گلهای زیبای زندگی ما

خاطرات پسرهای گلم :علی و مهدی
 
کتاب "گنجشک ورزشکار"
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸ : توسط : مامانشون

 

نفس مامان:*

علی مهربونمبغل( آذر ۸۷)

علی طبق معمول بعد از رسیدن به خونه و خوردن ناهار دفترشو از کیف بیرون میاره و مشغول نوشتن تکالیفش میشهو تا به مشکلی برنخوره از کسی سوال نمی پرسهامروز بعد از ظهر دیدم داره یک کتاب داستان بنام" گنجشک ورزشکار" می نویسهدستوقتی ازش پرسیدم داری چیکار میکنی؟گفت:معلم ما از همه خواسته بخاطر هفته کتاب و کتابخوانی بصورت گروهی به انتخاب خودمون کتاب بنویسیم و ببریم مدرسه بهمون جایزه میدنبا دقت تمام داستان رو نوشتсмайлы و صفحه های کتاب رو به یک اندازه با قیچی چیدو از قرار معلوم با چند تا از همکلاسیهاش باید این کتاب رو تحویل معلم کلاس بدهند.

علی:مامان امروز تو مدرسه وقتی سپهر تو حیاط می دویدهمحکم میخوره به  یکی از بچه های کلاس سومколобокاونم خون دماغ میشه و چهار دست و پای سپهر رو بچه ها گرفته بودند آوردنش تو کلاسشوخیاز بس شدت ضربه زیاد بود سپهر بی حال شده بودزنگ تفریح هم من و بچه هایی که تو گروه هستیم (برای کتاب داستان)هر کدوم یکی از کارهای مربوط به آماده سازی کتاب رو انجام میدادیم .مثلاْ آیدین یه گنجشک کشیدهورادرگاهی هم طراحی روی جلد رو می کشیددستولی محمد علی بجای کمک دادن به ماقهر،رفته بود با یه کلاس اولی دعوا کنهزودباش

من:چرا آخه؟

علی: بقول بچه ها اون کلاس اولی که یه بچه ی معمولی نبودرزمی کار بود و حسابی از خجالت محمد علی بیرون اومده بودبازندهو حسابی شسته بود و آویزونش کرده بود

من:یعنی چی آخه؟ لباسهاشو  ؟یعنی آب پاشیده بود به جونش؟

علی:نه مامانپسره معلومه فنی بود و حسابی گارد گرفته بود колобокو هر مشت یا لگد محمد علی رو دفاع کرده بود تا این آقا باشه فکر نکنه می تونه با هر کسی در بیفته

من:عجب!!!

نظر بدهید:گلخونه