خواب در سرویس
علی در وبلاگش نوشت:
سلام
نمی دونم از کجا شروع کنم؟
ولی امروز دوست دارم نوشته هام با بقیه روزها فرق کنه و بقول مُد امروز، متفاوت باشم
اینو اینجا می نویسم که بعدها هم من و داداش مهدی یادمون نره
و همینطور هوای همدیگرو داشته باشیم
خدمتتون عرض کنم که داداش کوچولوی ما زنگ خونه که سوار سرویس میشیم
خوابش میگیره
و سرویس که حرکت می کنه حکم گهواره ی زمان نوزادی رو برای مهدی داره
و کم کم چشمهای نازش میاد رو هم و گردنش شُل میشه
و من که کنارش نشستم سرشو روی پاهام میذارم تا گردنش درد نگیره
خلاصه که تا نزدیکیهای خونه می خوابه
یه روز که داشتم سرشو روی پاهام جا به جا میکردم راننده سرویس فکر کرد میخوام بیدارش کنم
و بهم گفت: علی بیدارش نکن توی خواب ِ شیرینه![]()
راننده سرویس خیلی مهدی رو دوست داره و چون تو سرویس ساکته و حرف نمیزنه
میخواد براش جایزه بخره
خوب آقا جان اگه منم خوابم ببره تو خواب که نمی تونم حرف بزنم؟؟
اینو که شوخی کردم چون روزهایی هم که مهدی خواب نیست
اصلاْ شلوغ بازی در نمیاره
یک کلمه هم حرف نمیزنه
ولی خوب ما بزرگتریم و راجع به همه مسائل بحث می کنیم![]()
دیروز با پولی که داشتم یه جعبه جایزه " ج و ا ن ه" خریدم که توش چند تا کتاب داستان
و یه ماشین با مزه بود که عکسشو گرفتم میذارم ببینید![]()

بقول داداش مهدی :علی شانسش خوبه![]()

باید این دکمه های قرمزه رو فشار بدیم تا توپ بیفته تو سبد
راستی ما فردا(سه شنبه)مسابقه فوتبال داریم دعا کنید
تیممون برنده بشه![]()
خوب و خوش باشین![]()
![]()
![]()
****************
یادتون نره فقط هفت روز دیگه وعده ی ما اینجا
*****************
نظــــــــــرات دوستان(۵ نظر)
وروجک با سواد
سلام
نمی دونم چه سرّی توی درس دادن معلم وروجک هست که اینقدر سریع و پشت سر هم درس میده
روزشنبه هم حرف "ژ" رو یاد گرفته و الان دایره لغات نوشتاریش خیلی زیاد شده و بیشتر کلمات رو میتونه بخونه و بنویسه.ژاله- منیژه- ژاکت- پژو- آژیر-و....
چند روز پیش وروجک یکی ازبرگه های بابا رو که یک فرم بود دستش گرفته بود و میخوند
تا رسید به کلمه آدرس بعد ازخوندن این کلمه قیافه مهدی دیدنی بود
حالا براتون میگم چرا؟ چون مهدی این کلمه رو به دو بخش آ+ دَرس تبدیل کرد و خوندش
و طبیعتاْ با خنده ی بقیه مواجه شد![]()
و خیلی جدی و با اعتماد به نفس گفت:خوب اگه اشتباه خوندم درستش چیه؟![]()
من:مجید دلبندم درستش آدر ِسه![]()
مهدی:عجب!!!
********
دیشب ساعت ۱۱ یادش اومده که خانم معلم گفته این نقاشی(یه نقاشی کپی شده)رو رنگ کنید
و پازل بسازید و بیارید مدرسه
بعد از رنگ نقاشی ،به من میگه مامان حالا باید چیکار کنم؟ گفتم باید نقاشی رو بچسبونی روی مقوا و بعد پشتش رو به شکلهایی که دوست داری بکشی و بعد جاهایی که خط کشیدی با قیچی جدا کنی
علی هم گفت نه چسب داریم و نه مقوا،در یک حرکت کاملاْ خودجوش
مادرانه کفش و کلاه پوشیدم
و رفتم ازسوپری که خدارو شکر هنوزباز بود چسب و مقوا خریدم
و پازل رو آماده کردیم و گذاشتیم تو کیسه ریاضی تا وروجک امروزبه مدرسه ببره
دیروز هم بخاطر خط خوب و املاء بدون اشتباه، ۳ تا شکوفه بعنوان جایزه ازمعلم خوبشون جایزه گرفته بود
.
دیشب از من می پرسه :مامان "س" دسته دار هم داریم؟
چون صندلی رو با یه "س" دیگه باید بنویسیم![]()
من: مجید دلبندم اسمش" صاده" که باهاش صندلی رو می نویسیم.![]()
مهدی: آهان پس چیه که دسته دارش هم هست؟؟![]()
من:
زنبیله
بی خیال دسته دار بشو عزیزم،زمان ما اشتباه کردند
و به این ط" که اسمش طا هست گفتند "ت" دسته دار![]()
مهدی:![]()
یادتون نره فقط هشت روز دیگه اینجا خبرای جدیدی هست![]()
**************
نظــــــــــــرات دوستان(١٧ نظر)
ترک اعتیاد از نوع پلی استیشن!!!
علی در وبلاگش چنین نوشت:
سلام
انشاء الله تعطیلات آخر هفته به همگی خوش گذشته باشه
برای ما هم که خوب بود
پنجشنبه تو مدرسه به سجاد گفتم عصرش باید بریم استخر و سجاد هم گفت منم به بابام میگم که منو بیاره
خلاصه وقتی رفتم دیدم سجاد هم هست خیلی خوشحال شدم
اونجا یه سرسره بود که فرودش توی آب بود
جدای از سر خوردن داداش مهدی
بقیه ش خوب بود و خوش گذشت
.روز جمعه هم که از صبح مشغول پلی استیشن بودیم
بعد از اومدن دایی و خانواده شون من و مهدی هم رفتیم طبقه پایین و تا تونستیم بازی کردیم و بدو بدو
فاطمه کوچولو
که تازه ده ماهشه راه افتاده![]()
تازه فسقلی برامون بوس هم میفرسته
یعنی کف دستشو می بوسه بعد بطرفمون فوت می کنه
عصر جمعه هم همراه بابا بزرگ و صالح رفتیم پارک
و بعد هم بابابزرگ برای هر کدوممون یک cd پلی استیشن خریدند و به خونه برگشتیم
غافل از اینکه بابا جان دستگاه رو جمع کردند و بردند دفتر(محل کارشون)
و دیگه جمعه تا جمعه پلی استیشن میاد خونه
باز هم مهدی شروع به جیغ و داد
که من میخوام بازی کنم
ولی بابا گفت امکان نداره
شبش هم مامان و بابا برای خرید شیرینی با سواد شدن مهدی
و به سفارش خود مهدی که گفته بود کیک ی ز د ی بخرید با دو جعبه کیک به خونه برگشتند
یک جعبه برای همکلاسی ها و یک جعبه برای خواهر برادرها
چون دیگه میتونه اسم خودشو بنویسه
البته بماند که این فسقلی ِ
وزنه بردار
که نمی تونست جعبه شیرینی رو نگهداره
و من جعبه شیرینی رو توی کلاسشون بردم
.خودمون هم که ورزش داشتیم و حسابی بازی کردیم و جیغ کشیدیم.
عصر هم وقتی بابا و مامان رفته بودند دفتر از مهدی خواستم تماس بگیره
تا پلی استیشن رو بیارن خونه
ولی نشد که نشد
گفتیم فقط ربع ساعت بازی می کنیم
بابا گفت جمعه
باز گفتیم فقط ده دقیقه
باز هم بابا گفت فقط جمعه
و ما هم دیگه دیدیم فایده نداره قطع کردیم
راننده سرویسمون هم گفت چهارشنبه نیستم که بیام دنبالتون
خوش به حالش آخه سه شنبه داره میره مشهد
من دیگه برم که فردا صبح خواب نیفتم و به موقع به مدرسه برسم![]()
خوب و خوش باشین
پی نوشت: راستی ۹ روز دیگه اینجا چه خبره؟
***************
نظـــــــــــرات دوستان(١٧ نظر)
عجب استخری شد!!!!+پی نوشت
هفته قبل مهدی روز چهارشنبه حرف " هـ ـــهــ ه ــه " و کلمات همه- مهتاب- به به -ماه و............ و روز پنجشنبه هم حرف چــ غیر آخر و چ آخر و چوپان- قوچ - پیچ- آچار- چادُر و.... یاد گرفت ![]()
عصر پنجشنبه هم طبق قول بابا و قرار قبلی باتفاق بابا و داداش علی به استخر رفتند
وقتی از استخر بر گشتند وروجک جلوی در با کاپشن و کلاه بیهوش شد
حالا بماند که چقدر غصه خوردم
و چند بار صداش زدم.
بابای محترم: وقتی مهدی کنار استخر می دوید که ازسرسره بالا بره پاش سُر خورد و پشت سرش محکم به زمین خورد
علی: مامان ببین گوشه چشمش هم خورد به لبه ی استخر و یه کم قرمز شده![]()
من ![]()
![]()
وقتی سرشو نگاه کردم دیدم به اندازه فندق،پشت سرش متورمه تازه قرمز هم شده.پلک چشم چپش هم متورم بود
به باباش میگم: خوبه سفارش کردم مراقب مهدی باشید
بابا :من که نمی تونستم دنبالش اینور و اونور بدوم مراقبش باشم؟؟![]()
خلاصه که وروجک تا فردا صبحش از خواب بیدار نشد و خوابید
جمعه ۱۶ بهمن
مهدی:
مامان اینقدر استخر و آب بازی حال داد
ولی من دیگه عمرن به استخر برم![]()
من: برای چی؟
(تصور میکردم بخاطر سر خوردن و یا پلک چشمش باشه)
مهدی: آخه پای یکی از بچه ها خورد تو ملاجم
من:
چطور آخه؟؟
به به هر دم از این باغ بری می رسد![]()
مهدی: وقتی داشتم غرق میشدم
احساس کردم یکی پاشو محکم زد تو ملاجم منم دیگه نمیرم![]()
من: مگه داشتی غرق می شدی؟؟![]()
![]()
علی: مامان ،مهدی تو قسمت بچه ها که عمقش نیم متره صورتشو گذاشته بود تو آب و فقط دست و پا میزد![]()
من:
دیگه عمرن بذارم مهدی رو ببرید استخر![]()
*********
میخواستم چند تا بالش و پتو رو بذارم تو کمد که قدم نمی رسید
ازبابای مهدی خواستم که اینکارو انجام بده و داشتم با صدای بلند میگفتم کاش عملی هم برای افزایش قد بود مثل عمل دماغ(بینی) که اینهمه فراگیر شده
مهدی هم مشغول بازی بود
مهدی: مامان عمل افزایش قد هست
من: واقعاْ![]()
مهدی: بله! استخوون پا رو در میاره و روش شیر می ریزن تا چند سانت رشد کنه بعد میذارنش سر جاش![]()
من و بقیه:![]()
![]()
![]()
*********
پی نوشت۱: ده روز دیگه اینجا قراره اتفاقاتی بیفته
پی نوشت ۲: دیروز ۱۶ بهمن ماه مصادف با سالگرد تولد زهرا جون
دختر عزیزو دوست داشتنی دوست خوب و خونگرمم فاطمه خانم بود
که بدلیل مقارن شدن با اربعین ،امروز (با تاخیریکروزه) تولدش رو ازصمیم قلب تبریک میگم
و از خداوند متعال برای زهرا و خانواده عزیزش طول عمر با عزت و لذتی رو خواستارم
انشاء الله سالهای سال با تندرستی و دلخوشی این روز رو در کنار عزیزانت جشن بگیری خانم طلای عزیزو دوست داشتنی![]()
زهرا جون تولدت هزاران بار مبارک![]()
*************
آب بازی شیرینه چه استخر باشه چه بارون!!!
علی در وبلاگش چنین نوشت:
سلام
اول خدمت اون خاله هایی که پرسیده بودین بالاخره من طرفدار کدوم تیم هستم ؟ باید بگم که من استقلالی هستم
و آرش برهانی رو ازبقیه بازیکنها بیشتر دوست دارم.
و دوم اینکه دیروز بازی استقلال و پیروزی خیلی دیدنی بود
گرچه استقلالی ها بد شانسی آوردن و نتونستن موقعیتهایی که براشون پیش اومد رو به گل تبدیل کنن
ولی خدا رو شکر که بازی مساوی نشد
تیم شهر ما هم که دیگه هیچی نگم بهتره
.
و اما از سه شنبه میگم تا امروز![]()
روز سه شنبه طبق قولی که بابا داده بود قرار بود به استخر بریم
ولی از اونجایی که محل کار بابا حوادث غیر مترقبه هست
اونروز بابا رو به مأموریت خارج شهر فرستادن
و ما تا ساعت ۴:۳۰ تماس میگرفتیم
و بابا می گفت تا ۶(ساعت استخر) بر میگردم
و ما خوشحال میشدیم
ولی هر چی به ۶ نزدیک شدیم دیگه حتی تلفن بابا در دسترس نبود
خلاصه بابا ساعت ۷:۱۰ رسید خونه
ولی هم خسته بود و هم اینکه از استخر فقط نیم ساعتش مونده بود و اگه می رفتیم فایده ای نداشت تازه تا اونجا ۲۰ دقیقه هم با ماشین راه بود
و این یعنی استخر بی استخر
و باید تا پنجشنبه صبر می کردیم
من که زود قبول کردم ولی مهدی نیم ساعت تمام گریه میکرد
تازه خیلی هم لجباز شده بود
دیگه مامان سرش داد کشید و اونم ساکت شد
.چهارشنبه هم تو مدرسه اتفاق خاصی نیفتاد ![]()
و اما امروز !!!
خدایا شکر
نمی دونین چه بارونی اومده اینجا
از دیشب بارون شروع شده بود و وقتی ما توی مدرسه بودیم هم بارون می بارید و آقای فتحی اجازه نمیداد کسانیکه کلاه ندارن
به حیاط مدرسه برن و منم ازهمون بی کلاهان بودم
سجاد دوستم کاپشنش کلاه دار بود و خودش هم یک کلاه پشمی داشت
دیگه کلاهشو به من داد و منم پوشیدم و همراه سجاد رفتیم تو حیاط مدرسه
و حسابی دویدیم و بازی کردیم
و سر آقای فتحی کلاه گذاشتیم
آره می دونم آقای فتحی بچه ها رو دوست داره
و نمیخواد کسی سرما بخوره
ولی ما هم هوای تمیز رو خیلی دوست داریم چون می تونیم نفس بکشیم و ریه هامونو از هوای تمیز پر کنیم.
خوب و خوش باشین
*************



