گلهای زیبای زندگی ما

خاطرات پسرهای گلم :علی و مهدی
 
منم بر چسب میخواستم
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥ : توسط : مامانشون

دوستان عزیزم سلام.

 

دیروز صبح از ساعت 8:30 به مامانم گفتم: مامان بیا حباب بازی.

مامان هم گفت :باید صبر کنی کارم تموم بشه بعد میام باهات حباب بازی.خلاصه تا تموم شدن کار مامان صبر کردم و بعد هم حدود نیم ساعت با مامان حباب بازی کردیم و بعد هم مامان گفت: دیگه باید برم ناهار آماده کنم و منم که گرسنم شده بود از مامان خواستم برام چیزی بیاره تا بخورم ،مامان هم خامه و مربا رو با یه تیکه نون سنگک توی سینی گذاشت و برام آورد و خودش رفت توی آشپزخونه.

منم مشغول خوردن صبحانه شدم(آخه صبحانه هیچی نتونستم بخورم)مامان هم هر چند وقت یه بار از open آشپزخونه  توی هال رو نگاه میکرد و بعد میرفت تا به کارش برسه.

منم رفتم تو آشپزخونه و دیدم مامان میخواد ماکارونی درست کنه ،وقتی مطمئن شدم مامان حسابی سرگرم ِ آشپزیه رفتم توی اتاق بابا و مامان سراغ برچسبهایی که علی خریده بود و اونجا قایمش کرده بود که مثلاً نبینمش.

برچسبها خیلی خوشگل و قشنگ بودند و منم دلم میخواست از این برچسبها داشتم.

خلاصه بر چسبها رو برداشتم و سریع رفتم تو اتاق فاطمه و شروع کردم به کندن و چسبوندنشون روی کیفم و در کمدم یا سبد لباسم و هر جایی که فکر میکردم خوشگل میشه .

یه دفعه صدای مامان رو شنیدم که گفت: مهدی !کجایی؟ باز داری خرابکاری می کنی؟

گفتم:نه مامان داشتم در ِ کمدم رو می بستم که علی نیاد بهش دست بزنه.

اتفاقاً مامان توی اتاق هم اومد ولی چیزی ندید چون همه رو جمع کرده بودم.

بعد لباس پوشیدیم تا همراه مامان بریم دنبال علی.

توی ماشین به مامان گفتم:مامان ! به علی نگی به وسایلش دست زدما....

مامان: مگه به وسایلش دست زدی؟؟؟مهدی دوباره چیکار کردی؟؟؟

منم که دیدم الان مامان میخواد دعوام کنه گفتم: مامان من به برچسبهای علی دست نزدما....

مامان : وای مهدی باز چه دسته گلی به آب دادی؟؟

وقتی علی اومد سوار ماشین شد بهش گفتم:علی منم روی کمد و کیفم برچسب زدم.

علی: خوبه !بر چسبهای من تو اتاق بابا و مامانه و نمیتونی به اونها دست بزنی.

مهدی: آره دیدمشون.

علی:مهدی اگه به برچسبهای من دست زده باشی ،میزنمت حسابی.

مامان توی راه برامون آب نبات چوبی خرید چون علی دوباره دیکته 20 گرفته بود.

وقتی رسیدیم خونه ،علی که وارد اتاق شد برچسبش رو که روی در ِ کمد چسبونده بودم شناخت و شروع کرد به گریه کردن و بعد هم منو هول داد و افتادم رو زمین و مامان از گریه ی علی اومد تو اتاق وقتی برچسبها لو رفت مامان از دستم عصبانی شد و گفت:مهدی مگه قرار نشد به وسایل بقیه دست نزنی؟؟؟

منم با چشمهای مظلوم فقط نگاهش کردم و هیچی نگفتم و با تکون دادن سرم گفتم بله.

 

این همون بر چسبهاست که مهدی نابود کرده

 

این هم تصویر بر چسبهایی که دیروز مهدی به سراغشون رفته

مامان به علی گفت:علی جون!این برچسبها رو بده به مهدی(حالا که پاره شون کرده)من دوباره برات میخرم.

علی اول قبول نمیکرد و لی بعدش که دید برچسب جدید براش میخرن قبول کرد و منو علی همدیگرو بوسیدیم و آشتی کردیم و منم حالا برچسب دارم.

بعدشم رفتیم تو حیاط تا حمام آفتاب بگیریم و با داداش خوبم کلی اسکیت بازی کردیم.

 

مهدی و علی که از ترس افتادن محکم نرده ها رو گرفتند.

 

الهی فدای هر دو تاتون برم من

 

کی باورش میشه که شماها نیم ساعت ÷یش داشتین با هم دعوا میکردین؟؟؟

 

قربون دل مهربونتون برم پسرای گلم.

 

عزیز دلم مهدی-که هنوز نمیتونه ایستاده اسکیت بازی کنه

 

الهی قربونت برم شیطونک مهربون

 

قربون قد و بالات برم مهدی مهربونم

 

شماها باورتون میشه این آقا مهدی اینقدر شیطونی(خرابکاری) کنه؟؟؟؟

 

 

 

****اگه عکسها برای شما باز نمیشه روی عکس راست کلیک کنید و گزینه ی show picture  رو بزنید حتماً عکس باز میشه***

 

 

راستی مهدی وقتی این شکلک ()رو می بینه میگه داره شیکور(منظورش شیپوره) میزنه