گلهای زیبای زندگی ما

خاطرات پسرهای گلم :علی و مهدی
 
دندانپزشکی
ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ : توسط : مامانشون

 

بالاخره مهدی  روز یکشنبه "اُ" استثنا رو هم یاد گرفتند همون که "و" نوشته میشه ولی اُ خونده میشهو الان میتونه بنویسه:دو-نو-جو- نوزاد-روشن-نوک و...

********

مهدی و علی در حال بازی با کلمات بودند که مهدی گفت من میتونم بنویسم دستهای کثیف را با صابون شستماز خود راضی

علی: نمیتونینیشخند

مهدی : میتونمگاوچران چون تمام حرفهاشو خوندیممژه

علی:قهقههدیدی نمیتونی؟؟ آخه ما ٣ تا حرف  "س" و "ث" و "ص" داریم و شما فقط یکیشو یاد گرفتیناوهاین جمله کثیف رو با این "ث" مینویسن و صابون رو با این "ص"

مهدی:مامان بنظرت اینهمه حرف "س" ،"ث"ص" برای زبان ما لازم بود؟sign upاینایی که حرفها رو اختراع کردن فکر نکردن برای ما سخت میشه؟emoticons 3D

من: قربونت برمُمن که مخترع خط یا زبان فارسی نبودم که با من دعوا می کنی!

مهدی:مامان ناراحت نشو دارم سوال میکنم دعوا نمی کنم بازنده

من:بغل

********

دیروز هم که ساعت ۸ نوبت دندانپزشکی داشت از ساعت ده دقیقه به هشت شب تو مطب بودیم عجلهتا ۱۵ دقیقه به یازده مطب رو ترک کردیمکلافه

مهدی مثل اکثر بچه ها از آمپول بی حسی میترسید زودباشولی برخلاف بچه های دیگه که اومده بودند فقط یه آخ کوچولو و گفت و دیگه تمامدست

فدای پسر مظلومم برم من:*

عزیز دلم بعد از زدن آمپول بی حسیبغل

پسر بچه ۴ ساله ای قبل از مهدی آمپول زده بود و بالطبع قبل از مهدی هم نوبتش شد،چشمتون روز بد نبینه این کوچولو از همون ابتدا جیغ کشید تا وقتی از اتاق اومد بیرونتو این فاصله مهدی هم با لب های آویزون و چشمهای اشک آلود(عکس بالا) بیش از صد بار ازمن پرسید: مامان درد داره؟؟منم برای بار صدم گفتم نه عزیز دلم دردشو حس نمیکنیتاییدخلاصه که حسابی ترسیده بودو نوبت به ما رسید و رفتیم داخل و مهدی روی صندلی نشست و

قربون اشکات برم من:*

مهدی با چشمانی اشکبار

خلاصه که نیم ساعت طول کشید زودباشتا دو تا از دندونهاشو خانم دکتر براش پر کردندولی خداییش خیلی اذیت شد چون خانم دکتر روکشی که گذاشتند رو دندون ته تغاری تنگ بود و دوباره تا درش بیارن بچم حسابی اذیت شدجایزه ش هم  بادکنک و برچسب بود که تمام برچسبها رو چسبوند تو کمدرویا

*****************

Birthday Party Supplies

نظــــــــــرات دوستان