Lilypie 6th to 18th TickerLilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker گلهــــای زیبای زندگی ما

خواب در سرویس

علی در وبلاگش نوشت:

 

 

سلام

نمی دونم از کجا شروع کنم؟ولی امروز دوست دارم نوشته هام با بقیه روزها فرق کنه و بقول مُد امروز، متفاوت باشماینو اینجا می نویسم که بعدها هم من و داداش مهدی یادمون نرهHelloو همینطور هوای همدیگرو داشته باشیمinlove smileysخدمتتون عرض کنم که داداش کوچولوی ما زنگ خونه که سوار سرویس میشیمخوابش میگیرهو سرویس که حرکت می کنه حکم گهواره ی زمان نوزادی رو برای مهدی دارهو کم کم چشمهای نازش میاد رو هم و گردنش شُل میشهو من که کنارش نشستم سرشو روی پاهام میذارم تا گردنش درد نگیرهخلاصه که تا نزدیکیهای خونه می خوابهیه روز که داشتم سرشو روی پاهام جا به جا میکردم راننده سرویس فکر کرد میخوام بیدارش کنمو بهم گفت: علی بیدارش نکن توی خواب ِ شیرینهراننده سرویس خیلی مهدی رو دوست داره و چون تو سرویس ساکته و حرف نمیزنهمیخواد براش جایزه بخرهخوب آقا جان اگه منم خوابم ببره تو خواب که نمی تونم حرف بزنم؟؟اینو که شوخی کردم چون روزهایی هم که مهدی خواب نیست اصلاْ شلوغ بازی در نمیارهدستیک کلمه هم حرف نمیزنهولی خوب ما بزرگتریم و راجع به همه مسائل بحث می کنیم

دیروز با پولی که داشتم یه جعبه جایزه " ج و ا ن ه" خریدم که توش چند تا کتاب داستان و یه ماشین با مزه بود که عکسشو گرفتم میذارم ببینید

بقول داداش مهدی :علی شانسش خوبه

باید این دکمه های قرمزه رو فشار بدیم تا توپ بیفته تو سبدBasketball Smiley Shooting Hoops

 

راستی ما فردا(سه شنبه)مسابقه فوتبال داریم دعا کنید تیممون برنده بشههورا

خوب و خوش باشین

****************

یادتون نره فقط هفت روز دیگه وعده ی ما اینجاсмайлы

 

*****************

Birthday Party Supplies

نظــــــــــرات دوستان(۵ نظر)

  
نویسنده : مامانشون ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸


وروجک با سواد

سلام

نمی دونم چه سرّی توی درس دادن معلم وروجک هست که اینقدر سریع و پشت سر هم درس میدهروزشنبه هم حرف "ژ" رو یاد گرفته و الان دایره لغات نوشتاریش خیلی زیاد شده و بیشتر کلمات رو میتونه بخونه و بنویسه.ژاله- منیژه- ژاکت- پژو- آژیر-و....

چند روز پیش وروجک یکی ازبرگه های بابا رو که یک فرم بود دستش گرفته بود و میخوند تا رسید به کلمه آدرس بعد ازخوندن این کلمه قیافه مهدی دیدنی بودحالا براتون میگم چرا؟ چون مهدی این کلمه رو به دو بخش آ+ دَرس تبدیل کرد و خوندش و طبیعتاْ با خنده ی بقیه مواجه شدو خیلی جدی و با اعتماد به نفس گفت:خوب اگه اشتباه خوندم درستش چیه؟ابرو

من:مجید دلبندم درستش آدر ِسهشرمنده

مهدی:عجب!!!

********

دیشب ساعت ۱۱ یادش اومده که خانم معلم گفته این نقاشی(یه نقاشی کپی شده)رو رنگ کنید painterو پازل بسازید و بیارید مدرسهبعد از رنگ نقاشی ،به من میگه مامان حالا باید چیکار کنم؟ گفتم باید نقاشی رو بچسبونی روی مقوا و بعد پشتش رو به شکلهایی که دوست داری بکشی و بعد جاهایی که خط کشیدی با قیچی جدا کنیعلی هم گفت نه چسب داریم و نه مقوا،در یک حرکت کاملاْ خودجوش مادرانه کفش و کلاه پوشیدمколобок و رفتم ازسوپری که خدارو شکر هنوزباز بود چسب و مقوا خریدم و پازل رو آماده کردیم و گذاشتیم تو کیسه ریاضی تا وروجک امروزبه مدرسه ببرهدیروز هم بخاطر خط خوب و املاء بدون اشتباه، ۳ تا شکوفه بعنوان جایزه ازمعلم خوبشون جایزه گرفته بوددست.

دیشب از من می پرسه :مامان "س" دسته دار هم داریم؟چون صندلی رو با یه "س" دیگه باید بنویسیم

من: مجید دلبندم اسمش" صاده" که باهاش صندلی رو می نویسیم.

مهدی: آهان پس چیه که دسته دارش هم هست؟؟

من:زنبیلهبی خیال دسته دار  بشو عزیزم،زمان ما اشتباه کردند و به این ط" که اسمش طا هست گفتند "ت" دسته دار

مهدی:

یادتون نره فقط هشت روز دیگه اینجا خبرای جدیدی هستهورا

**************

Birthday Party Supplies

نظــــــــــــرات دوستان(١٧ نظر)

  
نویسنده : مامانشون ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸


ترک اعتیاد از نوع پلی استیشن!!!

علی در وبلاگش چنین نوشت:

سلام

انشاء الله تعطیلات آخر هفته به همگی خوش گذشته باشهبرای ما هم که خوب بودپنجشنبه تو مدرسه به سجاد گفتم عصرش باید بریم استخر و سجاد هم گفت منم به بابام میگم که منو بیارهHappy Smileyخلاصه وقتی رفتم دیدم سجاد هم هست خیلی خوشحال شدماونجا یه سرسره بود که فرودش توی آب بودجدای از سر خوردن داداش مهدیبقیه ش خوب  بود و خوش گذشت.روز جمعه هم که از صبح مشغول پلی استیشن بودیم смайлыبعد از اومدن دایی و خانواده شون من و مهدی هم رفتیم طبقه پایین و تا تونستیم بازی کردیم و بدو بدوсмайлыفاطمه کوچولو که تازه ده ماهشه راه افتادهتازه فسقلی برامون بوس هم میفرستهیعنی کف دستشو می بوسه بعد بطرفمون فوت می کنهعصر جمعه هم همراه بابا بزرگ و صالح رفتیم پارکbaby و بعد هم بابابزرگ برای هر کدوممون یک cd پلی استیشن خریدند و به خونه برگشتیمغافل از اینکه بابا جان دستگاه رو جمع کردند و بردند دفتر(محل کارشون)و دیگه جمعه تا جمعه پلی استیشن میاد خونهباز هم مهدی شروع به جیغ و داد که من میخوام بازی کنمولی بابا گفت امکان ندارهقهرشبش هم مامان و بابا برای خرید شیرینی با سواد شدن مهدیهوراو به سفارش خود مهدی که گفته بود کیک ی ز د ی بخرید با دو جعبه کیک به خونه برگشتندیک جعبه برای همکلاسی ها و یک جعبه برای خواهر برادرهاچون دیگه میتونه اسم  خودشو  بنویسهدستالبته بماند که این فسقلی ِ dumbbellوزنه برداردروغگوکه نمی تونست جعبه شیرینی رو نگهدارهو من جعبه شیرینی رو توی کلاسشون بردم.خودمون هم که ورزش داشتیم و حسابی بازی کردیم و جیغ کشیدیم.Happy Smileyعصر هم وقتی بابا و مامان رفته بودند دفتر از مهدی خواستم تماس بگیره phoneتا پلی استیشن رو بیارن خونهhelloولی نشد که نشدگفتیم فقط ربع ساعت بازی می کنیمعجلهبابا گفت جمعهبازندهباز گفتیم فقط ده دقیقهشکستباز هم بابا گفت فقط جمعهمنتظرو ما هم دیگه دیدیم فایده نداره قطع کردیمکلافهراننده سرویسمون هم گفت چهارشنبه نیستم که بیام دنبالتونرویاخوش به حالش آخه سه شنبه داره میره مشهدمن دیگه برم که فردا صبح خواب نیفتم و به موقع به مدرسه برسمتایید

خوب و خوش باشین

پی نوشت: راستی ۹ روز دیگه اینجا چه خبره؟

***************

Birthday Party Supplies

نظـــــــــــرات دوستان(١٧ نظر)

  
نویسنده : مامانشون ; ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸


عجب استخری شد!!!!+پی نوشت

هفته قبل  مهدی روز چهارشنبه  حرف " هـ ـــهــ  ه ــه "  و کلمات همه- مهتاب- به به -ماه و............ و روز پنجشنبه هم حرف چــ غیر آخر و چ آخر و چوپان- قوچ - پیچ- آچار- چادُر و.... یاد گرفت 

عصر پنجشنبه هم طبق قول بابا و قرار قبلی باتفاق بابا و داداش علی به استخر رفتندوقتی از استخر بر گشتند وروجک جلوی در با کاپشن و کلاه بیهوش شدحالا بماند که چقدر غصه خوردم افسوسو چند بار صداش زدم.

بابای محترم: وقتی مهدی کنار استخر می دوید که ازسرسره بالا بره پاش سُر خورد و پشت سرش محکم به زمین خورد

علی: مامان ببین گوشه چشمش هم خورد به لبه ی استخر و یه کم قرمز شده

من وقتی سرشو نگاه کردم دیدم به اندازه  فندق،پشت  سرش متورمه تازه قرمز هم شده.پلک چشم چپش هم متورم بودکلافهبه باباش میگم: خوبه سفارش کردم مراقب مهدی باشیدبابا :من که نمی تونستم دنبالش اینور و اونور بدوم مراقبش باشم؟؟

خلاصه که وروجک تا فردا صبحش از خواب بیدار نشد و خوابید

جمعه ۱۶ بهمن

مهدی: مامان اینقدر استخر و آب بازی حال داد смайлыولی من دیگه عمرن به استخر برمقهر

من: برای چی؟(تصور میکردم بخاطر سر خوردن   و یا پلک  چشمش باشه)

مهدی: آخه پای یکی از بچه ها خورد تو ملاجم

من:چطور آخه؟؟به به هر دم از این باغ بری می رسد

مهدی: وقتی داشتم غرق میشدم احساس  کردم یکی پاشو محکم زد تو ملاجم منم دیگه نمیرم

من: مگه داشتی غرق می شدی؟؟

علی: مامان ،مهدی تو قسمت بچه ها که عمقش نیم متره صورتشو گذاشته بود تو آب و فقط دست و پا میزد

من:ابرودیگه عمرن بذارم مهدی رو ببرید استخر

*********

میخواستم چند تا بالش و پتو رو بذارم تو کمد که قدم نمی رسیدازبابای مهدی خواستم که اینکارو انجام بده و داشتم با صدای بلند میگفتم کاش عملی هم برای افزایش قد بود مثل عمل دماغ(بینی) که اینهمه فراگیر شدهمهدی هم مشغول بازی بودсмайлы

مهدی: مامان عمل افزایش قد هست

من: واقعاْ

مهدی: بله! استخوون پا رو در میاره و روش شیر می ریزن تا چند سانت رشد کنه بعد میذارنش سر جاش

من و بقیه:

*********

پی نوشت۱: ده روز دیگه اینجا قراره اتفاقاتی بیفته

پی نوشت ۲: دیروز ۱۶ بهمن ماه مصادف با  سالگرد تولد زهرا جون دختر عزیزو دوست داشتنی دوست خوب و خونگرمم فاطمه خانم بودهورا که بدلیل مقارن شدن با اربعین ،امروز (با تاخیریکروزه) تولدش رو ازصمیم قلب تبریک میگم و از خداوند متعال  برای زهرا و خانواده عزیزش طول عمر با عزت و لذتی رو خواستارمانشاء الله سالهای سال با تندرستی و دلخوشی این روز رو در کنار عزیزانت جشن بگیری خانم طلای عزیزو دوست داشتنیزهرا جون تولدت هزاران بار مبارکدست

*************

Birthday Party Supplies

نظـــــــــــرات دوستان

  
نویسنده : مامانشون ; ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸


آب بازی شیرینه چه استخر باشه چه بارون!!!

علی در وبلاگش چنین نوشت:

سلام

اول خدمت اون خاله هایی که پرسیده بودین بالاخره من طرفدار کدوم تیم هستم ؟ باید بگم که من استقلالی هستمو  آرش برهانی رو ازبقیه بازیکنها بیشتر دوست دارم.و دوم اینکه دیروز بازی استقلال و پیروزی خیلی دیدنی بود گرچه استقلالی ها بد شانسی آوردن و نتونستن موقعیتهایی که براشون پیش اومد رو به گل تبدیل کننcrybaby smileysولی خدا رو شکر که بازی مساوی نشدتیم شهر ما هم که دیگه هیچی نگم بهتره.

و اما از سه شنبه میگم تا امروز

روز سه شنبه طبق قولی که بابا داده بود قرار بود به استخر بریمHappy Smileyولی از اونجایی که محل کار بابا حوادث غیر مترقبه هستاونروز بابا رو به مأموریت خارج شهر فرستادنو ما تا ساعت ۴:۳۰ تماس میگرفتیم phoneو بابا می گفت تا ۶(ساعت استخر) بر میگردمو ما خوشحال میشدیمHappy Smileyولی هر چی به ۶ نزدیک شدیم دیگه حتی تلفن بابا در دسترس نبودколобокخلاصه بابا ساعت ۷:۱۰ رسید خونهعجلهولی هم خسته بود و هم اینکه از استخر فقط نیم ساعتش مونده بود و اگه می رفتیم فایده ای نداشت تازه تا اونجا ۲۰ دقیقه هم با ماشین راه بودبازندهو این یعنی استخر بی استخرشرمندهو باید تا پنجشنبه صبر می کردیممن که زود قبول کردم ولی مهدی نیم ساعت تمام گریه میکردсмайлыتازه خیلی هم لجباز شده بودکلافهدیگه مامان سرش داد کشید و اونم ساکت شد.چهارشنبه هم تو مدرسه اتفاق خاصی نیفتاد

و اما امروز !!!

خدایا شکرنمی دونین چه بارونی اومده اینجابغلاز دیشب بارون شروع شده بود و وقتی ما توی مدرسه بودیم هم بارون می بارید و آقای فتحی اجازه نمیداد کسانیکه کلاه ندارنبه حیاط مدرسه برن و منم ازهمون بی کلاهان بودمسجاد دوستم کاپشنش کلاه دار بود و خودش هم یک کلاه پشمی داشتدیگه کلاهشو به من داد و منم پوشیدم و همراه سجاد رفتیم تو حیاط مدرسه و حسابی دویدیم و بازی کردیم و سر آقای فتحی کلاه گذاشتیمآره می دونم آقای فتحی بچه ها رو دوست داره و نمیخواد کسی سرما بخورهولی ما هم هوای تمیز رو خیلی دوست داریم چون می تونیم نفس بکشیم و ریه هامونو از هوای تمیز پر کنیم.

خوب و خوش باشین

*************

Birthday Party Supplies

نظــــــــــــــــرات دوستان

  
نویسنده : مامانشون ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸