گلهای زیبای زندگی ما

خاطرات پسرهای گلم :علی و مهدی
 
حمام رفتن آقا مهدی
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ۱۳۸٥ : توسط : مامانشون

سلام به همه ی نی نی ها و مامانهای مهربون.

 

دیروز توی آشپزخونه بودم که مهدی اومده میگه: رفیق بیا این بازی رو برام بیار.جریان رفیق گفتن رو از من و بابا ی محترم یاد گرفته که بعضی وقتا برای صدا کردن ِ همدیگه ازش استفاده می کنیم (البته توی خونه ،نه جلوی کسی).

 

آقا مهدی ،عزیز دل ما ،حمام رو بی نهایت دوست داره ، وبه حموم میگه خموم بیشتر کلماتی که با صدای (ح) شروع میشن (خ) میگه . داشتم از عشق ِ حموم می گفتم ،دوست داشتنش طوریکه مثلاً اگه من نخوام حموم ببرمش (چون هفته ای دو بار حمومش میکنم) باید لامپ ِ حموم رو خاموش نگهدارم که وقتی در جستجوی مامان ِ گمشده (البته من توی حمومم ولی با لامپ ِ خاموش) همه جا رو چک میکنه از روی لامپ خاموش ،بی خیال حموم بشه ،که این کلکِ ما رو هم تازگیها فهمیده و حتی اگه واقعا ً تو حموم نباشم و لامپ خاموش باشه بازم میره در رو باز میکنه تا 100% مطمئن بشه که من توی حموم هستم یا نه؟؟

شب گذشته آقا مهدی نوبت حموم ِ وسط هفته شون بود که رفتن حموم ...

 

فدای موهای خیس و قشنگت برم عزیز دلم:*

 

بعد هم طبق عادت همیشگی شون ادکلن زدن(حتماً هم باید خودش بزنه ) یکی دو بار بخاطر بد گرفتن ادکلن رو توی چشمش زده و کلی گریه کرده البته الان دیگه یاد گرفته و حواسش هست قشنگ میگیره کنار گردنش تا تو چشمش نره،تازه به داداشش(علی آقا) هم سفارش می کنه که علی مباظب(مواظب) باش تو چشمت نره ،بعداً چشمت میسوزه ها.

 

چه تمرکزی گرفته برای ادکلن زدن !:*

 

بعد از ادکلن زدن هم رفتن مشغول مطالعه شدن،ااینجا  اول اصلاًحواسش نبود میخوام عکس بگیرم ولی با صدای بوق دوربین سرشو بالا گرفت و متعجب به من نگاه کرد.

 

قربون چشمای قشنگت برم من

 

ولی اینجا محو تماشای عکسهای کتابش بود.

 

درد و بلات بخوره به جونم آقا خوشگله