گلهای زیبای زندگی ما

خاطرات پسرهای گلم :علی و مهدی
 
ته تغاری قصه می گوید:
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸ : توسط : مامانشون

سلام

وروجک هفته گذشته حرف پـــــ " غیر آخر و "پ" آخر و دیروز حرف گـــ" غیر آخر و "گ" آخر رو یاد گرفته و دایره لغات نوشتاریش روز به روز داره بیشتر میشههورا و ذوق می کنهсмайлы که میتونه کلمات بیشتری رو خودش به تنهایی بخونه.

پروانه- پرواز- می پرد- توپ- سوپ-

آبگوشت- نرگس- می گوید- گریه-گـُربه -

دو شب پیش بعد از پروژه هر شب در مورد قصه گفتنزودباش ،یک قصه براشون گفتم و ساکت شدم (قصه خیلی کوتاه بود)شرمنده هر دوتاشون با هم گفتند: ما که هنوز خواب نرفتیم بازم قصه بگو منم که از صبح بخاطر کارهای خونه حسابی خسته بودم حوصله نداشتم و متاسفانه مغزم هم یاری نمیکردبه همین خاطر گفتم امشب دیگه قصه خبری نیست همین موقع وروجک گفت:مامان من قصه تعریف کنم ؟ گفتم آره یک شب هم تو تعریف کن

مهدی با تسلط کامل و خیلی زیبا اینطور شروع کرد: یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون کسی نبودُدر زمان حضرت سلیمان(ع) این داستان اتفاق افتاده،حضرت سلیمان(ع) زبان حیوانات مخصوصاْ پرندگان رو خوب متوجه میشدند و خودشون شانه به سری داشتند که اینجا بهش میگیم هدهد(به اینجای داستان که رسیده بود از شدت هیجان و عشق خواب کاملاْ از سرم پریده بود)پادشاهی در سرزمینی بنام سبا(صبا؟؟) زندگی میکرد که اسمش بلقیس بود ولی متاسفانه بلقیس خدا رو نمی پرستید و قبول نداشتوحشتناکحضرت سلیمان (ع)برای بلقیس نامه نوشتند و دادند به هد هد و گفتند ببره برای بلقیس .و هد هد هم نامه رو برای بلقیس برد و بلقیس بعد از خوندن نامه خدا پرست شد

من:الهی فدات بشمبغلاین قصه رو کی برات تعریف کرده بودهورا

مهدی: اینو معلممون از کتاب هدیه های آسمانی برامون تعریف کرد

من:آفرین عزیز دلم که اینقدر خوب گوش کردی و همشو به خاطر سپردیدست

***************

با عرض شرمندگی بدلیل نداشتن عکس جدید از عکسهای قدیم وروجک اینجا میگذارم

۸ بهمن ۸۵

*****************

نظـــــــــــــــــرات دوستان