گلهای زیبای زندگی ما

خاطرات پسرهای گلم :علی و مهدی
 
غیر فعال
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٥ : توسط : مامانشون

سلام

چند روزی هست که یک موش موذی از پارکینگ وارد خونه شده و راحت برای خودش گردش میکنه و هنوز دم به تله با انواع و اقسام خوراکی نداده.امروز صبح که مهدی مدرسه میرفت خواست از کابینت خوراکی ها  کیک برداره که صدای خنده ش بلند شد!!!پرسیدم چیه؟گفت تله موش غیر فعال شد جای خوبی نگذاشتینش!گفتم پاتو گذاشتی روی تله موش؟؟؟گفت نه من طوریم نشد .آخ


 
تولدت مبارک
ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ خرداد ۱۳٩٥ : توسط : مامانشون

13 سالگی

امروز سی و یکم اردیبهشت 1382 روزی که ته تغاری گلم به دنیا اومد 

تولدت مبارک عزیز دلمقلب

از خدای بزرگ میخوام به تمام آرزوهای قشنگت برسی انشا الله و دل مهربونت همیشه شاد باشهقلب


 
جهت خالی نبودن عریضه
ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط : مامانشون

سلام

 آپدیت وبلاگ با موبایل کار بسیار سختی است.ابرو و از اون سخت تر گذاشتن عکس میباشد که من نمیدونم چطور باید عکس بگذارم ؟؟

حلول ماه شعبان المعظم رو خدمت همه عزیزان تبریک و شادباش عرض میکنم و از همگی التماس دعا دارم.

بالاخره سال تحصیلی 95-94 هم به روزهای نتیجه گیری و پایانی نزدیک میشه .علی فردا آخرین روزی است که به کلاس میره و از شنبه 25 اردیبهشت امتحانات پایانی  علی و مهدی شروع میشن و تا 17 خرداد ادامه دارند ان شا’الله که همه دانش آموزان و دانشجویان موفق و پیروز باشن.

روز پنجشنبه 16 اردیبهشت و عید مبعث به اتفاق عمه ها به هفت باغ رفتیم و در کنار این عزیزان روز خوبی رو گذروندیم  قلب 

صدای خوشحالی پسرها بخاطر گل استقلال هم اکنون به گوش میرسدخنده

لحظاتتون سرشار از انرژی مثبت قلب

 


 
اردیبهشت
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط : مامانشون

سلام

اردیبهشت عزیز و زیبا به دوازدهمین روزش رسید و خاطرات روز معلم و هدیه دادن ها و گل یاس باغچه و گلهای رز رنگارنگ زنده شد.این روز رو به همه ی معلمین و استادان عزیز بویژه همسر مهربون و پرتلاشم تبریک و شاد باش عرض میکنم و از خدای بزرگ برای همگی سلامت و شادکامی خواستارم.

اردیبهشت بهترین ماه بهاره و من خیلی خیلی دوستش دارم.

بچه ها امتحانات مستمر پایانی رو میدهند و ما هم به روزمرگی مشغولیم.دانشجوهای عزیزمون هم امتحانات میان ترم و بدو بدوهای همیشگی.

پنجشنبه گذشته ته تغاری با بچه های مدرسه به اردوی تفریحی رفتند که بهشون خوش گذشته بود.با اینکه مدرسه به بچه ها ناهار داده بود ولی گروهی که با مهدی همراه بودند با خودشون جوجه برده بودند و همونجا کباب درست کرده بودند و خورده بودند عصر تو ماشین از سخت بودن کار آشپزی و آتش درست کردن هم مهدی نالان بود و هنوز بوی دود آشپزی ظهر اردو رو لباسهاش مونده بود.که آقای پدر هم فرصت رو غنیمت شمرد و گفت والله همیشه جوجه کباب کار سختیِ و بچه و بزرگ نداره !منم که براتون جوجه کباب میکنم کلی دود میخورم تا ناهار آماده میشه :(

جمعه هم جایی نرفتیم و خونه بودیم .

دوستتون داریم

لحظاتتون سرشار از انرژی مثبت


 
یا من اسمه دوا و ذکره شفا
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٥ : توسط : مامانشون

سلام

سال نو مبارک .امیدوارم تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه و خودتون و عزیزانتون سلامت باشید.قلب

ناشکری نباشه روزهای سخت و پر استرسی رو از  اسفند تا همین الان که پست مینویسم بر ما گذشت . اول بیماری طولانی محمد عزیزم و از دوم فروردین هم نوبت علی مهربونم شد که هر دو عزیز هنوز درگیر هستند و انرژی بقیه اهل خانه هم به تبع این عزیزان کم شد .عید امسال برامون شباهتی به عید نداشت .از خدای بزرگ میخوام که هر چه زودتر همه عزیزانی که مریض هستند به حق اینروزهای عزیز لباس عافیت بپوشونه و صحیح و سلامت همه در کنار خانواده روز و روزگار بگذروننقلب


 
یا ارحم الراحمین
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳٩٤ : توسط : مامانشون

سلام

دو هفته پیش ته تغاری بخشی از وسایل جعبه رباتیک را در مدرسه گم کرده بود،وقتی بهش گفتم تو چرا مراقب جعبه وسایلت نبودی؟که گم نشن؟گفت: مگه شما اون همه مراقب نبودید و قفل نگردید درها رو چرا پس دزد وسایلتون رو برد؟ ربطی به مراقبت نداره ،چون اونروز معلم به بچه ها گفت ممکنه یکیتون اشتباهی گذاشتین تو جعبه خودتون ،همه جعبه هاتونو چک کنید ،ولی همه گفتند نه ما فقط محورهای خودمون تو جعبه مونه .و بعد هم زد زیر خندهقهقهه منم دیدم واقعاً راست میگه

روز دو شنبه که مهدی رباتیک داشت و وسایلی که دو هفته قبل تو مدرسه گم کرده بود(محورها) رو از کانون رباتیک مجدداً خریدیم که ته تغاری بهانه ای برای نرفتن نداشته باشد. روز دوشنبه در جهت خانه تکانی فقط کمد دیواری اتاق علی را تمیز کردم و دیگر بعلت سردرد شدید نتوانستم ادامه دهم .آقای خونه که مأموریت خارج از شهر بودند من برای آوردن مهدی از مدرسه راه افتادم هنوز وارد بلوار نشده بودم که صدای خیلی وحشتناکی شنیدم کمپرسی بزرگی در کند روی لاین مقابل ، بعد از شکستن جدول ها داخل جوب کنار درختان رفته و محکم با تیر چراغ برق برخورد کرده و تیر چراغ برق از پایین شکست و بر کند رو افتاد و تابلوی خیابان مذکور هم کج شداسترس طبق معمول که هر اتفاق ناخوشایندی شدیداً تأثیر گذار است ،با فکر اینکه اگر زمان حادثه ماشین یا عابری از آنجا میگذشت چه اتفاقی می افتاد؟ قلبم درد می گرفت ،ولی خدا رو شکر بجز همین خسارت های مالی برای کسی اتفاقی نیفتاده بود. (وقتی با مهدی از مدرسه بر می گشتیم ،ماشین اتفاقات برق-پلیس راهنمایی و رانندگی-جرثقیل آنجا بودند و مردم زیادی جمع شده بودند.

روز سه شنبه اتاق علی کامل تمیز شد و پرده شسته شده اتو زده و نصب شد (خدا رو شکر)

روز چهارشنبه هم هیچ کاری مبنی بر خانه تکانی انجام نشد جز خرید مانتو برای دختر جان برای شرکت در جشنی که به مناسبت روز مهندس برگزار میشد و دانشجویان رشته مهندسی هم مدعوین این جشن بودند.البته محمد اصلاً در جشن شرکت نکرد .ولی آقای خونه بهمراه دختر گلم در این جشن شرکت کردند .وقتی برگشتند معلوم بود که خوش گذشته بود .

امروز هم که طبق معمول پنجشنبه روز لباسشویی بود ،فقط کابینت های غذایی آشپزخانه تمیز و مرتب شد .فکر کنم شستن ظروف داخل کابینتها و کلاً تمیزکاری آشپزخانه نصف خانه تکانی خواهد بود که امیدوارم زود به اتمام برسد تا کمی از دلشوره های من برای خانه تکانی کم شود آخ

 

لحظاتتون سرشار از انرژی مثبتقلب

 

یا حق


 
تمیزکاری اتاق ته تغاری
ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٤ : توسط : مامانشون

سلام

صبحتون به خیر .الان که این پست رو می نویسم علی و مهدی به مدرسه رفتند  وقت صبحانه وروجک گفت گلوم درد میکنه و بهتر نشده ،(بعد از برگشتن از مدرسه حتماً باید بریم دکتر .) آقای خونه مشغول نوشتن گزارش کار هست و بزرگترها هم خوابند هنوز !!!

الوعده وفا ،تصمیم کبری اتاق تکونی از شنبه ،از اتاق مهدی آغاز شد که بواسطه کم بودن وسایل ، از همه جا کم کار تر باشه (زهی خیال باطل) از ساعت 9 صبح وارد اتاقش شدم اول پرده رو جدا کردم و تو وان حمام شستمش بعد هم بر روی چارپایه تا ساعت 12 فک می کنید این تقریباً سه ساعت چه اتفاقی افتاد؟؟؟به جز تمیز کردن کمد کتابها (از بس اسباب بازیهاش رو بهم ریخته بود و پیچ و مهره ها و تکه تکه وسایل وجود داشت)هیچ اتفاق دیگری نیفتاد !!!قهر وقتی ساعت رو نگاه کردم بدو بدو خودم رو به آشپزخونه رسوندم البته لنگ لنگان با کمری که صاف نمی شدخنده و سبزی رو از فریزر بیرون گذاشتم و بعد از نماز کوکوی سبزی را به سرعت آماده کردم چون مهدی ساعت 12:45 به خانه می رسید و هیچ توجیهی برای آماده نبودن ناهار نمیتوانست مورد قبول واقع شود !!!

بعد از  ناهار دوباره به اتاقش رفتم دکوری رو گرد گیری کردم و بعد هم شیشه پنجره رو تمیز کردم و بعد هم جارو و طی کشیدن و مرتب کردن تخت و رو تختی، ساعت 4:45 به لطف خدا کارم تموم شد و از اتاق وروجک با حالت خمیده خارج شدم با یک پلاستیک پر زباله از اسباب بازیهای شکسته و کاردستی هایی که به نتیجه نرسیده، دار فانی را وداع گفته بودند .تو این تمیزکاری دو سه تا خط کش و 4-5 عدد پاک کن هم یافت نمودم نیشخند دیشب ساعت 9:30 پرده اتاقش را هم اتو زده و نصب کردم .امروز فکر نکنم بتونم کاری انجام بدم چون کمرم درد میکند ولی اگر شد حتما فردا نوبت اتاق علی است از خود راضی

دیشب با بچه ها فیلم مردن به وقت شهریور رو دیدیم وای که چقدر حرص خوردم استرساز دست کارهای سینا و اون دوست آخر خلافش ولی در کل فیلم خوبی بود .

لحظاتتون سرشار از انرژی مثبتقلب

اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم


 
گزارش کار
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٤ : توسط : مامانشون

سلام

روز عشق و دوستی روز سپندارمذگان بر شما مبارکقلب

دیروز و دیشب باران خوبی بارید و هوای مطبوعی رو بدنبال داشت .

با وجودیکه الان از گرفتن گواهینامه دخترم دوماهی میگذرد ولی وقتی از من میخواهد او را به دانشگاه یا باشگاه برسونم احساس خوبی دارم چون طی مسیر با دختر مهربونم لحظات خوبی رو برام رقم میزنه !!! باهم میخندیم باهاش شوخی میکنم از اتفاقات دانشگاهش تعریف میکنه از استادا و هم کلاسی هاش و این حرفهای مادر و دختری به من انرژی میدهقلب

بالاخره از روز شنبه نرم نرمک خانه تکانی را از اتاق خودمون شروع کردم که کندن پرده ها با نردبامی که قلقش دستم نبود و نزدیک بود همراه با نردبام سقوط کنم ولی خدا رو شکر به خیر گذشت .بعد از شستن پرده اتاق و پادری ها ،پتوهای علی و مهدی  را هم شستم .تغییر چیدمان اتاق برای تمیزکاری زیر وسایل انجام شد اون روز مشکلی پیش نیومد  ولی روز بعدش کبودی بازوها نشون میداد که سقوط نردبام رو با دستام کنترل کرده بودم . خلاصه روز یکشنبه به استراحت و فقط تهیه سه وعده غذایی گذشت و روز دوشنبه پرده شسته شده اتو و نصب شد که این اتو کردن پرده از سختترین کارهای دنیا محسوب میشود آخ درد کتف و گردن هم ماحصل این اتوکشی بود.

روز سه شنبه هم فقط دوخت یک رو تختی دونفره و بعد هم استراحت دیروز هم کتابخونه تکانی انجام شد باورم نمیشد که این کتابخونه دو ساعت کامل وقت ببره !!!! حالا چند بار از 4 پایه بالا و پایین شدم بماند .خنثی امروز هم کاری انجام ندادم چون کمرم گهگداری تیر می کشد و بقول دخترم نمیخوام تا عید خودمو نابود کنم باید مراقب سلامتیم باشم ان شاءالله از شنبه دوباره از اتاق های بچه ها شروع میکنم هر روز یک اتاق امیدوارم خدا کمکم کند که تصمیمم عملی شود ان شاءالله مژه

لحظاتتون سرشار از انرژی مثبت

یا حق


 
بهمن ماه و برف
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٤ : توسط : مامانشون

سلام

صبحتون به خیر ان شاءالله که حالتون خوب باشه و روز و روزگارتون بر وفق مراد.

بالاخره امسال کرمان هم یک ساعت برف بارید پنجشنبه شب ساعت 11 بارش برف شروع شد و با توجه به گفته ی بچه ها تا ساعت یک ادامه داشت و بعد هم بارش برف تموم شد و صبح با طلوع آفتاب کم کم برفهایی که تو باغچه جمع شده بود آب شدند و کار به برف بازی و عکسهای برفی نرسید. دیروز ظهر برای ناهار به رستوران رفتیم که قبلش مهدی با برفی که روی ماشین جمع شده بود گلوله برفی می ساخت و به طرف آبجیش پرت میکرد و او را دعوت به برف بازی میکرد که آبجی مخالف این مدل برف بازی بود!!!

برف رو از روی سقف ماشین جمع می کنیم و

گلوله برفی رو شکل میدیم و

 

و پرت می کنیم

******

مهدی شاکی از عکس گرفتن استرس

امروز صبح هم ته تغاری قبل از رفتن به مدرسه اعلام کرد که فکر کنم سرما خورده ام،همش تقصیر محمد است (محمد از چهارشنبه سرماخورده و دکتر و دارو و مداوای سرما خوردگی)گفتم:ان شاءالله به سلامتی مژه مهدی هم گفت :واقعاً میگم تقصیر من نیست محمد ویروس آورد تو خونه.

من هم ساعت 8 باید پلی استیشن رو خاموش کنم تا دانلود شبانه به پایان برسد خنثیصبح بعد از بیدار شدن اول چک کرد و با دیدن دانلود 11 گیگ از بازی کلی ذوق زده شد متفکر

و اما در مورد نزدیک شدن به فصل بهار و ماه اسفند و خانه تکانی ،من که هنوز هیچ کاری را شروع نکرده ام و هر روز میگویم از فردا بطور جدی ولی هنوز آن فردای مهم نرسیده است اوه

لحظاتتون سرشار از انرژی مثبت قلب


 
اندر احوالات ما در بهمن ماه۹۴
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٤ : توسط : مامانشون

سلام

ان شاء الله که حالتون خوب باشه و روز و روزگار بر وفق مراد.

اینروزها با این هوای بهاری بیشتر حس بهار است تا زمستان!!!هفته قبل هفته ی بسیار خوبی بود که هر چه از لطف و فضل پروردگار متعال بخاطر ثروت گرانقدر فرزند ساعی و باهوش تشکر کنم باز هم کوتاهی کرده ام.هفته قبل همه عزیزان دلم کارنامه یک ترم تلاش خود را دریافت کردند که هر چهار عزیز با کارنامه های درخشان مثل همیشه موجب شادی و خشنودی من و آقای پدر شدند. از خدای بزرگ و مهربان سپاسگزارم و دعا میکنم خود مراقب سلامتی دلبندانم باشد و عزیزانم را دور نگه دارد از هر بلا و آسیبی ان شاءالله.خدا را شکر

دیروز روز بسیار خوب و پر انرژی را پشت سر گذاشتم چون با هم کلاسی های دختر عزیزم سفری به ماهان داشتم  که این سفر در کنار دختران جوان و بسیار خوب و مهربان حس خوبی به من داد و اصلاً گذر زمان رو نفهمیدم خدا را شکر 

به امید خدا تصمیم دارم کم کم کارهای خانه تکانی را شروع کنم که کمتر به دیسک کمرم فشار بیاد تا ببینم این تصمیم کبری از کی عملی خواهد شد ؟امیدوارم همین هفته باشه.

برای همه شما عزیزان و دلبندانتون آرزوی سلامتی و شادکامی دارم

یا حق


 
← صفحه بعد