گلهای زیبای زندگی ما

خاطرات پسرهای گلم :علی و مهدی
 
عجب سوالی!!!
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ دی ۱۳۸٥ : توسط : مامانشون

سلام به همه

 از تک تک شما مهربانانی که با کامنتهای گرم و پرمهرتون،بخاطر خوب شدن مهدی ،اظهار لطف کردید بی نهایت ممنون و سپاسگزارم.

آقا مهدی ما ، به لطف خدا و دعای شما عزیزان کاملاً خوب شده و مثل قبل مشغول شیطنت و بازیگوشی.

یکی از شیطنتهاش که قبلاً هم انجام میداد این بود که تا چشم بقیه(مخصوصاً بابای محترم) رو دور می دید ،موبایل بابا رو بر میداشت و از افراد خانواده عکس یا فیلم می گرفت و کلی کیف میکرد و از ته دل می خندید.

شب ِ گذشته من (مامانِ مهدی) بخاطر سردرد ِ شدید ،گل ِ گاوزبان دم کرده بودم و میخواستم بخورم که این کنجکاو ِ کوچولو مثل همیشه کنارم اومده میگه: مامان اینا چیه که میخوای بخوری؟ میگم:دواست مثل همونا که تو (جوشونده_داروی سرماخوردگی خودمونی-گیاهی) هفته قبل میخوردی. میگه: ولی اینا رنگش فرق می کنه که.گفتم: آره .میگه: خوب اسمشون چیه؟گفتم: گل ِ گاوزبون. با تعجب و خنده میگه: گاوزبون؟؟؟؟ میگم :آره .

میگه چرا گاولـَبون(مهدی به لب میگه لبون چون بچه که بود براش شعر میخوندم به قربون ِ لَبونت) نیست؟؟

منم که از سؤالش خندم گرفته بود ،گفتم میخوای تو هم بخوری ببینی چه مزه ای میده ؟

گفت :آره،وقتی بهش دادم میگه اصلاً خوشمزه نیست.این گاولبون که تو میخوری.