گلهای زیبای زندگی ما

خاطرات پسرهای گلم :علی و مهدی
 
مهدی تبدار:(
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٥ : توسط : مامانشون

سلام

 

شب گذشته تو خواب بودم که دیدم مهدی داره ناله می کنه ،بلند شده بود وایساده بود سر جاش وقتی بلند شدم چراغ رو روشن کردم دیدم بچم داره مثل بید میلرزه و دستها و پاهاش سرده سرده...

خیلی ترسیدم و انگار یکی یه سطل آب ِ سرد ریخته باشه رو سرم ، آخه سابقه نداشت مهدی اینجوری بشه.

میخواست بره دستشویی ، ولی نمیتونست تو راه رفتنش مسلط باشه و تمتم تنش می لرزید ، بغلش کردم بردم دستشویی .

محکم تو بغلم گرفتمش و جلوی بخاری نشستم ولی بچم هنوز میلرزید ، وای خدا مهدی ِ من چرا اینجوری شده؟ به فاطمه خواهر بزرگ ِ مهدی گفتم: بابا رو آهسته بیدار کن !فاطمه بابا رو بیدار کرد گفتم انگار مهدی فشار خونش افتاده پایین بدنش سرده و داره می لرزه(دندوناش به هم میخورد)

بابا سریع از جاش بلند شد و یه آب ِ قند برای مهدی درست کرد ولی مهدی خیلی کم از این آب ِ قند خورد.

دوباره خودشو چسبوند تو بغل ِ من ،منم پیچیدمش بین پتو و جلوی بخاری نشستم؛هر چند وقت یه بار چشمای قشنگش رو باز کرد و بست تا تو بغلم خوابش برد ،ولی دستها و پاهاش سرد بود و گرم نمیشد. از بس ترسیده بودم دستهای منم یخ کرده بود.

به باباش گفتم میشه تب داره ولی تبش تو هستش که اینطوری لرز کرده؟؟؟باباش گفت نمیدونم.

دیگه ساعت حدود 3:30 بود که دستهاش کمی گرمتر شده بود ولی پاهاش هنوز سرد بود.

خلاصه مهدی که هیچوقت نمیذاشت با پتو یا روپوش روشو بپوشیم همچین زیر پتو خودشو مچاله کرده بود که نگرانی منو دوبرابر میکرد.

 خوابوندمش کنارم و دستاشو تو دستام گرفتم ، منم خوابم برد و نفهمیدم ،از تو خواب پریدم دستای مهدی تو دستم بود ولی داغ ِ داغ ،نفس نفس میزد از شدت تب ...

خودش هم بیدار شده بود چشماش اشک آلود بود و تند تند حرف میزد ...

بردمش تو آشپزخونه براش یه سیب پوست گرفتم و بهش گفتم سیب رو بخور تا خوب بشی. هذیون می گفت و معلوم بود که تب این ریزه میزه ی ما رو داره اذیت میکنه.نصف سیب رو خورد و به من گفت مامان بقیش رو خودت بخور من سیر شدم دیگه،صدای اذان میومد گفت برو نمازتو بخون دارن اذان میگن.

پاهاشو توی آب ولرم گذاشتم ،و خودش هم شروع کرد به آب ریختن رو پاهاش اینطوری دستاش هم سرد میشد.

خدا رو شکر تبش پایین اومد.

وقتی دیدم دوباره رفت سراغ کامپیوتر که روشنش کنه ،رفتم دستمو رو پیشونیش گذاشتم دیدم تب نداره، نماز خوندم و صبحانه رو آماده کردم  و به خیال خودم گفتم نیم ساعت دیگه بلند میشم و بقیه رو بیدار می کنم که خوابم برد تا ساعت 8 صبح...

 

مهدی هم خوابیده بود رو به روی TVو خوابش برده بود، الان بیدار شده میگه عکسایی که دیشب ازم گرفتی گذاشتی تو ولماگم(وبلاگ)؟؟؟ (آخه هر روز میره و وبلاگ رو بررسی میکنه. بقول خودش سیستم رو  فورک آفلاین (work offline) میکنه و از historyوبلاگ خودش و آرش جون رو نگاه می کنه.

مخصوصاً همون فیلم آرش جون که میگه دیگه چیکار کنیم رو خیلی دوست داره.

اینم یه عکس از جوجه کوچولویی که دیشب از ساعت 3:10 دقیقه مامان رو خیلی ترسوند.

البته عکس رو وقتی شب میخواست بخوابه گرفتم و اونموقع بچم اصلاً طوریش نبود.

 

الهی همیشه بخندی خوشگلم و هیچوقت مریض نشی

 

 

خدایا!بچه ها هیچوقت مریض و تبدار نشن انشاالله