گلهای زیبای زندگی ما

خاطرات پسرهای گلم :علی و مهدی
 
توجه بچه ها به اطراف
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥ : توسط : مامانشون

سلام به همه ی دوست های خوبم.

امیدوارم حال همه ی شما خوب باشه و عزیزان دلتون هم سلامت و شاد باشند انشاالله.

برای پدر و مادر آرین عزیز هم،از خداوند بزرگ ، طلب صبر و تحمل می کنم .

 

*******

چند شب پیش که از مهمونی برمی گشتیم توی ماشین مهدی تو بغلم نشسته بود و مثل همیشه شعر "ای یار با شهامت" رو میخوند و بعضی وقتها  هم  به بیرون نگاه میکرد ...

برای چند ثانیه ساکت شد و با انگشتش ماشینی که از  کنارمون رد میشد(یه۲۰۶ بود)رو به من نشون داد و گفت مامان دیدی چه ماشین ِ عصبانی بود؟؟؟گفتم:ماشین عصبانی بود؟ گفت:بله، چشماش (چراغهای ماشین)مثل مرد عنکبوتی شده بود.

منم با کنجکاوی به اون ماشین نگاه کردم دیدم چه جالبه توجه ِ بچه ها ، چون وقتی دقت کردم دیدم واقعاً چراغهای 206 توی تاریکی شب عجب  شباهتی به چشمای مرد عنکبوتی میده.

 

تو وبلاگ پرنیان (فرشته بهشت) در مورد شیطنتهای پرنیان وقت نماز خوندن مامانش که میخوندم خندم گرفت وقتی از پروژه ی بعدی گفته بود ...

باید به عرض پریسا جون برسونم راضی باش که فعلا ً به این چیزا ختم میشه ،چون آقا مهدی ما همینکه مامان مشغول نماز خوندن میشه پشت سر ِ ش می ایسته همینکه مامان به سجده رفت و خواست بلند شه برای رکعت بعد ، دستهاشو دور گردن مامان حلقه می کنه و همینطور محکم نگه میداره (آویزون میمونه-چنان فشاری به گلوی مامان میاد که نگو)تا مامان بیچاره دو باره به سجده بره و از خفه شدن نجات پیدا کنه. تازه کلی هم می خنده وقتی مامان به رکوع میره و بلند میشه همینطور آقا دارن براخودشون کیف می کنن و غش غش می خندن.

بعضی وقتها مامان میره یه گوشه ای که مهدی خبر نشه وگرنه همیشه همین آش و همین کاسه است!!!(البته اگه تنها باشه اینکارو میکنه-اگه کسی توی خونه باشه نمیاد)

تازگیها که دیگه یه کار جدید یادگرفته میره براخودش آشپزی می کنه

 

مواد لازم:یه دونه تخم مرغ  Egg ُیه کاسه و یه قاشق

 

ابتدا تخم مرغ رو توی کاسه میشکنه  Egg بعد با قاشق خوب مخلوطش میکنه ُاجاق گاز رو روشن میکنه مقداری روغن -یه روز اینقدر روغن ریخته بود وقتی روغن رو توی ظرف ریختم درست به اندازه ی یه آجیل خوری روغن بود-بعد هم تخم مرغ رو داخل بشقاب رویی Plate که روی گاز گذاشته میریزه و بعداز پخت   با دستگیره برمیداره میاره پایین و میخوره.(یه دفعه که مشغول خیاطی بودم و تو خونه کسی بجز من و مهدی نبود این کار رو کرد)

 

......

چند روز پیش که داشتم روی هال رو جارو میکردم حواسم به پشت سرم نبود و جارو برقی رو برداشتم و اومدم بذارم طرف راست که به مهدی آقا برخورد کرد من گفتم آخ الهی بمیرم مامان. طوریت  که نشد؟ اخمهاشو تو هم کشیدو با صدای کشدار گفت: مامان چیکااار می کنی ؟معلومه؟  منم از طرز گفتنش خندم گرفت ولی بغلش کردم و بوسیدمش با حالت ناراحتی میگه تو اول بخند نمیخواد منو ببوسی.