گلهای زیبای زندگی ما

خاطرات پسرهای گلم :علی و مهدی
 
دنیای شیرین بچه ها
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ : توسط : مامانشون

تو ماشین بودیم که مهدی سفارش آبمیوه  داد و بابا کنار خیابون ایستاد تا از سوپر مارکت سفارش آقا رو اجابت کندبعد از خوردن آبمیوه ،مهدی از من دستمال کاغذی خواست تا دستهاشو پاک کنهجعبه دستمال تموم شده بود از داشبرد ماشین جعبه جدید رو بیرون آوردم که اتفاقاْ مارکش گ ل ر ی ز بود،یه دفه با صدای بلند مهدی که: مــــــــــــامـــــــــــان صبر کن،آروم بازش کن آخه ممکنه توش یه عالمه پول باشه اونوقت هر دوتامون از ماشین پرت میشیم وسط خیابونколобок

من: چقدر تو خوش باوری بچه ،اینا که تو تلویزیون می بینی همش تبلیغه

مهدی: مامان خانم،خودم هم میدونم تبلیغهفقط میخواستم هیجان درست بشه

من:

********

مهدی: مامان امروز یکی ازبچه ها توکلاس خوابش برده بود

من: حتماْ دیشب دیر خوابیده بودمعلمتون چیکار کرد؟

مهدی:با مو*با*یلش ازش عکس گرفت بعد هم به آقای فتحی نشون داد

من:ازاین به بعد شب زودتر بخواب وگرنه توهم به سرنوشت همکلاسیت دچار میشی

مهدی:

***********

دیروز مبین (سه سالشه-پسر دایی مهدی) اومده بود خونه مون وقتی فلوراید رو دست علی و مهدی دید...

مبین:این دیگه چیه؟

مهدی:فلورایده، ازمدرسه بهمون دادند تا ازاین به بعد تو خونه استفاده کنیم.

مبین:یعنی میخواهید باهاش موهاتونو فشن کنید

مهدی:تو از حالا اینجوری باشی وقتی همسن من بشی دیگه چی میگی؟؟

من:انگار مهدی خودش چند سالشه؟؟؟