گلهای زیبای زندگی ما

خاطرات پسرهای گلم :علی و مهدی
 
گزارش تصویری سفر
ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : مامانشون
 
سفرنامه مرداد 94
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : مامانشون
 
مشهد
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : مامانشون
 
گزارش تصویری
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : مامانشون
 
سفرنامه(قسمت آخر)
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : مامانشون
 
خاطرات بیادموندنی سفر
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : مامانشون
 
سفرنامه-3
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : مامانشون
 
سفرنامه(2)
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : مامانشون
 
بدون شرح!!!
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : مامانشون
 
سفرنامه (1)
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : مامانشون
 
اردو
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

بالاخره بعد از سه  هفته تأخیر پنجشنبه ۱۸ آبان اردوی تفریحی مدرسه  علی (با جابجایی محل اردو)انجام شدالبته علی در مورد  اردو هیچ حرفی نزدکه خوش گذشت؟خوب بود یا نه؟

علت تأخیر از این قرار بود:

هفته اول بخاطر بارندگی  و سرد شدن هوا اردو لغو شد

هفته دوم بخاطر روز عرفه

هفته سوم بخاطر تعطیلات عید غدیر و مسافرت بعضی معلمین محترم

 

 غروب پنجشنبه هم که مهدی از سالن ژیمناستیک به خونه رسید خواست طبق قولی که قبل از کلاس گرفته بود به خونه دایی مهدی بره و با صالح و مبین که مهمون مامان بزرگ بودند بازی کنند و علی هم اجازه گرفت و دوتایی به اونجا رفتند و شب رو هم دالتونها پیش هم بودند و کلی بازی کرده بودند و صبح جمعه علی و مهدی به خونه برگشتند .


 
سفر به دلفارد 2
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

داداش محمد موفقیتت رو در ورود به دانشگاه  تبریک میگم آقا مهندس آینده ،انشاءا...  روزی دکترا قبول شدنت رو جشن بگیریم

روز دوشنبه به دلفارد رفتیم. دلفارد منطقه خوش آب و هوا و ییلاقی در ۴۵ کیلومتری شهرستان جیرفت و ۱۵۵ کیلومتری کرمان واقع شده است.

جاده کوهستانی دلفارد بسیار زیبا بود. از بابا جون ممنونیم که ما رو به این سفر برد

و حالا عکسهایی که در این سفر گرفتیم ...


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
آن مرد
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

مهدی هستم

من نمیخوام در مورد سفر بنویسم

فقط تا یادم نرفته ۱ خاطره  از سفر که نه علی از آن نوشت و نه مامان اینجا بنویسم

چون صبح زود حرکت کردیم پس نشد در خانه صبحانه بخوریم

جایی برای صبحانه ایستادیم، فرش انداختیم و سفره پهن کردیم

خامه با مربای هویج و پنیر و چای شیرین صبحانه مان بود

همان موقع آقایی بطرف ما آمد از اهالی آن آبادی بود.

با بابا احوالپرسی کرد و بابا او را به صبحانه دعوت کرد ولی او گفت: نوش جان بفرما

ولی به جای اینکه برود کنار درختی که ما زیر سایه اش نشسته بودیم ، نشست و به درخت تکیه داد.

هیچ یک از ما نمی توانست صبحانه بخورد

دوباره سؤالاتش  از بابا شروع شدبچّه کجایی؟ داری کجا میری؟

بابا هم به سؤالاتش جواب داد و بعد که دید ما صبحانه نمی خوریم ،به اون آقا گفت: ببین بچّه ها راحت نیستند و صبحانه نمی خورندو او هم گفت: ببخشید و رفتشرمندهو ما صبحانه مان را خوردیم و به راه ادامه دادیم.

 

****************

بعد از دو سال بالاخره علی پازل ۵۰۰ تکه اش که هدیه تولد کلاس چهارم بود ،را آورد و به کمک مامان و فاطمه آن را کامل کرد این هدیه را  حسین پسر دایی ِ فاطمه و سارا برایش آورد.

با اینکه آسمان  پازل آسان به نظر می رسید ولی از همه سخت تر بود و خیلی طول کشید تا کامل شد

تمام عکس ها را خودم با گوشیم گرفتم

خدا حافظ


 
سفر به دلفارد
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

 

سلام

بدلیل اصرار بچه ها برای مسافرت ، تصمیم گرفتیم  به جاهایی از استان خودمون  که تا حالا ندیدیم  سفر کنیم که با یک تیر دو نشان زده باشیم. هم اینکه طبق گفته فاطمه سفر خسته کننده نشود و هم اینکه وروجکان در طبیعت  بازی کنند و لذت ببرند.

دلفارد

 


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
باز هم عشق دریا
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

پیرو دلتنگی برای دریا از طرف دو تا داداش عاشق آب بازی و شن بازی کنار دریا....

علی همانطور که با ps مشغول بود پرسید: مامان،بالاخره معلوم شد کی میریم شمال؟

من: نمی دونم ،هنوز معلوم نیست شاید اصلا ً نرفتیم

-: برای چی آخه؟

-: چون سفر انرژی کافی میخواد ،ولی فاطمه احساس می کنه مسافرت هزار  و خورده ای کیلومتر نه تنها فایده نداره بلکه خسته کننده هم هست

-: خوب فاطمه نیاید!

-: این سفر فقط بخاطر فاطمه است که کل تابستان درس خوانده است

مهدی هم که تا حالا فقط شنونده این گفتمان بود لب به سخن گشود و گفت: علی تو که میدونی اینا خیلی زرنگند و مثل اون بار که قرار بود بریم مشهد و نرفتیم و گفتند امام رضا نطلبید ،این بار هم خیلی راحت میگن: دریا نطلبید

و این سوال (پس کی میریم شمال؟؟؟) روزی ده بار شایدم بیشتر از من پرسیده میشودکلافه

از پنجشنبه 16 شهریور مونس دوست داشتنی ،تکرار اسم مهدی را هم یاد گرفته است.


 
گزارش تصویری سفر کوتاه ما
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

دیروز به پیشنهاد همسر عزیزم ،به باغ شاهزاده ماهان رفتیم.

 جاتون خالی ،تو جاده هفت باغ برای صرف ناهار در یک رستوران که یک مجموعه فرهنگی تفریحی هم بود توقف داشتیم.

علی و مهدی در محوطه آلاچیق ها

داخل آلاچیق ،منتظر ناهار و طبق معمول علی از دوربین فراری

***************

 بعد از ناهار همگی سوار ماشین شدیم ،هوا حسابی گرم و سوزان بود.طوریکه غر زدن های علی بخاطر آفتاب شروع شدکه سوختم برگردیم خونه

بعد از بیست دقیقه به باغ شاهزاده رسیدیم ، ماشین های پارک شده نشان از شلوغی باغ میداد.

علی و مهدی -باغ شاهزاده

************

کنار بابا تو سایه درخت نشست و مشغول بازی با موبایلش شد تا تونستم عکس بگیرم

 وروجکی در حال تعیین نرخ برای مجوز عکس گرفتن 

مهدی و علی غر زنان پایین می روند که برگردیم خونه

علت عصبانیت(غر زدن):گرمای زیاد هوا و  تمام شدن آب و آبمیوه سرد فروشگاه داخل باغ 

با وزش نسیم ملایم ،آب فواره ها به اطراف می پاشید که مهدی ایستاد و دستهاشو باز کرد تا کمی خودشو خنک کنه

***************

این سفر کوتاه ما از ساعت ۱۲:۳۰ آغاز  شد.و ساعت ۴:۳۰ ما در خانه بودیم

از همسر مهربان و عزیزم بخاطر این سفر کوتاه ولی  دلچسب تشکر می کنم. که توجهی به  غر زدنها و نق زدنهای این دو وروجک (بخاطر دور شدن از انواع و اقسام بازیهای کامپیوتری) نکرد .

همینکه رسیدیم سریع لباسشونو عوض کردند و مشغول بازی پلی استیشن شدند

 


 
سفر به گیشیگان(2)
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

و اما در مورد اتفاقات با مزه سفر روز جمعه

تو راین (Rayen)  بابا برای خرید شیر به سوپری رفت تا من و مهدی برای خوردن صبحانه مون شیر+بالشتی کاکائویی مشکل نداشته باشیم. بعد هم از یه آقا پسر نوجوان پرسید : آقا گشینی کجاست؟ اون آقا هم گفت گشینی باید برید جیرفت از اونجا هم برید بندر بعد از بندر هم گشینیاز تعجب فکمون به زمین چسبیده بود که ما گفتیم دلمون هوس دریا کرده ولی نه دریای جنوب!!! بابا گفت: نه آقا گفتند یه روستایی نزدیک راین  و اون آقا گفت: آهان شما میخواهید برید گیشیگان و باید از جاده جیرفت بروید .


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
آخر هفته ما چگونه گذشت؟
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

این چند روز اصلاً حوصله وبلاگنویسی ندارم دلیلش رو هم نمی دونم.

بچه ها هم چون معمولاً  ساز مخالف هستند،این چند روز بیشتر به وبلاگ و نوشتن خاطرات اهمیت میدن ولی قول دادند تعداد نظرات براشون مهم نباشه و غر نزنند و در عوض منم فرت و فرت ازشون عکس نگیرممهدی با خوندن ریز خاطرات خیلی خوشحال میشه ولی علی  فهرست وار نوشتن خاطرات رو می پسنده و میگه حوصله ی همون چند نفری هم که مرتب میان وبلاگمون سر میره


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
سفر به گیشیگان
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

 

سلام

علی هستم با گزارشی از سفر کوتاه ولی لذتبخش جمعه ۲۳ تیرماه که همینجا بخاطرش  از باباجون تشکر می کنیم

همانطور که اطلاع دارید الان دو سال شد که ما بخاطر کنکور محمد و کلاسهای آبجی مون  از سفر به مناطق خوش آب و هوای شمالی کشورمون و  از همه مهمتر و شادمانه تر شن بازی و شنا و خودمانی تر ،تنی به آب زدن محروم هستیمبعد از کنکور محمد کلاس های آبجی مون شروع شد و دخترها که توی درس وسواسی تر هستند و او از حالا بفکر کنکور است و خانه نشین شده است بعد از نق زدن زیاد من و داداش مهدی ، ما که گناهی نکردیم باید اسیر درس و کتاب این دو باشیم بابا جون که خودش هم در مسافرت نبردن ما بی تقصیر نیست و همیشه ی خدا کار دارد " حتی جمعه ها و روزهای تعطیل " و الان از خدایش است که محمد و آبجی کنکور دارند کلاس دارند نمی شود  پیشنهاد داد جمعه به یکی از مناطق خوش آب و هوای کرمان به اسم راین برویم و آنجا در کنار آن آبشار با آبهای تگری  و سردش جای دریای شمال را خالی نموده و تنی به آب بزنیم آن جمعه که نشد که بشه  و طبق معمول بابا جون گفت: من قول ندادم که  فقط گفتم جمعه !ولی نگفتم کدوم جمعه ؟چون بابا جون ما پروژه مهمی دارند و نمیشود کار مردم را روی زمین گذاشت و به گشت و گذار پرداخت عمرا ًمن بطرف رشته عمران بروممن نمیدونم حالا چرا محمد هم رشته مورد علاقه اش عمران است ؟یکی از دوستان بابا جون که زادگاهش راین بود ، از بابا پرسیده بود تا به حال به گیشیگان رفته اید؟آدرس وبلاگ  رو امروز با سرچ نام روستا پیدا کردم تا اطلاعات کافی برای سفر بعدی داشته باشموقت تمامو بابا جون گفته بود: اسمش را هم تازه می شنوم! حالا اینکه برای رفتن به گیشیگان و پیدا کردن آدرس چه ماجراهای خنده داری  اتفاق افتادنوشتنش باشد برای پست بعدی چون  میخوام برم کارتون ببینم

فقط همین را بگویم که حیف تا حالا به گیشیگان نرفته بودیمجاتون خالی ،اگر گرمای طاقت فرسای( ۴۵ درجه) جاده را حذف کنیم باید بگویم  عالی بود


 
دومین گزارش عیدانه ای
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

علی عزیز و مهربونم:*

حالتون چطوره؟ امید دارم که خوب و سلامت باشین و حسابی بهتون خوش گذشته باشه

من اومدم گزارش عیدانه ای بدم

پنجشنبه سوم فروردین خونه بودیم و جایی نرفتیم و مهمون هم نیومد باز هم پلی استیشن بازی کردیم و بعد از تموم شدن وقت بازیمون(۲ ساعت در روز) فیلم دیدیم.

عید امسال واقعاً کسل کننده شده

ولی خوب روز جمعه مامان بزرگ مهمونمون بودند بعد از خوردن ناهار با خاله ها والیبال بازی کردیم و پاستیل خوردیم

عصر جمعه هم رفتیم باغ شاهزاده ماهان

مهدی و علی عزیزم-باغ شاهزاده ماهان

فروردین ۱۳۹۱-باغ شاهزاده ماهان

 و بعدشم رفتیم باغ فلامینگو و پرنده های اونجا رو تماشا کردیم  که این خروس پا پری رو جدید آورده بودند

چه خروس با ابهتی

و بعدشم برگشتیم کرمان و یه بستنی مهمون بابا بودیمغروب زنگ زدم به صالح و گفتم بابات قول داد که خودت یه بار دیگه بیایی خونه مون تا با هم بازی کنیمخوب عصری بیا دیگه و صالح هم گفت باشه ،ساعت ۹ بود که دایی مهدی صالح رو به خونه مون آوردند و صالح هم یه تفنگ دست ساز داشت که با یه بادکنک و سر نوشابه ساخته بود و باهاش کلی شلیک کردیمو پلی استیشن هم بازی کردیم و صالح شب هم خونه مون موند و امروز صبح دایی تماس گرفت و از صالح خواست آماده بشه تا باباش بیاد دنبالش  و ساعت ۹:۳۰ دایی اومد دنبال صالح و با هم رفتند،دوباره ما تنها شدیم


 
بقیه عکسهای سفر به کیش
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : مامانشون


 
گردش
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : مامانشون

سلام

امروز ظهر وقتی مهدی به خونه رسید ازش پرسیدم: مدرسه چه خبر؟ درس جدید؟

مهدی:خبری نبود،فقط همه می پرسیدند که خوش گذشت؟ چی خریدین؟

fadat besham elahi:*

من: تو هم که اونجا فقط بفکر انواع و اقسام ماشین ها بودی

-:خانممون پرسید برای من چی سوغات آوردی؟

-:خوب تو چی گفتی؟

-: گفتم هیچی خانم

-:  وای چه قدر بد شد

-:ما رفته بودیم گردش ، گردش که سوغاتی نداره

 


 
تفاوت دو تا داداش
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : مامانشون

سلام

دو سه روزی که سفر بودیم، هر جایی که می رفتیم و ته تغاری  فارغ از تقویم و تاریخ و باز بودن مدارس شادی میکرد و با دیدن زیباییهای جزیره به وجد می اومد

علی یادآوری میکرد : الان مدرسه بازه و معلم ها دارن درس میدهند و ما از درس عقب موندیم خوشحال نباش

فدات بشم الهی:*

علی  عزیزم جلوی هتل-آماده برای رفتن به پارک دلفینها

ولی مهدی بی خیال  حرفهای داداش میشد و می گفت : میشه هی از مدرسه حرف نزنی و به این ماشین Mustang و رینگهاش نگاه کن و کیف کنبریم تو شهر خودمون چپ و راست باید پراید ببینیمااااااااا از فرصتهای خوب لذت ببر

-:  هفته ی دیگه که بریم مدرسه هیچی بلد نیستیم کلی درس جدید دادند!

-: تا هفته ی دیگه فعلاً بذار خوش بگذره

************

با اینکه اجازه ی علی از مدرسه با درخواست کتبی  بابا جون ،در حضور مدیر مدرسه، وکلی مهر و امضاء صورت گرفته بود،مدیر مدرسه صبح  سه شنبه(دومین روز سفر)  با مو.بایل من تماس گرفت و گفت: علی آقا امروز مدرسه نیومدندمنم گفتم: صبح یکشنبه بابای علی کتباً اجازه ش رو برای سه روز  از جنابعالی گرفته! بعد پرسید: مسافرت هستید؟ گفتم بله. گفت: خدا نگهدار.

وقتی قضیه تماس رو با بقیه در میون گذاشتم...

علی: حتماً بهم اجازه ندادند و از انضباطم نمره کم میشه

مهدی: حتماً مدیرتون  وقتی برگه ی اجازه رو مهر زده و امضا کرده،تو هپروت بوده و چرت می زده که تازه بعد از دو روز ،خبر میده علی آقا امروز مدرسه نیومد مامان تو باید بهش میگفتی  ساعت خواب آقای مدیر

***********

 با پرس و جوی تلفنی از دوستان،خوشبختانه ،بجز یک درس ریاضی ،تو سه روز غیبت علی هیچ درس جدیدی داده نشده و گرنه علی با کفش میخ دار رو مخ من بیچاره چنان فوتبالی بازی میکرد که بیا و ببین


 
گزارش کلی این چند روز
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : مامانشون

سلااااااااااااااااااااااااااااااااامhello

فداتون بشم:*

من و داداش مهدی  وقت رفتن به کیش 

سفر خیلی خوبی بود

و خیلی خوش گذشت

جزیره زیبا و آرام کیش

درخت سبز

شهر قدیمی حریره

دوچرخه سواری کنار ساحل

باغ پرندگان

پارک دلفین ها

ماشین های لوکس و خیابان ها با گلکار های چشم نواز

هوای مطبوع و بهاری

اولین جایی بود که چهارراه  با  چراغ قرمز  نداشت

ساحل مرجانی  جزیره و آبهای نیلگون خلیج  تا ابد فارس

همه و همه عالی بود

و حسابی خوش گذشت

بابا جون دست مریزاد که ما رو به این سفر بردی

سایه پر مهرت همیشه بر سرمون جاودان

و امااااااااااااااااااااااااااااااااااا

شنیدن خبرهای غرور آفرین ملیهم این خوشی ها رو کامل کرد.

۱-جایزه اوسکار فیلم ایرانی جدا.یی ن.ادر از سی.مین

۲- قهرمانی تیم ما در مسابقات فوتبالhappy friends

بالاخره بعد از دو بازی و برد در هر دو بازی

قهرمان شدیمсмайлы

من نبودم ولی اخبار این دو مسابقه ،لحظه به لحظه برام ارسال میشد

و فردا شنبه جایزه ها اهدا خواهد شد

از شما خوبان به خاطر دعاهاتون متشکرم


 
روانشناس
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : مامانشون

سلام

بالاخره ما برگشتیم.

جای دوستان عزیزمون سبز، رفته بودیم مسافرت ، سفر به جزیره زیبای مرجانی کیشکه خدارو شکر خیلی خیلی خوش گذشت

این چند روز ،وقت صبحانه ، مهدی و علی با وجود اون میز صبحانه ی خفن(بقول خودشون) که حدود ۶-۵ متر فقط طول میز و خوردنی های خوشمزه ی روش بود مستقیم بطرف توپکهای شکلاتی و شیر می رفتند و کلاً کاری به بقیه میز و خوردنی هاش نداشتند، یه روز صبح که همه باهم پیاده روی جانانه ای در هوای مطبوع جزیره داشتیم مهدی دستشو رو معده ش گذاشته بود و از بقیه عقب تر می اومد،ازش پرسیدم: چطوری؟ دلت درد میکنه؟

مهدی: اوهوم،فکر کنم گشنمه!

من:شاید د.سشویی داری؟

مهدی:نه مامان ،دردش با وقتی که د.سشویی دارم فرق میکنه

من: کاش صبحانه خورده بودی

بقیه وقتی دیدند فاصله من و مهدی از اونا خیلی شده ایستادند تا ما برسیم ،تو پرانتز یادآوری کنم که مهدی از محمد خیلی حساب میبره و به نوعی می ترسه ،وقتی به بقیه رسیدیم...

محمد  به مهدی گفت چرا راه نمیآیی تو؟؟؟؟

من: دلش درد گرفته نمیتونه تند راه بیاد

-:چون د.سشویی نرفته

-:نه،خودش میگه گشنش شده بعد هم از مهدی پرسیدم گشنه ای درسته؟

مهدی: نمیدونم شایدم محمد درست بگه

من: ولی تو الان به من گفتی بخاطر اون نیست و دردش فرق داره

-:نمی دونم مامان؟ آخه من روانشناس که نیستم بفهمم علت دل دردم مربوط به چیه؟

 

 

پی نوشت: گزارش تصویری سفر در پستهای بعدی


 
سوغاتی
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : مامانشون

سلام

دیروز صبح برای استقبال آبجی شون ،بیرون می رفتیم ،مهدی هم تا دید لباس بیرون تنمونه پرسید: دارید میرید راه آهن؟

گفتیم: بله!

-: منم میام.

 آقای پدر: فقط  سریع لباس بپوش بریم.

وقتی رسیدیم همون موقع قطار هم رسید.

 سه تایی بطرف سالن راه آهن می رفتیم...

مهدی:خدا کنه  آبجی برام انگشتر آورده باشه!

-:انگشتر خریدن آسون نیست،چون اندازه ی انگشتت رو نمیدونه !

-:اگه نخریده باشه،پس من برای چی اومدم همراهتون؟

-: بخاطر استقبال از آبجی دیگه!

-:من فقط بخاطر انگشتر اومدم

-: عجب!!!

خدا رو شکر جلوی دوستای آبجی ،حفظ آبرو کرد و حرفی در مورد سوغاتی نزد همینکه پامونو تو خونه گذاشتیم...

مهدی:زود باش بیا چمدونتو باز کن سوغاتی هامونو بده

آقای پدر: بذار از راه برسه، لباسشو عوض کنه

-:من طاقت ندارم خوب

آبجی مهربون هم سریع چمدون رو باز کرد و اول از همه سوغاتی وروجک که یک تفنگ اسباب بازی و یک انگشتر عقیق بود رو بهش داد،میگم بگو دستت درد نکنه،یه دستت درد نکنه میگه و انگشتر عقیق رو دستش کرد و خوشحال مشغول سر هم کردن قسمتهای تفنگ شد ، لیزر تفنگ روشن نشد

مهدی:شانس که ندارم،چی آوردی؟؟؟این که خرابه!!!

محمد: دندون اسب پیشکشی رو نمی شمارنعوض دستت درد نکنه است؟

مهدی:خوب راست میگم دیگه ،وقتی خرابه ،چرا بگم دستت درد نکنه؟

من: مقصر که آبجی نیست ،خودت دیدی که پُلمپ بود!!

 

علی به یاری وروجک شتافت و معلوم شد باطریها رو اشتباه گذاشته و لیزر روشن شد

مهدی:فاطمه دستت درد نکنه

*************

به مناسبت روز مهندس ،آقای پدر پیشنهاد دادند ناهار رو تو رستوران بخوریم و بعدش به تفرجگاه زمستانی بریم. که همه پذیرفتند و رفتیم ناهار خوردیم و بعد هم رفتیم سیر.چ که هوا حسابی سر و سوزان بود و زود برگشتیم!!!

 

نوش جانتون عزیزان دلم

************

اینم سفر  کوتاه ما (دو ساعت) به سیرچ

مهدی خندان  و علی عزیزم

فدای خنده هات عزیز دلم

قندیلهای یخ دو طرف تونل و وسط کنار لامپ های روشنایی تونل ،نشان از دمای زیر صفر اون منطقه میدهد 

 

**************** 


 
عکسهای علی در مسافرت زمستانی +پی نوشت
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : مامانشون

 

سلام

دوستانی که منو مواخذه می کنید که "از مهدی بیشتر عکس میگیری ولی ازعلی کمتر" باید به عرضتون برسونم که علی با عکس شدیداً مخالفت می کنه باور ندارید؟؟ اینم مدرککه بعد از یه عالمه التماس  من ،راضی شده ازش  عکس بگیرم

مهدی و علی عزیزمبغل

علی و مهدی عزیزمبغل

علی در حال ساخت گلوله برفیهورا

پسر مهربونم بعد از دوش

بعد از بر گشتن به خونه و دوش جانانه بغل

نگاه نیمچه خشمگینش نشانه ی عدم رضایت از عکس گرفتنچشمک

****************

پی نوشت ۱: امروز پنجم اسفند و روز مهندس هم هست این روز رو با آرزوی سلامتی و شادکامی برای تمامی مهندسین کشور عزیزمون بویژه همسر مهربان و پر تلاشم و خواهر عزیزم تبریک و شاد باش عرض میکنم و از صمیم قلب  از خداوند بزرگ میخواهم تا همیشه موفق و پیروز و سر زنده باشند

پی نوشت ۲: امروز سالروز تولد ملوسک جون  مامان مریم مهربون هم هست. هوراکه سالروز هفت ساله شدن  فاطمه جون رو به این دختر عزیز و دوست داشتنی و خانواده معزز و محترمش بویژه مامان مهربونش تبریک و شاد باش عرض میکنم و از خداوند بزرگ براش آرزوی طول عمر با عزت و لذتی در کنار عزیزانش خواستارم. فاطمه جان تولدت هزاران بار مبارک. الهی تا همیشه زنده باشی و سلامت