گلهای زیبای زندگی ما

خاطرات پسرهای گلم :علی و مهدی
 
پیر یا جوون؟؟؟
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ : توسط : مامانشون

قبلاْ هر وقت به هر دلیلی میگفتم پیر شدم ،مهدی شاکی میشد و می گفت نه مامان خانم تو هنوز جوونیو این بخاطر برداشت مهدی از پیر شدن بودچون  فکر میکنه مردن تو جوونی اتفاق نمی افته و وقتی من می گفتم پیر شدم بچم فکر میکرده مرگم نزدیکهاین مقدمه چینی رو داشته باشید تا ادامه ش رو براتون بگم.

چند شب پیش درست بعد از خاموش شدن لامپهای خونه ،آقا یادش اومده که باید دیکته بنویسهحتماْ داستان دیکته نوشتنش رو یادتون هست(دو پست قبل)هر چی ازش خواستم بخوابه تا فردا صبح بهش دیکته بگم قبول نکردو بلند جیغ می کشید که نه باید همین امشب بهم دیکته بگیتازه جالبش اینه که آقا سر جاشون خوابیده بودند و انتظار داشت من برم کیف و دفترشو بیارم دو دستی بذارم جلوش و بشینم با اعمال شاقه دیکته بگمکه من یه کلمه بگم و اون هر چی دلش خواست بنویسه.خلاصه طاقتم تاب شد و سرش داد کشیدم که :اصلاْ به من چه؟میخواست یادت نره و سر شب بجای ورجه وورجه کردن بیای دیکته بنویسی

مهدی: وااااااای، حیفش،علی ،مامان دیگه راستی راستی پیر شده وکم حوصلهقهر

من:واقعاْ؟؟؟ ،خوب خدارو شکر که قبول کردی

مهدی: مامان خانم ،پیر یا جوون  فرق نداره بیا بهم دیکته بگو خودم رفتم کیفمو آوردم.

من: واقعاْ خسته نباشیشرمنده

نظر بدهید:  گلخونه