گلهای زیبای زندگی ما

خاطرات پسرهای گلم :علی و مهدی
 
درد دل مهدی با دوستان
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥ : توسط : مامانشون

سلام به همه ی دوستان عزیزم نی نی های گل و مهربون و مامان و باباهای دلسوز و با محبت.

 

*****

امروز اومدم بگم که شماها که تنها هستین مثل آرش جون - ارغوان جون - پرنیان جون- اون یکی پرنیان جون - یاسین جون –دل آرام جون –ریحانه جون- آرین جون و نیما جون و یکی یه دونه اید و عزیز دردونه قدر خودتونو بدونید و تا میتونید شیطونی کنید و بازی کنید و تنها باشید و فرمانروایی کنید.

حتماً میپرسید مهدی چی شده؟ جونم براتون بگه اینجانب مهدی کوچولو  توی خونه شیطونی می کنم و بقول مامان بعضی وقتها خرابکاری.

دیگه آشپزخونه و وسایلش یا وسایل دیگه خونه برام جالب نیست.

مجبورم دنبال چیزهای جالب و هیجان انگیز برم.

مثلا ً روز جمعه که خواهرم فاطمه کاغذ ابر و باد (با گواش) درست کرد منم نشستم یاد گرفتم و دیروز که فاطمه خونه نبود و مامان نماز میخوند رفتم گواش رو برداشتم و خواستم کاغذ ابر و باد درست کنم که نشد.

و منم که عجله داشتمو میترسیدم مامان نمازش تموم شه و بیاد سراغم، هیچی زیر دستم نگذاشته بودم رو تختی ِ فاطمه و رو تختی ِ علی رنگی رنگی شد (اول رو تختی فاطمه و بعد که دیدم رنگی شده رفتم روی تخت علی).

وقتی مامان نمازش تموم شد و اومد توی اتاق فاطمه اینجوری شد بعدشم حسابی دعوام کرد میدونید چرا؟ هم بخاطر رو تختی ها هم بخاطر اینکه با شلوار علی میخواستم رنگی که ریخته بود پاک کنم(از شلوار علی استفاده کردم )و شلوار رو هم رنگی کرده بودم (ولی خدارو شکر مامان اصلاً عادت نداره کتکم بزنه و فقط داد میزنه و دعوام میکنه)بعد هم بهم گفت:مهدی خدا بهت رحم کنه ،فاطمه و علی که بیایند و ببینند دیگه کتک میخوری حسابی.

گفتم مامان پاکشون کنیم؟مامان گفت الان ساعت12:15 ظهره چطور میتونم تمیزشون کنم؟اونا نیم ساعت دیگه میرسند.تازه باید بریم دنبال علی و از مدرسه بیاریمش.

حالا ژاکت و شلواری که تنم بود رنگی رنگی شده بود مامان لباسمو عوض کرد و رفتیم دنبال علی و من توی ماشین پسر خوب و کم حرفی شده بودم(از ترس).

و علی هم که تعجب کرده بود از سکوت من از مامان پرسید:مامان مهدی مریض شده؟مامانم گفت:نه طوریش نیست

علی:پس چرا ساکته؟ مامان گفت نمیدونم.

وقتی به خونه رسیدیم و علی رفت توی اتاقش خدارو شکر متوجه تخت و روتختی نشد ولی وقتی خواست شلوار مدرسه اش رو با شلوار خونه عوض کنه  پرسید:مامان شلوارمو ندیدی ؟گذاشته بودم روی تخت.

مامان گفت: شلوارتو گذاشتم تو لباسشویی Washing Machine  که بشورم .علی هم بدو رفت طرف آشپزخونه و لباسشویی و گفت:مامان دیروز حموم بودمو لباس عوض کردم کثیف نیست که میخوای بشوری.

و قبل از اینکه مامان توضیح بده شلوار رو از تو لباسشویی بیرون آورد وقتی چشمش به شلوار افتاد عصبانی بطرف من اومد و دستشو برد بالا و محکم به شونه ی من زد و کتک کاری...

 اگه مامان نیومده بود معلوم نبود چی میشد؟؟؟

و بعدش هم گریه که اگه شلوارم مثل روز اول تمیز نشه باید یه شلوار مثل همین ،رنگ همین دوباره برام بخرید.

منم که حسابی از کتک خوردن دردم گرفته بود رفتم تو اتاق محمد و کتابهای روی میزشو پخش کردم روی میز.

حالا حساب کنید وقتی فاطمه هم اومد یکی تو صورتم زد بخاطر رنگهای گواشی که خراب کرده بودم و بعدش هم محمد بخاطر رفتن تو اتاقش و ریختن کتابهاش منو سر و ته گرفت(خیلی میترسم وقتی اینجوری منو میگیره)و گفت چه جوری بگم نباید بری تو اتاقم و بهم بریزی؟؟و دوباره مامان گفت :ببخشیدش و منم گفتم:چشم دیگه به اتاق هیچکدومتون نمیرم.

ولی نی نی های خوب دوست جونهای عزیزم من هر سه تاشونو دوست دارم حتی وقتی کتکم میزنند.

 

15 آبانماه 1373-محمد یکسال و نیم-فاطمه ده روزه

 

عکس محمد آقا داداش بزرگم و فاطمه که اینجا فقط ۱۰ روزش بوده

 

 

محمد و فاطمه دیماه 1373

 

 

دو ماه بعد از عکس قبلی-محمد آقا ۱ سال و۶ ماه و فاطمه دو ماهه

 

 

محمد و فاطمه تابستان1375

 

فاطمه خانم و آقا محمد تابستان ۱۳۷۶

 

 

محمد و فاطمه فروردین 1376

 

فاطمه خانم و آقا محمد فروردین ۱۳۷۶

 

 

محمد و فاطمه-تابستان1377

 

فاطمه خانم و آقا محمد تابستون ۱۳۷۷