سلام
بچه ها بر نامه "خ.نده با.زار " میدیدند و من تو اتاق خودمون بودم
و صدای تلویزیون و خنده ی بچّه ها رو می شنیدم ، ((همون مترو و ف ا ض ل اب ))،که مهدی و علی هم اومدند تو اتاق
و از اونجایی که تا یه برنامه ببینند میخوان آموخته هاشونو منتقل کنند
فوری گفتند: اه اه چه بوی گندی!
گفتم :من متوجه نمیشم!
باز تکرار کردند و بقول راننده مترو انداختند گردن هم
تو بودی! نه من نبودم و تو بودی
و چون مادرا معمولاً فداکار هستند و میخوان سریع در گیری رو خاتمه بدهند
گفتم بسه دیگه من بودم
و انگار هر دو تاشون منتظر اعتراف من بودند
زدند زیر خنده مهدی که صداشو مثل دوبلر آمیتا باچان تغییر داده بود :مامان،مامان،واقهاً(=واقعاً)از تو بهــید ِ(=بعید)
مدیونید اگه فکر کنید بویی می اومد
بعدشم به من گفتند :اگه راست میگی اینم تو وبلاگ بنویس![]()
**************
دیروز غروب کدبانو گری
همیشه خفته ی ما بیدار شد
و خیر سرمون گفتیم هنرنمایی کنیم و قطاب (بخاطر بچّه ها)و پای سیب(بخاطر باباشون)بپزیم.
برای اولین بار بود که میخواستم پای سیب درست کنم![]()
وروجک از همون ابتدای کار....
عکسها در ادامه مطلب
ادامه مطلب ...


