گلهای زیبای زندگی ما

خاطرات پسرهای گلم :علی و مهدی
 
به این میگن استعداد!!!
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸ : توسط : مامانشون

داستان  دیکته نوشتن مهدی:

من:بنویس اَسباب

مهدی: مامان بنویسم اَساس؟

من: باشه بنویس!بعد از اساس بنویس اَسَد

مهدی: مامان ،بنویسم سَبَد؟

من:باشه بنویس!بنویس :بابا با اَسب آمد.

مهدی: بنویسم بابا با داس آمد؟

من:منتظرتو که هر چی دلت خواست نوشتی این اسمش دیکته نیست

مهدی: اسمش چیه پس؟آخه خانممون گفته حتماْ دیکته بنویسیدبازنده

من:کلافهعجب رویی داری بچّه!!!شرمنده

********

دیشب هر کدوم از اعضا خانواده سرشون به کار خودشون گرم بودو منم داشتم بافتنی می بافتممهدی هم با دقت و حوصله  نقاشی می کشیدبغلبعد هم از زوایای مختلف به نقاشی نگاه میکرد و لبخند ملیحی روی لباش می نشستکه دفترشو گذاشت جلوی من و گفت :مامان ببین نقاشیمو

منم گفتم:به به ،خیلی قشنگه .

مهدی: به این میگن استعداد!!!смайлы

من:

**********

گزارش مصور  استعدادهورا

 

فدای تو و نقاشی کشیدنت:*

الهی قربونت برم پسر هنرمندم

باغ و طبیعت و پرنده ها و یه عالمه درخت میوه

شانه به سری که صفحه قبل کشیده همراه( عمواکبری ) تلویزیون کشیده

 

****************

و حالا عزیزای دل عمه

فدات بشم عروسک ملوس:*

اگه گفتین این پرنسس کوچولوی خوشگل کیه؟

قربونت برم نفس عمه:*

محمد صالح عزیز دل عمه (داداش  غیرتی ِ پرنسس)

توضیح: عصر جمعه وقتی ما و  دایی بهمراه خانواده ی گلش   مهمون بابابزرگ بودیم ،لباسهایی که مامان بزرگ براشون بافته بودند رو پوشیدند تا مامان بزرگ ،نتیجه هنرشون رو ببینند من فرصت رو غنیمت شمردم و از این دو عزیز عکس گرفتم. 

 

نظر بدهید:  گلخونه