گلهای زیبای زندگی ما

خاطرات پسرهای گلم :علی و مهدی
 
سفر طواف دل
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸ : توسط : مامانشون

طواف دل 

امروز احساس کردم دلم تنگ شده برای کعبه،برای طواف،برای نماز طواف

 

برای سعی صفا و مروه،برای تقصیر،برای طواف نساء ...

 

برای نماز طواف نساء...

 

اشک هم حسابی با دلم همنوازی میکرد...

 

دلم می سرود اشک هم می شست دل بیقرار و  بارونیم رو...

 

گفتم خدایا!

 

میخوام بیام طواف،آره لبخند دوست داشتنی و مهربونشو دیدم

 

چشمای مهربونشو دیدم که از مادر مهربونتره...

 

گفتم خدا! سفر دلمه...

 

رفتم غسل زیارت کردم و رو به قبله نشستم و چشمامو بستم...

 

خدایا آماده شدم که بیام...

 

از مسجد شجره محرم شدم،عجب لباس قشنگیه لباس احرام...

 

توی این پیله ی احرام امیدمون به تطهیره...

 

یعنی میشه در پیله ی این احرام من گناهکار هم به پروانه شدن برسم؟؟؟

 

یا ارحم الراحمین به امید تو...

 

"لبیک اللهم لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد وانعمة لک و الملک"

 

لبیک رو هم گفتم،رسیدم به سرزمین وحی....

 

 شعاعهای نور از خونه ی خدا تموم شهر بزرگ و مکرم رو پر کرده بود...

 

 

 

دلم طاقت نمیاره مستقیم رفتم مسجدالحرام...

 

باب الفتح درب  شماره 72 وای اینجا کجاست لحظه به لحظه بوسه های خدا رو

 

احساس میکردم...

 

کفشامو در آوردم ولی جایی رو نمیدیدم اشک مانع دیدنم شده بود...

 

جز خدا به هیچ چیز فکر نمیکردم...

 

خودم نمیرفتم این دلم بود چه تند منو دنبال خودش می کشوند...

 

رسیدم به جایی که یه لحظه چادر سیاه کعبه رو دیدم دیگه نتونستم هق هقمو قایم

 

کنم ،از پله ها رفتم پایین همینطور دورخونه ی خدا می چرخیدم و اشک میریختم

 

و صداش میکردم ...

 

کنارم بود، میگفتم دوستت دارم...

 

خدا هم میگفت اگه میدونستید چقدر شما بنده ها رو دوست دارم...

 

پوست و کالبد رها میکردید و به سوی من پر می کشیدید...

 

مقابل حجر الاسود رسیدم به خونه ی قشنگ و امن صاحبخونه نگاه کردم...

 

گفتم خدایا دلم اینجاست جسممو نتونستم بیارم...

 

الله اکبر گفتم و شروع کردم...هنوز چند قدمی نرفته بودم دیدم یه در قشنگ و بهشتی طرف چپم بود....

 

 همینطور که دور می زدم دیدم بعضیها دستشون رو رو چهار چوب این در

 

 گذاشتند و با خدای خودشون راز و نیاز می کنند...

 

بعد هم حجر اسماعیل و ناودان طلا...

 

طواف یعنی پروانه وار دور صاحبخونه گشتن...

 

هفت بار طواف دل به آخر رسید رفتم پشت مقام ابراهیم دو رکعت نماز طواف...

 

بعد هم ذکر حاجات:خدایا!تو رو به حرمت کعبه ظهور مولامون رو برسون...

 

رفتم به طرف صفا...

 

واقعا صفا یعنی این،بسم الله الرحمن الرحیم گفتم و شروع کردم...

 

از یه سراشیبی پایین رفتیم به جایی که باید هروله بریم رسیدم دوستم لحظه به

 

 لحظه همراهیم میکرد،به مروه رسیدم دوباره به طرف صفا...

 

هفت مرتبه سعی رو دلم بجا آورد...باید تقصیر میکردم توی مروه تقصیر رو هم به

 

 جا آوردم،از آب زمزم نوشیدم و با اشک چشم صورت دلم رو شستم...

 

باز هم اون خونه ی عظیم و عزیز و امن...

 

شعاعی از نور این کعبه ی مکرم دلم رو گروگان گرفته بود...

 

وقتی به خودم اومدم داشتم دور میزدم باز حجر الا سود" الله اکبر"...

 

دلم دنبال یکی میگشت..صداش میزد و گریه میکرد...

 

یابن الحسن یابن الحسن عجل علی ظهورک...

 

آروم نمیشم آقا جون...

 

یابن الحسن یابن الحسن عجل علی ظهورک

 

بابی انت و امی و نفسی

 

هفت مرتبه طواف نساء دل هم به آخر رسید...

 

باز پشت مقام ابراهیم و نماز طواف ...

 

چقدر سبک شدم...

 

ولی دلم بیقراره، دریای دلم رو به صخره ی سینه ام میکوبم...

 

تا از این بیقراری آرام گیرم،و در نهایت پشیمانی از اینکه نتوانستم

خوب از فرصتها استفاده کنم.

 

خدایا!

 

از تو میخواهم دلمان را از آن خود کنی ، و چشمانمان را لایق دیدنت.

 

خوش به سعادت اونهایی که به این سفر معنوی دعوت شدند و الان در  صحرای عرفات به راز و نیاز مشغولند و امام عصر (عج) رو زیارت میکنند...

 

عجب بازار پر رونقی است بازار اشک و مناجات در صحرای عرفات...

 

قربون مولای غائب از نظر برم که نائب الزیاره ی همه ی-

 

کسانیکه گل حسرت این سفر معنوی تو گلخانه ی دلشونه، هستند...

 

 همسفران سفر طواف دل!

 

ماه ذی الحجه ماه پاداش گرفتن بنده هاست...

 

دعا برای همه و هم یادتون نره...

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

برقرار باشید و بهاری

 

التماس دعا

***************

پی نوشت:امروز پنجم آذرماه سالروز تولد دوست عزیزم پاستیلقلب مهربونه هورا.با آرزوهای بهترینها برای پاستیل مهربون و همسر گرامیش از صمیم قلب تولدش رو تبریک میگم.ماچ پاستیل جون دنیا را برایت شاد شاد و شادی را دنیا دنیا برایت آرزومندم.