گلهای زیبای زندگی ما

خاطرات پسرهای گلم :علی و مهدی
 
 
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٥ : توسط : مامانشون

سلام

 

تصمیم گرفتم شیرین کاریهای مهدی رو اینجا بنویسم تا وقتی بزرگ شد نخواد برای بچه های گُلش خیلی سخت بگیره.

 

مهدی-مهر 1385-نمایشگاه گل و گیاه -کرمان

مهدی در یک شب بهاری سال1382 در بیمارستان ارجمند در شهر کرمان متولد شد . زمان تولد قدش 52 cm و وزنش 500/3kg بود.

مهدی پسر بسیار بازیگوش و مهربون و دوست داشتنیه.

7 ماهگی به تنهایی نشست و در 1سال و سه ماهگی در مکه مکرمه کنار کعبه خانه ِ امن خداوند اولین قدمهایش را به تنهایی برداشت.

 

حرف زدن رو هم خیلی زود یاد گرفت.

و اما بعد از سه سال از تولد علائق مهدی از این قرار است:

نقاشی کشیدن رو خیلی دوست داره ،البته براش فرقی نمیکنه کجا نقاشی کنه ...

از دفتر نقاشی گرفته تا دیوار اتاقش و بعضی وقتها که از دفتر و دیوار خسته بشه توی paint کامپیوتر...

 

نقاشی روی دیوار-آبرنگ_ یه خرگوش

هنوز بعضی از کلمات رو غلط تلفظ می کنه مثلاً پُخَک=پفک ببخشید حضور ذهن ندارم اگه یادم اومد میگم دیگه چی رو اشتباه میگه.

 

بخاطر شیطنتها و شاید بعضی خرابکاریهایی که تو ی خونه انجام میداد یه روز صبح بردمش مهد کودک ولی همینکه خواستیم وارد مهد بشیم گفت: اینجا دیگه کجاست؟ من نمیام ، اینجا اصلاً زمین فوتبال نداره ،مگه من بچه ام که منو میخواهید اینجا ثبت نام کنید؟و من هم گفتم باشه برگشتیم خونه.

به حرف خواهر و برادراش گوش میکنه حسابی ،حالا نمیدونم از ترسه یا دوست داره گوش بده؟ ولی فقط به علی که 3 سال از خودش بزرگتره میگه علی آقا و بقیه رو تنها با اسمشون صدا میزنه. که گفتن علی آقا برای مامان بزرگ و خاله ها هم جالبه و میگن علی رو دوست داره ،ولی من فکر میکنم یه دفعه علی کاری رو انجام داده بوده که باباش پرسیده کی این کارو کرده ؟؟منم گفتم: علی آقا(من با طعنه گفتما) از اون روز یاد گرفته بگه علی آقا.

از خرابکاریهاش نمیدونم چی بگم؟؟؟

 

تو ماه محرم رفته بودیم زیارت عاشورا و مهدی هنوز نمیتونست راه بره و چهار دست و پا میرفت ُ توی حسینیه بودیم و روحانی مجلس داشت در مورد عاشورا سخنرانی میکرد ُ مهدی هم پیش باباش بود یه دفعه دیدم مهدی با سرعت تمام داره بطرف تریبون روحانی میره حالا منم هر چی انتظار می کشیدم تا شاید بابای محترم بلند شن و این پسر شون رو بگیرند انگار نه انگار حالا رفته بود سیم میکروفن رو می کشید تازه دعواشم میومد که لابد چرا نمیده آقا مهدی سخنرانی کنه؟ تمام خانمهایی که منو می شناختند و میدونستند این آقا کوچولو پسر منه نگاهم میکردند و می گفتند : مهدی رو ببین ُ انگار به دلش ننشسته حرفهای این آقا و میخواد خودش سخنرانی کنه.

وقتی 1 سال و نیم داشت ،نیمه شب دیدم کنارم وایساده و داره صدام میزنه توی تاریکی اتاق چیزی نمیدیدم دستش رو گرفتم از اتاق اومدم بیرون و چشمتون روز بد نبینه همینکه خوب نگاه کردم (خواب از سرم پرید) دیدم کرم مرطوب کننده (با رایحه توت فرنگی از کیش باباش برام هدیه آورده بود) رو مالیده بود به موهاش ،دستاش ،پاهاش و حسابی خودش رو چرب و چیلی کرده بود ،حالا هر چی هم اضاف آورده بود روی میز TVو....

 

منم که هم عصبانی شده بودم هم خندم گرفته بود نمیدونستم بخندم یا اخم کنم؟ مهدی هم متعجب بهم نگاه میکرد.

ساعت 1 بعد از نیمه شب بود که چاره ای ندیدم جز اینکه ببرم و موهاشو بشورم، مهدی هم که عاشق حموم و آب و آب بازی...

همینکه گذاشتمش توی وان یه لایه چربی روی سطح آب جمع شده بود مهدی هم که تا حالا همچین صحنه ای رو ندیده بود به من گفت: وااای...

اونشب 4 دفعه موهاشو با شامپو شستم ،تا موهاش تمیز شد وقتی خشکش کردم و لباسش رو پوشیدم و آوردمش بیرون کنار قوطی خالی ِ کرم نشسته و با دستش نشونم میداد که تموم شد و لبش رو هم به دندون گرفته بود  (یعنی ناراحته) بعد از اینکه خوابش کردم و مطمئن شدم که این خرابکار کوچولو خواب رفته، برای تمیز کردن این کرمهایی که به اینور و اونور مالیده بود مجبور شدم یک ساعتی بیدار بمونم.

یه دفعه دیگه فکر کنم یکسال و 8 ماه داشت که با موبایل باباش میخواسته چایی شیرین کنه و باعث شد دیگه موبایل به دردی نخوره،

 یه بار میخواستم برم جایی که بُردم گذاشتمش خونه مامانم و قتی برگشتم مامان گفتند:

یه دفعه دیدم همه هستند مهدی نیست هر چی هم صداش کردیم جوابی نمیداد ....

سطل روغن رو مامان میگذاشتند روی زمین کنار اجاق گاز توی آشپز خونه ،مهدی هم اگه کنار ِ سطل روغن می ایستاد کسی نمیدیدش چون گوشه ِ دیوار بود و مهدی ریزه میزه ...بلــــه دیگه تا تهشو خوندم که چی شده بود....

در ِ سطل رو برداشته بود و دوباره همون کاری که با کرم مرطوب کننده انجام داده بود با سطل روغن مامان بزرگ و مالیدن روغنها به سر و صورتش....

اون روز هم مامان برده بودنش حموم و شسته بودن البته هنوز بوی روغن نباتی میداد...

حالا بیرون آوردن تمام ظرفهایی که تو کابینتهای پایینی بودند که جز کارهای قابل تحمل ِ هر روزش بود. یا ریختن ِ خاک گلدونها روی زمین یا شکستن برگهاشون که دیگه از دست این مهدی باید همیشه گلدونها رو جایی می گذاشتیم که دستش نرسه...

اینا مال بچگیهاش بود الان مهدی آقا شده واسه خودش تو پست بعدی حتما ً می نویسم که چه کارهای خوبی یاد گرفته و انجام میده...