گلهای زیبای زندگی ما

خاطرات پسرهای گلم :علی و مهدی
 
اندر احوالات ته تغاری
ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸ : توسط : مامانشون

دوستان عزیز و همیشه همراه سلامقلب

توسلات و عزاداریهاتون قبول حق تعالی انشاءالله.این چند روز اصلاْ حس و حال نوشتن نداشتم شرمندهامیدوارم حال شما و عزیزانتون خوب باشه انشاءالله

عزیز دل مامان-عاشورا  شام غریبان 88

وروجک ما طبق معمول مشغول درس و مدرسه و بعضی وقتها شیطنت  دو هفته اخیر درسهای "شـ" غیر آخر و "ش" آخر  و "یــ" غیر آخر و "ی" آخر  و همینطور صدای اُ  اول و ــــــُ  غیر اول و کلمات زیاد ی رو یاد گرفته و از این بابت خیلی خوشحاله. روزهای تاسوعا و عاشورا هم مثل اکثر بچه ها با سؤالات پی در پی وروجک و چشمهای متعجب و ناراحتش افسوسمواجه بودیم. شب شام غریبان هم برای روشن کردن شمع به گلزار شهدای گمنام رفتیم و شمع روشن کردیموقتی ازش پرسیدم بعد از روشن کردن شمع چه دعایی کردی؟ گفت:دعا کردم بابا و مامان و خواهر و برادرام سلامت باشند.گفتم:الهی قربونت برم بغلبرای خودت هم دعا می کردیگفت:برای خودم هم دعا کردم

عزاداریهات قبول

عشق مامان در کنار شمعی که روشن کردهبغل

مهدی: مامان یه عکس بگیر تا تمام اینجا(گلزار شهدای گمنام) تو عکس معلوم باشهتایید

قربون قد و بالای عزیزان دلم برم منبغل

*************

دیروز عصر وروجک برای دیکته نوشتنرفته بود طبقه پایین ،خونه بابابزرگوقتی رفتم ببینم چیکار میکنه ،خاله کوچیکه کلافهو رو به من گفت: وای همیشه اینقدر اذیت میکنه وقت دیکته نوشتن؟زودباشمنم گفتم بله همیشه همین مدلی دیکته می نویسهوحشتناک

مهدی:این کجاش اذیته ؟؟آخه کلمه هایی که شماها میگین دوست ندارم بنویسم

من و بقیه:

********

دیشب که داشتم کیفش رو چک میکردم تا برای امروز چیزی رو جا نذاشته باشه دیدم "دفتر دیکته خونه" تو کیفش نیست

من:مهدی!فکر کنم دفترت رو تو خونه بابا بزرگ جا گذاشتی ،برو بیارش بذار تو کیفت

مهدی :مامان دفتر دیکته زیاد مهم نیست

من: یعنی چی؟ابرو

مهدی: یعنی خانم از اول سال هنوز یک بار هم ندیدش

من:

*******************

نظــــــــــــرات دوستان