گلهای زیبای زندگی ما

خاطرات پسرهای گلم :علی و مهدی
 
بیمارستان-بخش c.c.u
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳۸٥ : توسط : مامانشون

سلام دوستان عزیزم.

هفته قبل یکشنبه شب همسر عزیزم دچار قلب درد شدند و من ایشون رو به بیمارستان بردم .

و ایشون تا دیروز صبح  c.c.u بودند وبه لطف خدا و دعای دوستانحالشون بهتر شده و دیروز از بیمارستان ترخیص شدند.

هفته ی سختی بود ولی خدارو صد هزار مرتبه شکر که به خیر گذشت.

آقا مهدی ما صبح دوشنبه دوم بهمن ماه وقتی از بیمارستان به خونه ی مامان بزرگ (برای بیقراریهای مهدی)رفتم که مهدی رو ببینم چون از شب قبل بچه ها خونه ی مامان بزرگ بودند،مهدی به من گفت: مامانی پس بابا کو؟ گفتم :باید بیمارستان بمونه تا خوب ِ خوب بشه.

مهدی گفت: مامان خیلی نامردی رفتی بابا رو بردی بیمارستان و همونجا جاش گذاشتی!!!

گفتم:پسرم من جاش نگذاشتم دکتر گفت باید بمونه اینجا  تا خوب بشه.

مهدی گفت: خوب ،میخواستی خودت هم اونجا بمونی تا بابا تنها نباشه.

گفتم: نمیذارن کسی اونجا بمونه ،بعدشم تو تنها میمونی و گریه میکنی. گفت: آره راست میگی خوب شد نموندی.

روز سه شنبه همسر عزیزم از من خواسته بود تا براش حوله و شامپو ببرم تا قبل از انجام "تست ورزش" و "Ecko"" توی بیمارستان حمام کنه. وقتی شامپو رو توی کیف میذاشتم مهدی گفت: مامان این شامپو چشمای بابا رو میسوزونه ،گناه داره آخه تو بیمارستان کسی نیست توی چشمش فوت کنه.

گفتم:آخه شامپوی بابا همینه ،بعدشم چشم باباها نمیسوزه،

گفت:چرا میسوزه خودم یادمه یه دفعه که بابا از حموم اومد بیرون چشمش قرمز شده بود وقتی پرسیدم چرا چشمت قرمزه بابا؟ بابا بهم گفت: شامپو رفته تو چشمم.

چهارشنبه صبح بعد از اینکه علی رو به مدرسه رسوندم خواستم مهدی رو به خونه ی مامان بزرگ ببرم و بعد به بیمارستان برم ،وقتی به خونه ی مامان بزرگ رسیدیم آقا مهدی گفت: مامان من پیاده نمیشم،چون تو دوباره منو میذاری اینجا و خودت میری بیمارستان.

گفتم: خوب مامان نمیذارن تو بیایی توی بیمارستان باید تنها تو ماشین بمونی،گفت حالا تو منو ببر شاید گذاشتن.بعدشم گفت: تازه دیشب خواب دیدم خودم ماشینو روشن کردم رفتم بیمارستان و بابا رو آوردم خونه.تازه اصلاً تصادف هم نکردم ،ولی تو میترسی تند بری.