گلهای زیبای زندگی ما

خاطرات پسرهای گلم :علی و مهدی
 
مهرمادری
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳٩٤ : توسط : مامانشون

سلام

دوستان عزیز ایام سوگواری سید و سالار شهیدان را تسلیت عرض میکنم .انشاءالله که عزادرایهاتون مورد قبول حق تعالی واقع شده است.

دو روز قبل اتمام ترافیک اینترنت ما، معتادین به بازیهای آنلاین را بسیار عصبی کرده بود نگرانجناب آقای پدر گرامی هم که  مسبب تمامی اختلالات منزل را بنده میداند ،خاطر نشان کرد اگر اینترنت بخری من میدانم و تو !!!چشم من هم مطیع اوامر پدرانه و دلسوزانه آن جناب به غرغرهای دلبندان گرام (علی و مهدی) بی اعتنایی نمودم .باشد که رستگار شویم.

مهدی در غروب همانروزی که از ساعت 2 بعد از ظهر ترافیک تمام شده بود ،در حالیکه مجله  رشد نوجوان دستش بود کنارم آمد و جلد مجله که با عکسهای مهرمادری حیوانات پر شده بود را به من نشان داد ،من هم غافل از نیّت و سیاست کودکانه ی نوجوان عزیزمان گفتم خیلی زیبا و با مزه هستند ،مهدی هم از فرصت استفاده کرد و گفت :مهر مادری ات را با خرید اینترنت ثابت کن  و قهقهه سر داد خنده.

بقیه که با استفاده از اینترنت ا ی ر ا ن س ل بقول خودشان نت گردی میکردند و مهدی تنها کسی بود که از نعمت اینترنت برخوردار نبود . دیروز عصر با اجازه پدر گرامی ترافیک خریداری و بعد از 48 ساعت بالاخره مهر مادری را بقول مهدی ثابت کردیم.

لازم به ذکر است برای خرید یک بازی ps4 هم در مقابل نمره عربی اش معامله کرده است.البته این معامله هنوز تأیید نشده است ولی از نظر مهدی قضیه تمام شده است .چون دیشب شنیدم که به علی میگفت :اگر عربی 20 بگیرم مامان نصف پول سی دی بازی را خواهد داد عینک

تابستان 94 ، محمد از مهدی خواست همراه وی به آموزش تنیس برود ، که بعد از چند جلسه با تشویقهای مربی معلوم شد استعداد این دو برادر در این ورزش شبیه هم است و با خوشحالی زائدالوصفی هفته ای سه روز به زمین تنیس (پارک جنگلی شهید باهنر) می رفت و آموزش میدید .بعد از سفر نیاز به آموزش بصورت خصوصی بود که انجام نشد ولی این تاثیری در علاقه مهدی نداشت طوریکه در حیاط  و بعضی وقتها هم اتاق با علی به تمرین مشغول است .عکس زیر گواهی بر ادعاست

تنیسور عزیز ما قلب که با راکت به خواب رفته است ماچ

 

در این روزها و شبهای عزیز خیلی خیلی التماس دعا داریم

اللهم عجل لولیک الفرج


 
ترش و خوشمزه با طعم آلبالو
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢ : توسط : مامانشون

سلام

باید به عرض برسونم که اصلاً نمیدونستم خیلی وقته مامان نمی نویسه و به قول خودش حس نوشتن نداره .

تا اونجا که تو کتابها خوندیم ، تو حواس پنجگانه خبری از این حس نبود که حالا همه میگن حسش نیست.

نمی تونم مثل مامان با حذف بعضی اتفاقات دفتر خاطرات اینترنتی رو بنویسم.

نوشتن من و فکر من با مامان فرق می کنه.

هفته گذشته از دوشنبه تعطیل شدیم و تا می تونیم بازی می کنیم.

البته شبها همون ساعت ۱۰ خوابم می گیره ولی تا ساعت ۱۱ هم بیدار بمونم اشکال نداره چون فردا می تونم تا هر ساعتی دلم خواست بخوابم.

هفته گذشته ۱ هفته آلبالویی رو پشت سر گذاشتیم

آلبالو چیدیم و مامان برامون لواشک و مربا و  مارمالاد و شربتش رو درست کرد واقعا خوشمزه هستند و با آماده ها که از بازار می خریم  مزه شون فرق داره.

 یکشنبه شب عمه اومدند خونه مون و محمد حسین هم باهاشون بود.

صالح تو مدرسه فوتبال نزدیک خونه ثبت نام کرده بود. قرار بود عصر یکشنبه بابا هم بره مدرسه فوتبال و من و مهدی رو ثبت نام کنه

ما هم به محمد حسین خبر دادیم و قرار شد او هم بیاد همونجا و ثبت نام کنه.

سه شنبه که تعطیل بود ،برای خرید کفش چمن بیرون رفتیم.

  مهدی کفشش رو انتخاب کرد و خرید که کفش و ساق بند روی هم ۳۵ تومن شد.

 ولی کفشهای اندازه ی من از ۹۰ شروع میشد  و بابا هم فکر میکرد خیلی گرونه .از فروشنده قیمت مناسبتر رو می خواست که فروشنده هم نداشت.

صبح چهارشنبه دوباره برای خرید بیرون رفتیم و دوباره داستان دیروز تکرار شد.

بعد از دو سه مغازه بالاخره بابا از همون کفش ۹۰ +ساق بند خرید که ۱۲۵ تومن شد و بابا هم گفت اینا دیگه کادوی تولدت هم هست.

من هم قبول کردم.

کشور در حال پیشرفت قیمتها خیلی دوستت دارم

عصر پنجشنبه اولین جلسه فوتبال برگزار شد.

دروازه بان ما همسن مهدی ِ و پسر یکی از مربی هاست

با اینکه جثه ی کوچکی داره ولی قَدَر ِ و هیچ توپی از دروازه رد نشد.

۸ گل زدیم و فقط یک گل خوردیم

خسته نباشی محراب عزیز.

ساعت کلاس من هوا خیلی گرمِ ساعت ۵/۵-۴ و چمن مصنوعی سوزان و غیر قابل تحمل

ساعت کلاس مهدی و صالح ۷-۵/۵ هوا باز خنک تر و قابل تحمل تر .

پارسال قرار بود با پول عیدیم پی اس پی بخرم که ۲۸۰ تومن بود ولی بابا اجازه نداد و گفت بعداً بخر.

من هم گفتم بعداً گرون میشه و بابا گفت ۲۸۰ تومنش رو تو بده بقیه ش رو من خودم میدم.

امسال هر چی به بابا گفتم بریم بازار برام پی اس پی بخر قبول نکرد .

تا اینکه من و مهدی تصمیم گرفتیم دفترچه های حسابمون که پول چند سال عیدیهامون ِ رو صفر کنیم و باهاش پی اس پی بخریم.

بابا تا دید که قراره خودمون پول رو بدیم قبول کرد و عصر پنجشنبه بعد از کلاس فوتبال به بازار رفتیم.

دو سه جا رفتیم که نداشتند.

مجبور شدیم بریم اونجا که شرط بندی شده بود.

تا وارد مغازه شدیم آقای فروشنده با خنده گفت: سلاااااااااااااااااااام به به اومدین بازی نصب کنین دو برابر حساب کنیم.

ولی بابا بروی خودش نیاورد!

پی اس پی پارسال شده بود ۵۲۰ و من و مهدی تو حساب هر کدوممون فقط ۳۷۰ تومن بود .

  باز هم می گویم کشور در حال پیشرفت قیمتها دوستت دارم


 
آخرین روزهای سال 1391
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

 

سلاااااااااااااااااااااااااام

خوبید؟ تعطیلات خوش میگذره؟

 تعطیلات ما که از یکشنبه ۲۷ اسفند رسماً آغاز شد و حسابی خوشحاااااااااااااااااال شدیم . ولی خوب با اینکه آقای وزیر عیدی داده بودند که امسال پیک نوروزی در کار نمی باشد ولی انگار با ایشون هماهنگی نشده بود و امسال هم این پیک در کار است!!!!

خودمونیم ! وقتی نباید بریم مدرسه چقدر زود میگذره!!!

یادم رفت تو پست قبل بنویسم که پنجشنبه ۱۸ اسفند بالاخره بسته پستی رسید و جایزه معدل ترم اول رؤیت شد که سایز من نبود و کوچکترین سایزش از مدیوم شروع میشد و منم نمی خواستم تا بزرگ میشم صبر کنم چون هر چند وقت یکبار لباس استقلال تغییر می کنه به همین دلیل از مامان خواستم تا اگر امکانش هست برام کوچکش کنه ولی بهش آسیب نرسهو مامان با دقت و حوصله لباس رو کوچک کرد و منم زنگ ورزش پوشیدم.لباسی با اسم خودم

روز پنجشنبه ۲۵ اسفند  همراه مامان ، برای خرید لباس بیرون رفتیم !!! برای اولین بار سوار اتوبوس و تاکسی شدم و به قول مامان خیلی غر زدمراستش اصلاً حوصله شلوغی اتوبوس رو نداشتم تازه کل مسیر رو وسط اتوبوس ایستادم چون شلوغ بود و مسافر زیااااااااااااااادولی خوب اینم یه تجربه بود دیگه.

۲۶ اسفند ،شنبه شب، اتاقمو مرتب کردم (اتاق تکونی )و بخاطر اینکه دیروقت بود و بقیه خوابیده بودند نخواستم با صدای جارو برقی بیدارشون کنم با یه دستمال کف اتاقمو جاروی مختصری زدم  و آشغالها رو جمع کردم.

روز یکشنبه ۲۷ اسفند قرار بود با دوستم امید به سرزمین رؤیایی بریم ، که بخاطر بستری شدن بابابزرگ(پدری) در بیمارستان و خسته بودن بابا ، به دوستم گفتم نمی تونم بیام و امید هم گفت:اشکال نداره منم نمیرم تا فردا با هم بریم و قرارمون افتاد دوشنبه عصر ساعت ۴.

دوشنبه ۲۸ اسفند ،بعد از اینکه بابا از عیادت بابابزرگ به خونه برگشت من و مهدی لباس پوشیدیم بابا مارو به سرزمین رؤیایی رسوند و قرار شد دو ساعت بعدش بیاد دنبالمون ،بریم استخر.البته همون عصر حوله و لوازم استخر رو برداشته بودیم و تو ماشین بود، امید قبل از ما رسیده بود و منتظرمون بود، ماشین برقی سوار شدیم و مهدی برای اولین بار تنها سوار شد و با اینکه فکر میکرد مثل دفعات قبل (کوچکتر بود و پاش به پدال نمی رسید)نتونه ماشینو برونه ولی بخاطر اینکه امید تو این قسمت مهمونمون کرده بود مهدی مردونگی کرد و نگفت نمی تونم و سوار ماشین شد.سه تایی حسابی بازی کردیم و ۷۸۶ کارت جایزه هم بردیم و سه تا عروسک هم هدیه گرفتیم به هر سه تامون خوش گذشت!!!امید جان متشکریم

البته بابا با نیم ساعت تأخیر اومد دنبالمون و رفتیم استخر،استخر هم شلوغ بود یه آقایی هم با نوه ش اومده بود استخر ،که با دیدنش من و مهدی خیلی تعجب کردیم خدارو شکر همش تو جکوزی بودو تو استخر نیومدهم خودش و هم  بچه ش پشمالو بودندبابا هم چون دکتر گفته بود باید تو آب راه بره ،دیشب کمتر شنا کرد و بیشتر تو آب قدم زد ،چون زانو و مچ پاش حسابی ورم کرده و درد میکنهخدا کنه زود پاش خوب بشهحسابی با مهدی تو قسمت سرسره بازی کردیم و خوش گذشت،مهدی خیلی گرسنه شده بود ،چون نهار هم نخورده بودنهار قاتوق گوشت(=آبگوشت کوفته) داشتیم و مهدی نخورد.بابا گفت بریم پیتزا بخوریم و ما هم از خدا خواستیمداشتیم شام می خوردیم که یه پسر تپل سمت قسمت سرسره میدوید (بدون دمپایی) محکم زمین خوردوقتی هم شام خوردیم گفتیم بریم خونه (بعد از دو ساعت آب بازی) .بابا جون دوستت داریم ممنونیم داشتیم می اومدیم بیرون که مهدی رفت سرشو با سشوار خشک کنه چون بیرون سرد بود و باد می اومدو قتی برگشت سوتی داد در حد المپیکمهدی همونجا کفشهاشو گذاشته بود و داشت با دمپایی های استخر(که اتفاقاًلنگه به لنگه هم پوشیده بود) می اومد بیرون که اگر اون پیرمردِ نگفته بود: آقا مهدی با دمپایی میری خونه؟ ما متوجه نمیشدیماز بس بابا ما دو تا رو تو استخر صدا زد علـــــــــــی !!!!!مهـــــــــــــدی!!!!!!! دیگه همه اسمهامونو یاد گرفته بودندجالبه وقتی به مهدی میگم عجب سوتی دادی مهدی!!!میگه به من میگن مستر سوتی

سه شنبه ۲۹ اسفند ،از صبح خونه بودیم و پلی استیشن بازی کردیم و عصر با صالح تلفنی حرف زدیم که بیاد بریم ترقه و فشفشه بخریم که چهارشنبه سوری رو بجا بیاریم و صالح هم اومد ولی تو محله مون نه فشفشه بود نه ترقهبعد که بابا و مامان برای عیادت بابا بزرگ به بیمارستان رفتند ما همراه صالح رفتیم خونه مامان بزرگ و تا غروب اونجا بودیم بعدش اومدیم خونه و آش رشته خوردیم.این آش رو مادرجون کیمیا و آریا( عمه زاده ها )پخته بودند و حسابی مزه داد. حاج خانم ممنون

ساعت ۷:۳۰ هم با مامان رفتیم تو زمین خالی کنار خونه مون و دو تا آتش بزرگ برافروختیمو از روش پریدیم جناب مستر سوتی هم با تفنگ آب پاش غول پیکرش کنار آتش وایساده بود که اگر خدای نکرده یکی وقت پرش از آتش ،لباسش آتش گرفت اونو خاموش کنهو خدا رو شکر به خیر گذشت و نیازی به کمک آتش نشان افتخاری یا همون مستر سوتی نشدو در آخر با تفنگش آتش رو خاموش کرد

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد،برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد

 

 

 


 
اعتراف
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

فقط چند روز تا آخر سال ۹۱ مونده .اینم یه عکس بهاری که من گرفتم

 امروز امتحان فارسی داشتیم.

دیروز زنگ ورزش وقتی معلم حضور غیاب میکرد اسم منو که خوند ،همزمان با معلم ورزش یکی از بچه ها گفت : اسکلت

و معلم ورزش هم گفت هر دوتاتون بیایید بالا (سکوی پرچم) و ما هم رفتیم بالا ، و به اونکه گفته بود اسکلت گفت سرتو بگیر پایین و به منم گفت محکم بزن پس ِ گردنشمن دو دل مونده بودم که چیکار کنم؟ معلم گفت اگر نزنی ،خودتو می زنم. و بار دوم که معلم گفت: گفتم بزن ، زدم.


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
ادامه پست خاطرات ماندگار +داداشی بیمار
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

در این پست ادامه گزارش  تصویری خاطرات ماندگار رو میگذارم

وقتی دیدم مامان بی خیال عکس گرفتن نمیشه رفتم لباس تیم محبوبم رو پوشیدم و تمام 

فوت و فنهای فوتبالی رو که در حد توانم هست انجام بدم به مامان هم گفتم حالا اگه راست میگی هنر عکاسیت رو نشون بده و رقابت هنری بین من (تو فوتبال)و مامان(توی عکاسی) شروع شد و نتیجه ش شد  این :و حالا با زدن روپایی هنر نمایی بازیکن نوجوان شروع میشه و  حالا با زانو توپ رو کنترل می کنه.و الان با یه حرکت آکروباتیک زیبا نشون میده که فقط یه علاقمند به فوتبال نیست چون عاشق فوتبال ِ تمام تلاش خودش رو برای بهتر بودن انجام میده این نوجوان عاشق فوتبالو  تو پرانتز اشاره کنم به این نکته که هر وقت با مامان فوتبال بازی می کنم و این مدلی توپ رو میارم جلو ،مامان شاکی میشه و میگه: جلوی من ِناشی ، مثلاً حرفه ای بازی در نیار .من این حرکات رو تو فوتبال خیلی دوست دارمتایید و دلم میخواد خودم هم اینا رو یاد بگیرم بی صبرانه منتظر بازی دربی امروز هستم  آبی پوشان عزیز  مثل همیشه برنده میشوند و با پیروزی پر گل ۳ بر هیچ زمین بازی رو ترک می کنند

و اما داداشی ما که هنوز خوب نشده است و به سرماخوردگی و بی حالی ،گردن درد هم اضافه شده است و نمی تواند گردنش را حرکت دهد و تو این مدت سه بار به دکتر رفته استدعا می کنم زود زود خوب بشی داداش عزیزمتا دوباره بازی کنیم و شاد باشیممهدی که از درد گردنش چشمانش رو بسته و ناله می کند خدای مهربونم داداشم را شفا بده


 
خاطرات ماندگار
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

این هفته که رفتیم مدرسه هر روز معلم هر درس برگه های تصحیح شده رو آورد و تحویل داد و خدا رو شکر روسفید از آب در اومدم و مورد تشویق معلم مربوطه و مامان قرار گرفتم البته تشویق ها نقدی و جایزه نبود آفرین و ماشاءالله و بهت افتخار میکنم++قربونت برم.

تو کامپیوتر می گشتم که عکسهامو(مال ماه قبل) رو دیدم داغ دلم تازه شد گفتم هم عکسها رو بذارم هم خاطراتشو بنویسم

یه شب می خواستم طناب بزنم که هر کار میکردم نمیشدمامان خانم اون موقع حوصله داشت و فرت و فرت عکس می گرفتمثلاً تو عکس بالا داشتم به مامان می گفتم:" ولمون می کنی بابا؟؟؟و مامان هم می گفت:بابا که نگرفتتیا این یکی عکس با مشقّت داشتم طناب میزدمشرمندهفقط موندم چطور با اون خندیدن مامان خانم  دستش لرزیده و این عکس تار نشده بعدشم بی خیال طناب زدن ناموفق شدم و رفتم فوتبال بازی کنمولی مامان بی خیال عکس گرفتن نشد ادامه در پست بعد...

 

****************

خدا رو شکر حال داداش مهدی بهتر شده با مریضی مهدی اتفاقات تازه  و کمیابی تو خونه مون افتادراستش بابای ما اینقدر که روابط اجتماعیش  عالی و مردم پسنده yes smileysروابطش با ما اینطور نیستبخاطر همین گفتم کمیاب!!!!

دیشب که همراه مهدی و مامان از خونه مامان بزرگ برگشتیم خونه ،بابا طبق معمول روی کاناپه لم داده بود و کنترل تلویزیون دستش بود و اخبار ایران و جهان را از کانالهای مختلف دنبال می کرد،همینکه چشمش به مهدی افتاد انگار تازه بعد از ۹ سال و ۸ ماه (زمان تولدش) دیدتش  دستاشو باز کرد و گفت: مهدی چطوری؟ بیا تو بغلمبغلمن که از دیدن این حادثه فرزند دوستانه بابا از تعجب شاخ در آورده بودم چون بیشتر اوقات بابا وقتی بهمون نزدیک میشه که دستش بصورت مشت گره کرده колобокو دندوناشم روهم فشار میده و اون مشت ،یا همونطور گره کرده بر فرق سرمون فرود میاد یا باز میشه و با محبت پدرانه(که دردناک هم هست) بر صورتمان نواخته خواهد شدمهدی هم که بخاطر همون حال بدش Whoop De Dooاصلاً متوجه حرف و حرکت عشقولانه و واقعا تازه و کمیاب  بابا نشد و مستقیم رفت تو آشپزخونه تا داروشو بخورهConsole

منم با خودم گفتم: چرا بابا وقتی ما مریض می شویم مهربون میشه؟

 

 


 
آخ جون زنگ ورزش
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

روز شنبه دوباره با دایی جون و صالح رفتیم فوتبال بازی کردیم و حسابی خوش گذشت. دایی جون متشکریمولی شنبه مهدی باهامون نیومد چون حسابی سرماخورده و بی حال بودMorning Coffeeموند تو خونه تا استراحت کنه شاید بهتر بشه

داداش مهدی هنوز سرما خورده و مریض احوال استو  مامان می گفت:شب  تا صبح تب داشته و هذیون گفته(شنبه گذشته)  مثلاً می گفته: یکی داره تو گوشم پچ پج میکنهSmileyیکی داره استخون فکّم رو می فشارهSmileyیکی داره دستامو می فشارهو خلاصه که توّهم زده بوده که انگار اثرات دارویی هم که خورده بود دیدن کابوس بوده

بالاخره امتحانات ترم اولمون هم با امتحان فردا(جغرافی) به پایان می رسهو از هفته آینده مثل آدمیزاد می ریم مدرسهو زنگ ورزش داریم و  بهتر از این بلا تکلیفی است مسابقات فوتبال این دو هفته رو هم دنبال کردیم و از نتایج خوب تیم محبوب مان (استقلال ) خوشحال شدیم


 
مطالعه آزاد
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

امروز بیشتر  تلویزیون تماشا کردم و کامپیوتر بازی کردم بعد از ظهر فقط  نیم ساعت علوم خوندم

کتابمو دادم مامان  تا ازم  بپرسهو من همه رو درست جواب دادم.

آبجی خیلی درس می خونهReading a Bookولی من فقط نیم ساعت بخونم دیگه همه رو یاد می گیرم

بچّه های کلاس باور نمی کنن که من اینقدر کم درس می خونم و فکر می کنن من دروغ می گمWhoop De Doo

  دیشب که در مورد شوتهای پر قدرت من با مامان حرف میزدم  گفتم شوتهای منو دروازه بان تیم مقابل نتونست کنترل کنه و با توپ رفت تو دروازه!

مامان گفت: از بس سریال فوتبالیست ها رو نگاه می کنی جو گیر شدی

گفتم فردا تو حیاط بهت ثابت می کنم

عصر امروز مامان به قولش عمل کرد دو تایی رفتیم تو حیاط و مامان تو دروازه ایستاد و منم قبلش بخاطر برخورد محکم توپ معذرت خواهی کردم و بعد هم شوووووووووووووووووووووووت  و مامان هم دستاشو گذاشت رو صورتش  و جاخالی داد که مبادا توپ بخوره به صورتش. منم چند تا شوت دیگه زدم که هیچکدومش رو نتونست مهار کنهو بعد هم گفت:آفرین ، اعتراف میکنم که شوتهای تو خیلی خوب و  پر قدرت هستند

عکسی که من عصری گرفتم رو ببینید و با عکسی که دیروز مهدی گرفت مقایسه کنید

جاتون خالی هر دو ژله خیلی خوشمزه بود.دستت درد نکنه مامان

خدا کنه امتحان فردا هم آسون باشه

خدا نگهدار


 
هفته آخر پاییز
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ دی ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

 

سلام

فوتبال:

روز یکشنبه فوتبال با سوم ها رو بردیم 

هدایت ماشین:

وقت تعطیل شدن مدرسه مامان اومد دنبالم سرش خیلی درد میکرد  از من پرسید : اگر من حالم بد شد ،تو می تونی ماشین رو از وسط خیابان به کنار برونی؟گفتم: یعنی در رو باز کنم تو رو بندازم بیرون و خودم بشینم پشت فرمون؟

گفت: دستت درد نکنه ،اینجوری فقط ماشینو نجات میدی و منو...

آخه چه جوری وقتی مامان پشت فرمون نشستی می تونم ماشین رو هدایت کنم؟

**********

کارت سوخت:

چراغ بنزین که روشن میشه بوسیله آلارم هم اعلام میشه که بنزین داره تموم میشه...

داشتیم بر می گشتیم خونه که این آلارم زده شد و معلوم شد که قبل از خونه باید بریم پمپ بنزین

 برای رفتن به پمپ بنزین باید یک مسیر رو دور می زدیممامان کیفش رو داد به من که کارت سوخت رو آماده کنم تا برسیم پمپ بنزین ، تمام کیف رو زیر و رو کردم ولی خبری از کارت سوخت نبود و این یعنی خان داداش (محمد) کارت سوخت رو برداشته بود ولی سر جاش نذاشته بود مامان حسابی از دستش عصبانی بود مجبور شدیم با کمبود بنزین باز هم مسیر رو برگردیم منم از فرصت استفاده کردم و گفتم: خوب دیگه بهش رو دادی هر کار می کنه چیزی بهش نمی گین

************

زنگ انشاء:

معلم فارسی گفته بود یک انشاء تخیلی در مورد جهان در سال ۲۳۹۳ هجری شمسی بنویسید ،امید رو صدا زد که انشا بخونه ،دفترشو باز کرد و شروع به خوندن انشاء

در خیابان الاغی را دیدم که تلفن   سی فایو دستش بود و...

اینجا دیگه معلم اجازه نداد ادامه انشاء رو بخونه و گفت برو گمشو بشین سر جات و بهش -۲- داد هم امید می خندید و هم بقیه بچه ها

************

یلدا ۹۱:

 امشب رفتیم خونه بی بی ، و اونجا حسابی با مهدی فوتبال بازی کردیم بعد از اومدن خانواده عمه ،با آریا هم که تازه دو سالشه پا به توپ شدیمبه مهدی میگم میدونی نماز خوندن به انگلیسی چی میشه؟ میگه: نه! میگم همون بازی کردن ِ فقط به جای "ل"  بذار "ر" میگه: پلیر

میگم: بچه نگفتم ر اضافه کنه گفتم به جای ل بذار "ر"

میگه آهان فهمیدم پریر دست از سر اون "ر" که اضافه گذاشته بر نمیداره

شبتون خوش


 
مسابقه احکام
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون
 
جمعه 17 آذر
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

دیروز عصر صالح اومد خونه مون یعنی دایی به اندازه ۲ ساعت بهش اجازه داده بود از ساعت ۳:۳۰ تا ۵:۳۰ اینجا بود و با هم بازی کردیم ولی خیلی زود ۵:۳۰ شد و صالح لباس پوشید که به خونه برگرده.قبل رفتن بهمون گفت: بابام قول داده فردا با شماها(من و مهدی) می ریم فوتبال ! قرار شد وقتی باباش از کار به خونه برگشت ساعت دقیق رو بپرسه و با تلفن خبر بدهساعت ۹ بود که صالح تماس گرفت و گفت: ساعت ده صبح فردا صبح آماده باشین می آییم دنبالتون که بریم فوتبال. من و مهدی همون دیشب لباسهای فوتبالی رو پوشیدیم  و همه فکر میکردن ساعت ده شب می ریم فوتبال

دیشب زود خوابیدیم که امروز خواب نمونیم. امروز ساعت ۶ صبح هر دوتامون بیدار شدیمتا ساعت ده دل تو دلمون نبود از ساعت ۹ لباس پوشیده و آماده بودیم و منتظر. ساعت ده دایی اومدند دنبالمون و رفتیم به محل قرار و  دایی باما (من-مهدی-صالح)فوتبال بازی کردند که خیلی خوش گذشت.

البته من زیاد سرفه میزنم بخاطر سرماخوردگی که از جناب همکلاسی گرفتم.عصری هم مونس رو بردیم به پرنده فروشی که ناخن هاشو کوتاه کنیم که شاگرد پرنده فروش که تو این کار مهارت داشت نبود و وقتی از مغازه بیرون اومدیم بابا با قفس مونس در دست ،پاش پیچ خورد و افتاد زمین خدا رو شکر اتفاق خیلی بدی نیفتاد ،البته زانوی بابا  زخمی شد

برای قفس مونس هم تاب و زنگوله خریدیم.

مهدی الان اومد تو اتاق و دستش روی پاهام گذاشت و گفت تب داری بعد هم به مامان خبر داد  که سیب داریم؟ میخوام به علی بدم بخوره تبش پایین بیاد!و مامان هم اومد و معلوم شد مهدی اشتباه کرده و  من تب ندارم.آخالبته اینم بگم که سیب هم نداشتیمنیشخند

 


 
دوستی
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

 

دیروز عصر مهدی برای رفتن به ژیمناستیک خیلی عجله داشت ، وقتی علت عجله ش رو پرسیدم ؟ گفت:سه ماه تابستون منتظر ماه مهر بودم که دوستم مهران بیاد و ببینمش!

آماده شدیم و به مدرسه ژیمناستیک که رسیدیم مهدی پیاده شد و سریع خودشو به سالن رسوند و منم برای پرداخت وجه و تعیین روز و ساعت ورزش به دفتر رفتم.بعد از صحبت با خانم منشی ، و تعیین روز (روزهای فرد)و ساعت(6-4:30) ،خانم منشی از من پرسید: شما مامان مهدی هستید؟ گفتم :بله! گفت: دیروز مهران برای کارهای ثبت نامش اومده بود و اصرار داشت که با مهدی تو یک ساعت باشه و من که نمی دونستم مهدی ساعت 3-4:30 هست بهش گفتم 4:30-6 و اونم برای همین ساعت ثبت نام کرد.خانم منشی ادامه داد: حالا اشکال نداره ،امروز وقت اتمام کلاس مهدی ،شروع کلاس مهران هست و می تونن همدیگه رو ببینن.

برام جالب بود که مهدی و مهران هر دو  اینقدر به هم علاقه دارند.

تو ماشین منتظر نشسته بودم که مهران هم اومد و سلام کرد ،بهش گفتم مهدی الان تو سالن هست و ما ساعت 3 اومدیم. مهران و مهدی دیروز  از 4:30-4 تو سالن با هم ژیمناستیک کار کردند.

وقتی مهدی سوار ماشین شد از اینکه تونسته بود دوستش رو بعد از سه ماه تعطیلی ببینه خیلی خوشحال بود و شوق داشت.و می گفت: مهران از من پرسیده: چرا از مدرسه رفتی؟ و منم بهش گفتم: چون پول زیادی می گرفتند(از من پرسید: حالا واقعاً دلیلش همین بود؟ )گفتم: یکیش شهریه بود و دومی و مهمش برخورد بد و غیر منطقی که با بچه ها داشتند!یادت رفته پارسال چقدر نگران برگه پاره شده امتحانت بودی؟و میخواستی ضامن رو برات معنی کنم؟

مهدی: اوهوم یادم اومد.

 پسر عزیزم دوستیهاتون پایدار و همیشگی

 


 
اولین جلسه ورزش-دوم راهنمایی
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

 

سلام

بابا جون تولدت مبارکالهی ۱۰۰۰ ساله بشی.

امروز زنگ اول ریاضی داشتیم معلم ریاضی مون خیلی خوب و دقیق درس داد امروز درس مجموعه و زیر مجموعه رو یاد گرفتیممن عاشق ریاضی هستم و اصلاً هم خسته نمیشم.

دو زنگ دوم هم علوم داشتیم که معلم علوم هم خیلی خوب درس داد درس در مورد تغییرات فیزیکی و تغییرات شیمیایی بود.

و ساعت آخر ورزش داشتیم که معلم ورزش بعد از خواندن اسامی از بچه ها خواست در مورد رشته ورزشی که تا حالا کار کردند بگن و منم گفتم فوتبال .

بعد از یار کشی در دو تیم ۶ نفره بازی شروع شد و گل اول  و سوم رو من زدم(از ۵ گلی که به تیم مقابل زدیم)و بازی رو ۵-۲ بردیم.و بقول مامان همین امروز معلوم شد عجب کریس رونالدویی هستم.


 
خاطرات با مزه
ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

دو هفته قبل که باتفاق علی برای پر کردن فرم تعهد نامه انضباطی به مدرسه رفته بودیم،بهمون گفتند: ۴-۳ روز به باز شدن مدرسه ،تماس بگیرید و برنامه اول مهر رو بپرسید تا بدون کتاب به مدرسه نیایید!

fadat besham azizedelam

علی دلش میخواست شروع مدرسه با ورزش شروع بشه(آخر عشق به درس).دوشنبه با مدرسه تماس گرفتم و برنامه رو پرسیدم ، که آقای معاون تلفنی گفت: زبان-ورزش-قرآن.بعد از تشکر و خداحافظی و قطع تلفن به علی گفتم : دعات مستجاب شد! و روز شنبه ورزش دارید.

بعد از ظهر همون روز که همه در حال استراحت قیلوله و در اتاقهاشون بودند ، من  توی هال مشغول بافتنی و علی هم اومد رو کاناپه دراز کشید و شروع کرد به صحبت...

حیف که منو جا بجا کردید،هیچکس منو نمی شناسه که؟ حالا ورزش داشته باشیم چه فایده؟وقت یارکشی کسی منو انتخاب نمی کنه که بفهمه چه کریس رونالدویی هستم؟ (آخر اعتماد به نفس)

من:اعتماد به نفست منو کشته

علی:حالا تا بفمن من چه بازی  خوبی دارم سال تموم میشه

من: نه ان شاءا... زود کشف میشی !شاید از بچه های مدرسه فوتبال تو کلاستون هم باشن و فوتبال خوبت رو دیده باشن

-:خدا کنه.

******************

بالاخره بابا جون با یک تیر چند تا نشون زدند و به مناسبت های گذشته در ۶ ماه اخیر ، ۴ تا تخت خریداری شد(باید نوروز ۹۱ میخریدند ).وقت خرید و انتخاب تخت بچه ها همراهمون بودند(بجز محمد)..

نوبت انتخاب مهدی شد که تخت puma انتخاب کرده بود ولی اون رنگی که تو کاتالوگ بود رو فروشنده نداشت و بقیه (بجز علی)اصرار داشتیم که اینم همونه فقط بالای تخت حاشیه سفید داره، علی گفت: مهدی اگه اینو انتخاب کنی،رفتیم تو خونه ،چون انتخاب خودت نبوده،به دلت نمی شینه و باید سرتو بزنی تو دیوار و گریه کنی


 
بابا بدقول شده است
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

مهدی هستم

 خبر خوب: دوچرخه سواری را دیروز یاد گرفتم 

چند بار هم افتادم و دستم زخمی شد.خیلی خوشحالم که بالاخره تونستم بدون کمک دوچرخه سواری کنم.

بابا بدقول می شود

هفته قبل به ما گفت: "باید تا هفته آینده صبر کنید."

چرا؟

:"چون بلیط قطار برای تهران تا ۲۵ شهریور نبود."

قرار بود تا تهران با قطار برویم و ماشین را هم در قطار بگذاریم و ببریم

و از تهران تا شمال با ماشین خودمان برویم و برگشت هم با قطار برگردیم

تا بابا کمتر  خسته شود و کمتر عصبانی شود و کمتر با ما دعوا کند

امروز چندُم بود؟ ۲۷ شهریور

ما کجا هستیم؟

شهر خودمان

 :"بابا  ،پس کی میرویم شمال؟"

بابا:" هیچوقت! اصلاً نمی برم . هیچ جا نمی برم."

 دیدید حق با من بود ؟بابا بدقول شده است؟کلافه

مامان هم انگار نه انگار میگوید :"دیر است .چیزی تا شروع مدرسه ها نمانده است."

چون تمام حواسش به بافتن ژاکت آبجی استقهر نه وبلاگ می نویسد و نه حرفی از قول مسافرت به شمال می زند


 
امروز چگونه گذشت؟
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

بخاطر اینکه در مورد گوشی touch اطلاع نداشتم اونو تو جیب شلوارم گذاشته بودم و با خم شدنم صفحه ش سوختاین گوشی هدیه تولدم بود و خوب قیمتش هم بالا.اولش جرأت نکردم به بابا بگم ولی بعدش که دیدم نمی تونم ازش استفاده کنم به بابا گفتم و قرار شد بریم تعمیر بشهتعمیرات مرکزی موبایل رو گرفتند و یک هفته بعد باید می گرفتیمش که ناوارد بودند و شیشه ش رو وقت جازدن شکسته بودند بابا هم گفت این مشکل رو خودتون بوجود آوردین خودتون هم حلّش کنیندوباره گوشی رو گرفتند تا تعمیر بشه و باز هم گوشی به شکل اولش نشد که نشد.

اینا مال دو ماه پیش بود.

عصری همراه بابا رفتم بیرون تا شاید  کارکنان واردی هم در تعمیرات موبایل  پیدا بشه ،بتونن گوشی رو تعمیر کنناز تعمیرات موبایل سر از لوازم ورزشی و خرید لباس تیم بارسلونا در آوردیم.یه توپ هم خریدم و وقتی برگشتیم تونستم آخرای بازی زیبای استقلال-راه آهن رو هم ببینم.و بعد با مهدی تو حیاط توپ رو افتتاح کردیم و فوتبال بازی کردیم.و بعد از ورزش هم دوش گرفتیم تا خستگی از تنمون بیرون بره.

و

 

***********************

برد ۲-۰ استقلال رو در مقابل راه آهن به هواداران تبریک میگمهورا


 
مسابقه+همسترها
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

طاعات و عباداتتون قبول حق تعالی ان شاءا...

پنجشنبه افطار  خونه عمه بزرگ بچه ها دعوت بودیم ، اتفاقاً روز فوتبال علی هم بود. ساعت ۷:۴۵ بود و هنوز خبری از علی و آقای پدر نشده بود که با همراه بابا تماس گرفتم و پرسیدم کجایید؟ که آقای پدر فرمود: نشستم کنار زمین و دارم مسابقه تیم علی و تیم بردسیر(شهرستانی در  30 Km -کرمان) رو می بینممیگم دیر میشه و خوب نیست بقیه رو منتظر بذاریمآقای پدر: میخوای برم وسط زمین دست علی رو بگیرم و بگم ما باید بریم افطاری و دیرمون میشه؟.خلاصه ایشون تصمیم گرفتند من و بچه ها بریم و وقتی مسابقه تموم شد(مربی شون گفته بود ۵ دقیقه بیشتر نمونده) علی و آقای پدر هم خواهند آمد و ما هم همینکار رو کردیم و به خونه عمه رفتیم و علی و آقای پدر هم ساعت ۸:۱۵ به خونه عمه رسیدند (ربع ساعت بعد از افطار)، و معلوم شد در دقایق پایانی این مسابقه،تیم علی که یک گل زده بودند و  بازی برده ۱-۰ رو مساوی با نتیجه ۱-۱ به پایان می رسونندو بعد از افطار که به خونه برگشتیم علی از فرط خستگی زودتر از بقیه خوا.بش برد.

و اما جریانات آقای اسکار عیالوار( همسترها):

فعلا ً ۴ تا از بچه هاشون زنده موندند

تو این یه هفته رشد قابل توجهی داشتند چشمها و دهنشون دیگه کاملاً مشخص و مشهوده ، میتونن خیلی آروم حرکت کنند و موهاشون کرک مانند در اومده و فعلاً به نظر میرسه که همگی به مامان مانتیس رفتند و سفید هستندجالبه وقتی بچه ها به مامان چسبیدند و شیر می خورند آقا اسکار تند تند برای مانتیس غذا(کاهو) رو میکشه و میاره و خیلی بفکر خانواده (مخصوصا ً مادر بچه هاش) هست و اگه بچه ها از خونه بیرون بیایند اونها رو به دندون میگیره و به داخل خونه میبرهو اگر علی یا مهدی بخوان به بچه ها دست بزنند حتماً مانتیس(مادر) محکم دستشونو گاز میگیره و خدا رو شکر ترس از گاز گرفتن باعث شده کمتر به این موجودات چندش آور دست بزنند


 
جودو + ژیمناستیک
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

 روز شنبه ۲۴ تیرماه  جمع دالتونها جمع بود و حسابی از بودن در کنار هم شاد بودند و بازی کردند و مسابقه دادند و جاتون خالی منم فقط به کارهاشون و حرفهاشون خندیدم.

محمد صالح عشق عمه  که تعطیلات تابستون رو با کلاسهای جودو می گذرونه و بعد از یکماه  و پیروزی در اولین مبارزه و گرفتن کمر بند زرد الان کلی فن بلدهاون روز مهدی ، از محمد صالح خواست با هم مبارزه کنند . برام جالب بود که مهدی اعتماد به نفس بالایی داشت با اینکه می دونست موفق نمیشه ولی اصرار کرد با هم مسابقه بدیم . با تلاش زیاد تشک سنگین پنبه ای رو از تو اتاقش به هال منتقل کرد تاهر دو مبارز کمتر آسیب ببینند بعد هم می گفت مامان تو داور باش و  گزارشگر هم باش بگو مهدی رو در طرف راست تصویر با شو.رت قرمز و صالح رو در سمت چپ تصویر با شو. رت آبی می بینید

شروع مسابقه ،صالح مراعات مهدی رو میکرد و همش می گفت:تو لاغری و اذیت میشی ولی بعد که مهدی نابلد همه جور تاکتیک من در آوردی برای دفاع استفاده میکرد .صالح هم اصولی به مبارزه ادامه دادو حال گزارش تصویری : مسابقه یک جودوکار نو نهال با یک ژیمناستیک کار نو نهال 

فدای هر دو ورزشکار عزیزمون :*

و

موفق باشید:*

چه دندوناشو رو هم فشار میده!!!

بقیه را در ادامه ببینید


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
فرصت طلب
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

 طبق معمول علی توی هال مشغول انواع شوت و استپ سینه و حرکات آکروباتیکSmiley ،از نوع فوتبالی  و منم دارم وبلاگ میخونم . یک آن میز و لپ تاپ شروع به لرزیدن میکنه و علی درازکش وسط اتاق و میگه آخ پام ،از بس محکم پاش به پایه میز خورده بود اینطور شد، قلبم درد گرفت...

 وقتی دیدم بلند شد خبالم راحت که مشکلی برای پاش پیش نیومده ،با بدجنسی تمام Stop Looking at my Boobsگفتم: حقّت بود ۵۰۰ بار بهت گفتم اینجا جای فوتبال نیست اومد طرف لپ تاپ و کابلشو که کنده شده بود وصل کرد و بعدش با لبخند ملیحی که تحویلم داد گفت: عجب مادری! عوض نگرانی برای بچّه اش اول میگه حقّت بود 

بدون توجه به تذکر من که بازی بسه بگیر بشین ! به بازی ادامه داد شوتش رفت تو آشپزخونه رفت دنبال توپ و من ازش خواستم حالا که اونجایی شعله زیر دیگ رو کم کن ! گفت: چشم و شعله رو کم کرد بعد که برگشت گفت: مامان بلندشو با من فوتبال بازی کن ! یا برو برام یه توپ بادی بخر!  بچه ی فرصت طلب  که میگن یعنی علی آقا


 
کو گوش شنوا؟
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

 

 

سلام

مهدی و علی تو پارک در حال غر زدن هستند  و از دوربین فراری انبهشون میگم وایسین یه عکس درست و حسابی بگیرم ، مهدی میخواد گوش کنه ،

علی مانعش میشه و میگه : مهدی مامان و بابا چقدر به حرف ما گوش میدن ( مخالفت برای  نصب بازی جدید روی PS)که حالا ما بهشون گوش بدیم؟ مهدی هم منصرف میشهمنم بی خیال میشم تا چند دقیقه بگذره ،بهش میگم مهدی مثلاً برو یک گل رو بو کن منم از تو عکس بگیرم ،میگه:این ژست کاملاً دخترونه است و من حالم بهم میخوره از ژستهای احساساتی دخترونه

رفتم دنبالش(سالن ژیمناستیک) وقتی سوار ماشین شد با شور و شوق تعریف می کنه ،امروز منم مثل خودش برخورد کردم و دیگه مثل قبل گذشت نکردم

بهش میگم : یعنی چی؟ چی شده؟

-:فکر می کنی چرا دفعه قبل چشمهام قرمز بود؟ چون این آقا با مشت زده بود تو چشمم . امروز هم تا زد  تو چشمم منم تلافی کردم ! خودم هم تعجب کرده بودم ولی زدم

-:کار خوبی نکردی مامان جان! درسته دوستت هم کارش اشتباه بوده ولی تو نباید اشتباه اونو تکرار میکردی،چشم خیلی حساسه و نباید با مشت به چشم کسی ضربه زدباید به مربی تون می گفتی و اون حتماً بهتر می دونست چطور باهاش برخورد کنه!

-:اتفاقاً وقتی من مشتشو بهش جواب دادم مربی با من دعوا نکرد و با اون دعوا کرد و گفت: تقصیر خودت بود که مشت اول رو زدی

-:ولی بنظر من کار هر دوتاتون اشتباه و خطرناک بود

-:امروز بهترین روز زندگیم بود چون گریه نکردم و از خودم دفاع کردم

-:


 
ارتش
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

 

سلام

دیشب به مناسبت تولد گل سر سبد ،جاتون خالی شام رو رستوران خوردیم.تو ماشین بودیم که مهدی در مورد جلسه ژیمناستیک عصر حرف میزد.

مهدی:بیشتر هم گروهی ها که هم سن هم هستیم رفتند مسافرت و الان من ارتش ِ گروه هستم

بقیه:

من: دلبندم ،تو ارشد گروه شدی

-:اوهوم


 
مشروح اخبار
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

 

بجز روزهای فرد که از ساعت ۶ تا ۷:۳۰ عصر میرم فوتبالSmiley بقیه اش تو خونه هستیم از روز یکشنبه ۱۱ تیر  مربی مون عوض شد و با اینکه نسبت به مربی قبلی سنش بیشتره ولی قدرت بدنی خیلی خوبی داره . روز اول اینقدر دوید و ما رو هم دنبالش دووند که از نفس افتاده بودیم تا وقتی که پشت سرشو نگاه نمیکرد بعضیامون زانو می زدیم تا خستگی رفع کنیم همینکه سرشو می چرخوند تا پشت سرش ماها رو چک کنه سریع از جامون بلند می شدیم و به دویدن ادامه می دادیم. فکر کنم نسبت به مربی قبلی مون بهتر باشه و با سختگیریهاش چیزهای زیادی از فوتبال یاد بگیریم.

اسپانیا هم که قهرمان شد

از بس بازیهای تکراری  ps3 بازی کردیم حالمون بد شد

دوباره رفتیم ps2 رو آوردیم تا تنوع ایجاد بشه

مامان خانم هم که فقط بلده  برای من و مهدی قانون بذاره

    ۱- بازیهای خشن بازی نکنید

   ۲- کشتی کج بازی نکنیدколобок

   ۳-  cd کشت و کشتار نخریدколобок

ما هم نتیجه میگیریم که فقط تام و جری بازی کنیم

همسترها هم که فقط می خورن و ...و بقیه هم نق می زننnot listening که قفسشونو تمیز کنید بوووووووووووی بدشون تو خونه پخش شده ما که بویی حس نمی کنیم

 

شما بگید ما چکار کنیم؟

دوربین رو برداشتم تا از داداش مهدی عکس بگیرم ،همکاری مهدی رو ببینید.مامان حالا می فهمم چرا وقتی می خواهی عکس بگیری فرار می کنیم یا شکلک در میاریم چرا قهر می کنی و میگی : دیگه ازتون عکس نمیگیرم

آخه این چه کاریه داداش من؟


 
تابستان خود را چگونه می گذارنند؟
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

کلاس فوتبال علی عصر یکشنبه ۴ تیرماه شروع شد و علی اولین جلسه رو با خوبی پشت سر گذاشت. مدرسه علی و مهدی هم عوض شد و در مدارس جدید با موفقیت ثبت نام شدند. بجز فوتبال  علی و ژیمناستیک مهدی فعلاً هیچکدومشون برای شرکت در کلاس زبان موافقت نکردندو روزها مشغول بازی با پلی استیشن و رسیدگی به امورات اسکار و مانتیس هستند و  دوربین به دست از حرکات آکروباتیک این دو همستر شیطون عکس میگیرند.

مانتیس ورزشکار

**************

گهگداری هم به زد و خورد و انواع و اقسام کشتی کج مشغولند.

بخاطر کنکور محمد (پنجشنبه همین هفته) و شروع کلاسهای چهارم دبیرستان آبجی شون (۱۰ تیرماه) امسال هم مثل سال گذشته از مسافرت خبری نیست.  انشاءا... که همه دانش آموزان عزیزمون بویژه اونهایی که کنکور دارند موفق و پیروز باشند.

هفته قبل به پیشنهاد علی و مهدی باتفاق آقای پدر رفتیم بیرون تا بچه ها بستنی ا ی ت ا ل ی ا یی بخورند و بعدشم رفتیم سرزمین رؤیایی و علی و مهدی هم فقط برای یک بازی  بلیط (مسابقه ماشین سواری)خریدند که  این  رو چند بار بازی کنند. و محمد طبق معمول تو خونه موند تا در سکوت به مطالعه بپردازدالهی که سلامت و  موفق باشی عزیز دل مادرو به آرزوت برسی گل سر سبدم

عزیزانی که گفته بودید از باغچه عکس بذاریم ادامه رو ببینید...


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
امتیاز
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

امروز وقتی مهدی از سالن ژیمناستیک برگشت خوشحال و راضی گفت: امروز بالانس -پل رو بدون اشتباه و خیلی سریع انجام دادم و امتیاز گرفتم و این حرکت رو خیلی زیبا تو خونه  هم انجام داد

الان هم مشغول دیدن سی دی (نمایشنامه طنز پخ پخو(با کسر پ))برای nامین بار می باشد.

بهش میگم برای کلاسهای تابستونی زبان هم ثبت نامت کنم؟

مهدی: من دیگه وقت آزاد دارم که بخوام زبان هم برم؟

-: تو فقط یکروز در میون میری ژیمناستیک بقیه وقتت آزاده که!!!

-: مگه نگفتی شنا هم برم؟

-: خوب حداقل یه کلاس علمی هم برو ژیمناستیک و شنا ورزشی ان

-: باشه بابا ،کشتــِنِمون(با لهجه کرمانی بخونید)


 
چشم بد
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

دیشب تو حیاط نشسته بودیم که مهدی هم اومد و مشغول تمرینات ژیمناستیک شد و منم عکس گرفتم که برای اولین بار مهدی هم شاکی شد و گفت: مامان از همه چی باید عکس بگیره حتی....

مهدی به حرکت مربوطه(ایستادن روی سر برای تقویت ماهیچه های گردن) مسلط نبود و همش میفتادمنم خندم گرفته بود ولی از عکس گرفتن دست نکشیدم

تا اینکه دست از انجام تمرین برداشت و گفت: آخه تو که عکس میگیری منو چشم می زنی و تمرکزم بهم میخوره و نمی تونم انجام بدم!

این حرفش بهم برخورد و دوربین رو خاموش کردم و گذاشتم کنار و بهش گفتم: هیچ مادری بچه ش رو چشم نمی زنه

مهدی هم دوباره مشغول تمرین شد و این بار خیلی راحت و بدون افتادن حرکت رو انجام داد

خودم هم شک کردم به اینکه واقعاً چشمهای یک مادر هم ممکنه اثر بد داشته باشه

بعد دوباره برای اطمینان دوربین رو روشن کردم و عکس گرفتم و خدا رو شکر دیگه شوری چشم من مادر، اثر نکرد و نیفتاد و چند بار بدون اشتباه روی سرش ایستاد

کم کم پاهاشو میآورد روی آرنج و بعد...

چشم بد دور باد کور بادبغل

دیشب که دلش می خواست تو حیاط بخوابه ،اصرار داشت که منم برم تو حیاط،بهش گفتم یادته سر شب بهم گفتی چشمت زدم؟ الان هم برو تنها بخواب تا چشم نخوری

مهدی:مامان من باهات شوخی کردم،آخه تمرکزم بخاطر فلش دوربین بهم می خورد نه چشمهای تو

-:

امروز صبح هم تو خونه بدون اشتباه و افتادن،حرکت رو چند باری انجام داد و گفت: وقتی این حرکت رو انجام میدم تمام مغزم می ریزه تو حلقم

 


 
آخرین زنگ ورزش+پی نوشت
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

ta hamishe shad va salamat

یازده سال و یازده ماهگیت مبارک علی عزیزم

امروز  یازده سال و یازده ماهگی علی مهربونم هست.

و اما  بریم سر اصل مطلب یعنی عنوان پست

روز دوشنبه وقتی علی از مدرسه به خونه رسید ،حسابی آفتاب سوخته شده بود و یکراست بطرف یخچال رفت که آب بخوره، و سرشار انرژی مثبت بود و این نشون دهنده ی این موضوع بود که زنگ ورزش خوبی رو پشت سر گذاشته بود و طبق معمول روزهای ورزش بعد از سلام گفت: زنگ ورزش خیلی چسبید،میدونی چرا؟ چون بازی باخته ۳ هیچ جلو رو مساوی کردیم و هر سه تا گل رو هم من وارد دروازه کردمتازه دروازه بون تیم مقابل هم که رکورد لایه نخوردن رو داشت،رکوردش شکست و امروز از من گل (لایه) هم خورد

اول بازی مثل همیشه یارکشی انجام شد،من و امیر عباس توی دو تا تیم افتادیم (هم تیمی نشدیم) بازی شروع شد و یکی از بچه های تیم ما به تیم مقابل پاس دادوقتی ازش پرسیدم :چرا به اونا پاس دادی؟ گفت: بخاطر اینکه بازی جوانمردانه باشه! میگم دیوونه شدی؟ آخه اول بازی اینجوری شروع بشه تکلیفش معلومه خلاصه بعد از ۵ دقیقه اولین گل وارد دروازه ما شد بعد از گذشت دو دقیقه گل دوم رو هم زدند دروازه بون ما هم  همش توپها رو جاخالی میداد که وارد دروازه بشنبهش میگم میشه حواست به دروازه باشه؟ اینجوری پیش بریم ده تا گل می خوریم! میگه: به من چه؟ راست میگی خودت بیا تو دروازه .من نمی تونم.گفتم این وظیفه ی توئه ،یعنی چی که نمی تونی؟ ۵ دقیقه دیگه هم گذشت و گل سوم رو هم زدند.از عصبانیت سر همه بچه ها داد زدم که امروز حواستونو جمع کنید. دروازه بان تیم مقابل هم با آسودگی خیال یخمک می خورد و عجب حالی میکرد که دروازه امن و امان و توپ بطرف دروازه ش نمیره.

توپ خورد به دست ایلیا(هم تیمی ما) ،داور پنالتی اعلام کرد ولی دروازه بان ما پنالتی رو گرفت و سریع پاس داد به ایلیا و ایلیا هم پاس داد به من و منم تند بطرف دروازه دویدمو توپ رو شوت کردم بطرف دروازه و گــــــــــــــــــــــــل شد. ۵ دقیقه بعد هم دومین گل تقریباً به همین شکل وارد دروازه شون شد.

دروازه بان اونا اصفهانیه و تمام کرنر ها و اوت ها رو خودش میزنه .رفت که اوت رو بزنه و به نفع ما خطا شد و منم از همونجا خطا رو بطرف دروازه ،بصورت کات دار زدم ،که از بالای سر همه وارد دروازه شدخودم هم فکر نمیکردم شوتم گل بشهو اینچنین در دقیقه پایانی بازی آخرین شوت هم گل شد و بازی سه بر سه مساوی به پایان رسید. و امروز بهترین زنگ ورزش و بهترین حاطره فوتبال در مدرسه رقم خورد.

مطالعه آزاد برای علی از سه شنبه شروع شده و فردا اولین امتحان پایان ترم که دینی است برگزار خواهد شد.

به امید موفقیت تمام دانش آموزان عزیز و پر تلاش کشور عزیزمون

در پناه خدا سلامت و شاد و موفق باشید

پی نوشت:

دوستان عزیز و مهربونم  هر چهارشنبه اینجا  به لطف و محبت یکی از هموطنان عزیزمون که ساکن  شهر مشهد مقدس هستند ،خبرای خیلی  خوبی هست!

شما هم دوست داشتین بیایید با هم بریم زیارت

 


 
5 روز تا 9 سالگی
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

وقتی یه پسر دلسوز و مهربون بخواد به مامانش کمک کنه نتیجه این میشه:

ghorboonet beram elahi

عزیز دلم در حال تمیز کردن تراس برای اینکه بتونیم فرش بندازیم و تو حیاط بشینیم

fadaye to

خدا قوت پسر گلم

چند روز پیش که کنار قفس مشکی و حنایی نشسته بوده ، مراحل تخم گذاشتن مشکی رو دیده بود و برای داداش علی تعریف میکرد  اولش با پاهاش خاکها رو کنار زد و نشست و دوباره بلند شد و قدقد کنان ......

 

سال تحصیلی هم داره روزهای پایانی رو میگذرونه و خدا رو شکر مهدی هم تا اینجا از امتحانات (ارزشیابی)سربلند بیرون اومده ولی هنوز هم خبری از درس خوندن نیست.

دیشب که از خونه ی بابابزرگ(پدری) بر می گشتیم ،تو ماشین ازش پرسیدم : فردا امتحان چی دارین؟

مهدی:این روزها امتحان نداریم ،و تو مدرسه فقط بازی می کنیم و نقاشی می کشیم

من: واقعاً ؟؟؟

-:چون بعد از عید از بس امتحان دادیم و دوره کردیم حالمون داره بد میشه

-: پس چرا تعطیل نشدین؟

-:چون شنبه و یکشنبه هم امتحان داریماز دوشنبه اول خرداد تعطیل میشیم

*************

بخاطر نزدیک شدن به روز جشن ، هر روز روزی سه ساعت ۸-۵ عصر تمرینات خستگی ناپذیر در سالن ژیمناستیک برقراره، دیروز لباس فرم رو هم بهشون داده بودند که روز پنجشنبه همه بپوشند و جشن با نظم خاصی برگزار بشه. مهدی از این بابت خیلی خوشحاله و تو خونه هم دست از تمرین بر نداشته و هر روز برای رسیدن پنجشنبه روزشماری که چه عرض کنم ؟لجظه شماری می کنه


 
هدیه روز مادر//
ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

**

سلام

انشاءا... که حالتون خوب باشه و روز و روزگار بر وفق مراد و ایام به کامتون شیرین و خوش.

ghorboonet beram:X

ته تغاری ما این روزهای پایانی سال تحصیلی رو خیلی ریلکس و بدون استرس پشت سر میگذارد.

و آنقدر که برای جشن آخر هفته ژیمناستیک استرس دارد،از درس و امتحانات پایانی نمی هراسد.

از جمعه گذشته مرتب در حال تمرین هستند اوقات استراحت در خانه هم به انجام حرکات آکروباتیک یا همون ژیمناستیک مشغول است ولی کاری به دفتر و کتابهایش ندارد.یا در باغچه به بررسی گلها و گیاهان مشغول است یا persian toon  می بیند

fadat besham man:*

دیروز بعد از ناهار ،وقتی تو آشپزخونه مشغول شستن ظرف و ظروف بودم،اومده کنارم وایساده و میگه :امروز دو ساعت اول خانم بهمون وقت داد تا هر کاری(نامه-نقاشی-کاردستی)که دوست داریم برای مامانمون انجام بدیم و بخاطر روز مادر از زحماتش تشکر کنیم.

من: چه جالب! دست معلم خوبتون درد نکنه.

مهدی:من برات نامه نوشتم.

دستهاشو پشت سرش قایم کرده بود و لبخند ملیحی روی لباش بود،دستامو آب کشیدم و گفتم: خوب بده ببینم چی برام نوشتی؟ پاکتی رو که خودش درست کرده بود داد دستم و منم بازش کردم و نامه رو خوندم. و بغ.لش کردم و حسابی بوسیدمش و کلی هم قربون صدقه ش رفتم و ازش تشکر کردم البته از من نخواهید که متن نامه یا عکسشو بذارم که این موضوع Secret می مونه ،چون مهدی ازم خواست نامه رو تو وبلاگ نذارم

 

فقط یک هفته تا  نهمین سالگرد تولد ته تغاری موندههورا

 


 
مقصر اصلی
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

گل زیبای من دوستت دارم

سلام

جلسات ژیمناستیک مهدی از یکشنبه ۱۰ اردیبهشت سه ساعته (۷-۴) شدند.این افزایش ساعت موقتی بوده و برای انجام تمرین قبل از جشن(پنجشنبه آینده) که گروه ۱۶ نفره مهدی اینا قراره دیوار(خودش میگه ) بسازند البته  طرز قرار گرفتنشون رو روی کاغذ برام کشیده و جای خودش رو هم تو شکل نشون داده، دو تا پاهای مهدی رو کمر دو تا از دوستاش قرار میگیره که بصورت چهاردست و پا هستند و کف پاهاشون به هم چسبیده، مهدی باید پاهاش بصورت ۸ و دستهاش بصورت ۷ باز باشه و دست دو تا دیگه از دوستانش رو که هم ردیف خودشن بگیره.

مهدی:دو نفری که باید رو کمرشون وایسم،یکیش تپله و یکیش لاغر و منم برای حفظ تعادل کج میشماون تپله اینقدر تکون میخوره!!که تعادلمو بهم میزنه!وقتی میگم تکون نخور تمام بچه ها میفتن میگه جوارابات بو میده اینجوری میشه

من: ولی تو که هر عصر جوراب تمیز می پوشی و میری سالن.نباید بو بده!

مهدی:آخه اون بهانه ش اینه ، وقتی هم مربی جا به جاش کرد هم بازم نتونست بی حرکت باشه

جمعه ی این هفته (۲۲ اردیبهشت) قراره آخرین تمرین رو جلوی رؤسای ژیمناستیک انجام بدهند تا برترینها(بقول مهدی =کسانیکه اشتباه نکنند و کار تمام گروه رو بهم نریزند) انتخاب بشن .

 با اینکه روزهای اول بخاطر سخت بودن تمرینات  خسته شده بود و غر میزد که من تازه یکماهه رفتم و باید به اندازه ی اونا که یکساله دارن سالن میرن زحمت بکشم و کتک بخورم!!!ولی الان مرتب از من میخواد دعا کنم ،تا جزء برترینها انتخاب بشه،که بتونه توی جشن حتماً باشه.

وقتی پشتکارش رو تو خونه با انجام حرکات می بینم واقعاً ذوق زده میشم(قربون دست و پای بلوری...)خیلی مسلط تر از قبل حرکات رو انجام میده و منم کیفور میشم

*************

تکلیف دیروزشون ده سؤال ریاضی بود که براش نوشتم وقتی جوابشو داده و با اعتماد به نفس بدون اینکه بده تصحیح کنم گذاشته تو کیفش ! رفتم دفترش رو از تو کیفش برداشتم دیدم دو تا سؤال شبیه به هم رو اشتباه نوشته

۱۲= ۶× 0× 2   و   یکی هم باید علامت >=< میگذاشت بین (  ۰:۴۸  و ۲ ×0×3  ) که به حای مساوی علامت کمتر گذاشته بود بهش میگم :چرا دقت نمیکنی؟ میگه: ای بابا بخاطر یه دونه صفر و غش غش می خنده

من:لوس نشو ،آخر سال ِ حواستو جمع کن که بدون اشتباه برگه رو بدی به معلم.حیفه آخه تو که همه رو بلدی!!!

در حالیکه بازم میخنده میگه:بی خیال مامان، نمره که نمیدن در هر حال من با بسیار خوب قبول میشم.

گفتم هر دو تا اشتباهتو به حافظه ات بسپار و دقت کن که اشتباه نکنی،به نشان اعتراض با ناراحتی از اتاقش اومدم بیرون،البته دفترش رو همونطور وسط اتاق گذاشتم،میگه:حالا فهمیدی مقصر اصلی  کثیف شدن اتاقم خود ت هستی؟دفتر رو از تو کیف آدم در میاری ولی وقتی نگاش کردی دوباره نمیذاری سر جاش

 


 
کرایه از نوع وروجکی!!!
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

دوشنبه 28 فروردین :

سفره ناهار انداخته شده و  همه سر سفره هستند،علی تازه رسیده و تا لباسهاشو عوض کنه بیاد ،محمد سیب ته چین رو از بشقاب علی با سیب ته چین تو بشقاب خودش عوض میکنه، چون سیب بزرگه و علی اونو کامل نمی خوره و چشمکی به مهدی میزنه که این موضوع فاش نشه و بین خودمون بمونه.همون موقع مهدی میگه: منم از این اتفاقها برام پیش اومده ، وقتی برای عید اتاقهامونو تمیز می کردیم و وسایل رو آورده بودیم بیرون  منم خیلی محرمانه چوب لباسی اتاقمو با چوب لباسی  اتاق علی عوض کردم،چون اون شبی که خریدیمشون علی زرنگی کرد، اول تستشون کرد که کدوم لق نمی خوره و همونو برد تو اتاقش، شش ماه تو اتاق علی بود ،از این به بعد هم تو اتاق من باشه، داشتم به کار هر دو تاشون(محمد و مهدی) اعتراض میکردم که مهدی گفت: مامان با این صدای بلند که حرف میزنی، علی متوجه کار محرمانه من میشه،کاش خفه می شدی!!!از حرفش ناراحت شدم و گفتم: ما به هم می رسیم و گفتم تا معذرت خواهی نکنی نه می برمت کلاس ژیمناستیک (که سریع گفت: خوب نبر،الان هم بابا می بره) و نه میام دنبالت. شروع کرد به خندیدن و گفت خودم پیاده میام . گفتم : به من ربط نداره !

سه شنبه ۲۹ فروردین:

 مهدی بعد از رسیدن به خونه و شادمانی بخاطر نداشتن تکلیف : امروز  دوستم ،یه غذای خوشمزه  با خودش آورده بود که به منم داد . خیلی خوشمزه بود!

من: چی بود؟

-: یه غذای خیلی خوشمزه که مامانش درست کرده بود،آخه مامانش یه غذاساز حرفه ای ِ

-: تو که ازش خوردی ،بگو چی توش بود؟

-: مامان روغن جوشی بود که وسطش پنیر خامه ای و  گردو  داشت و حسابی خوشمزه بود

-: نوش جانتون

-: مامانش وسط خمیر روغن جوشی یک لایه پنیر و یک لایه گردو گذاشته بود و بعدش تو روغن سرخ کرده بود

***********

عصری که تو اتاقمون خواب و بیدار بودم ،ریتمیک به در میزنه و میگه : بیا منو برسون سالن(ژیمناستیک) دیرم شد.

آماده شدم وقتی درو باز کردم گفتم: دیروز سر سفره که یادت هست؟ معذرت خواهیت رو نشنیدم!!!

خیلی سریع  و نا مفهوم گفت:مَ ...میخوام(فقط چیزی شبیه اوهوم)

سوار ماشین شدیم و تا سالن در مورد همه چی حرف زد ، از اینکه وقتی بزرگ شد میخواد به خارج بره و وقتی پرسیدم کدوم خارج؟ گفت:مسخره میکنیگفتم : نه دارم جدی میگم! گفت:اسپانیا گفتم: ای ول! هر وقت هر چی میخواهی ،یه ان شاءا... هم بگو که معنیش میشه اگه خدا بخواد تو پیچ ورود به خیابونی که سالن اونجاست که بودیم،درست و شمرده  گفت:من معذرت میخوام،اینم کرایه تاکسی که منو تا سالن ژیمناستیک رسوندی!


 
I love you
ساعت ٥:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

عصر یکشنبه بعد از ژیمناستیک:

مهدی: امروز یکی از بچّه ها جدید اومده بود، تازه خواهرش هم باهاش بود

من: چند سالش بود؟(خواهرش)

-: فکر کنم همسن مبین(پسردایی بچّه ها)

-: بعد چی شد؟

-: از همون اول ،خواهر ه کمر داداششو دو دستی چسبیده بود و جدا نمیشد

-:آخی نازی

-: هر چی مربّی بهش میگفت I love you برو تو سالن خاله هاگوش نکرد و نرفت Smileyبالاخره مربّیمون دستشو گرفت و به زور از داداشش جدا کرد و بردش و اونم گریه شد


 
اتفاقات زنگ ورزش
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

امروز زنگ ورزش ،کم مونده بود من از معلّم ورزش کتک بخورم

تیم ما( ۱-۴ )تیم مقابل رو شکست داد

علت عصبانیّت معلّم : وقتی گل زدیم ،توپ رفت تو دروازه و برگشت منم میخواستم مثل فوتبالیست های حرفه ای محکم توپ رو بطرف دروازه شوت کردم و توپ خورد تو شکم دروازه بان(امیر عباس تو دروازه بود)و دردش گرفت ،خیلی ناراحت شدم و معلّم ورزش عصبانی شد و بهم گفت: چرا اینکارو کردی؟و من حرفی برای توجیه اشتباهم نداشتمخجالت

یه بار دیگه هم که نزدیک دروازه بودم توپ رو بطرف دروازه شوت کردم با پای چپ(که خیلی هم پر قدرت نبود) و خورد تو شکم دفاع تیم مقابل، ولی اون با اینکه هم فاصله ام ازش دور بود و هم شوت پر قدرتی نبود،همچین از درد به خودش می پیچید که انگار چی شده!!!خودم هم تعجّب کردم !اگه دفعه قبل توپ به اون محکمی تو شکمش میخورد لابد منو می کشت


 
ژیمناستیک و جشن
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

من اومدمhello

حالتون چطوره؟

الان علی خونه نیست و رفته مدرسه که آزمون مبتکران بدهсмайлы

من هم امروز (ساعت ۱۲-۹) و ۳ تا جمعه دیگه باید برم سالن ژیمناستیک

بخاطر تمرین لیفت ، برای جشن یکماه دیگه

۱۶ نفریم

مربی میگه باید حسابی تمرین کنیم تا روز جشن خوب و بدون اشتباه برنامه رو اجرا کنیم،و اگر فقط یکیمون برنامه ش رو اشتباه انجام بده ،کار تمام گروه خراب میشه

اینقدر می ترسم که اشتباه کنم

مربی میگه اگه اشتباه کنید بهتون تمرین درسی میدم

مثلاً ۶۰ تا چرخ و فلک

بیشتر بچّه های گروهمون(۱۶ نفر) از من بزرگتر هستند

من و دو سه نفر دیگه هم سن هستیم

تازه تو  جشن ،باید جلوی مامان باباها ، اجرا کنیم.

من دیگه برم

 راستی دعا کنید که هیچ کدوم از بچّه های گروهمون اشتباه نکنه

 

 

        


 
گزارش کار
ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

عصر یکشنبه که رفتم دنبال مهدی  تا از سالن ژیمناستیک بیارمش، اومد و صدا زد که: مامان بیا ،مربی مون میخواد باهات حرف بزنه!  بهش میگم: نکنه بخواد در مورد پرداخت شهریه ژیمناستیک بگه ،که هیچی پول همرام نیست!میگه :نه مامان،میخواد در مورد جشن بگه!باهاش رفتم و مهدی، آقای مربی رو صدا زد و ایشون گفت: یه برنامه جشنی خارج از سالن برگزار میشه، که مهدی هم انتخاب شده ،و باید براشون لباس تهیه کنیم، هزینه لباس بعهده والدینه  ،  آیا شما  هزینه رو می پردازید؟ گفتم بله!  مربی ادامه داد: مهدی استعداد فوق العاده ای تو ژیمناستیک داره ،حتماً موفق میشه. تشکر کردم و با مهدی اومدیم خونه. تو ماشین از جلسه ژیمناستیک راضی بود چون یه حرکت جدید یاد گرفته بود. 

دیروز از وقتی برگشته خونه و ناهار خورده و نخورده ،رفت سراغ کامپیوتر و مشغول بازی آنلاین شدهبهش میگم : تو مشق نداری؟میگه:چرا داشتم ،ولی همش رو تو مدرسه نوشتم!بعد از رسیدگی به امور خطیر خانه داری ساعت ۴:۱۵ بود که از سر درد شدید دراز کشیدم و چشامو بستم که با جیغ بنفش مهدی ،از جا پریدم مامااااااااااااااااااااااان مامااااااااااااااان عصری جلسه است پاشو برو هنوز وقت هست. سریع آماده شدم که برم اومده میگه : الزامی یعنی چی؟ میگم: یعنی حتمی همون حتماً .

-:اوهوم،خانم بهداشت گفت این آخرین جلسه با اولیاء و الزامی ِ .و میخوان تو این جلسه از اولیا بپرسن که آیا بچّه  می تونه بره کلاس چهارم؟

-:عجب! یعنی اگه ما بگیم نمی تونه ،باید بازم کلاس سوم بمونه

-:نمی دونم،خانم بهداشت گفت!

وقتی رسیدم مدرسه ساعت ۴:۳۰ بود و نیم ساعتی از جلسه گذشته بودولی خوب ، بقول مهدی جلسه تا ساعت ۵:۳۰ بود و هنوز وقت بود، پوشه کارهای مهدی رو گرفتم و نگاه کردم همه بدون اشتباه بجز  امتحان ریاضی اسفند ماه ، مسئله ها رو بدون راه حل ،فقط جواب آخر رو نوشته بود و معلّم هم برای هر مسئله تذکر داده که پسرم حتماً باید راه حل کامل رو بنویسی! و در آخر هم نوشته بود خیلی خوب.و تمام کارنامه های توصیفی در حد انتظار تیک خورده بود.معلمشون هم ازش راضی بود و گفت یادگیری بسیار عالی و شیطنت هم...و خودش ادامه داد که این طبیعت پسر بچّه های باهوشه

وقتی برگشتم خونه ، مهدی  رفته بود حمام و دوش گرفته بود، پرسید: ساعت چند رسیدی؟ گفتم ۴:۳۰ گفت: خوب ده دقیقه تو راه بودی!چی بهتون گفتند؟چیزی نگفتند فقط کارنامه و برگه هاتو دیدم چرا راه حل  مسئله رو نمی نویسی؟مامان اون مال قبل از عید بود،حالا دیگه راه حل رو هم می نویسم

بعد از خوردن عصرانه باز هم تو اتاق و پشت کامپیوتر دیدمش...

عزیز دلم:*

و

قربونت برم

*************

دیشب هم که رفتم تو اتاقش ،تا از بسته بودن پنجره اتاقش مطمئن بشم با این صحنه مواجه شدم

مهدی عزیزم :*

مهدی کاملاً استتار شده

من نمی دونم چرا اینجوری خوا.بیده بود؟؟؟منم مدرک برداشتم تا بعد علت رو جویا بشم؟البته امروز صبح  یادم رفت بپرسم که چرا اینجوری خو.ابیده

مهدی عزیزم در خواب ناز

بالش رو از روی صورتش برداشتم колобокکه بتونه نفس بکشه

 

 


 
تهدید جدی
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون

سلام

فدات بشم ورزشکار من:*

وقتی تمام انرژیتو تو سالن ژیمناستیک خرج کرده باشی،وقتی برگردی خونه بی دغدغه خوابت می بره

تازه این مدلی

قربونت برم:*

بعد از ثبت تصویری این ماجرا،مهدی رو از سقوط حتمی نجات دادم

 

******************

از وقتی مدارس تعطیل شدند تا صبح ۱۴ فروردین  پلی استیشن هر روز بود و با اینکه برای بازی زمان(هر نفر-۲ ساعت در روز)در نظر گرفته شده بود ولی محدودیت نداشت و هر وقت دلبندان هوس می نمودند بازی می کردند ولی قول و قرار بعد از تعطیلات فرق میکرد و کلاً باید دسته ها ی  پلی استیشن جمع می شد تا بعد از تموم شدن امتحانات پایان سال و خوب طبق قرار صبح دوشنبه بعد از رفتن به مدرسه دسته ها در مکانی امن و دور از دسترس دلبندان مخفی شد ، ولی هر روز کُری خوندن دلبندان شنیده میشد که :"مثل قبل از عید باید پنجشنبه جمعه ها بازی کنیم .پنجشنبه دسته ها رو بیارید" و ما هم بروی خودمون نمی آوردیم و انگار که نمی شنویم تا امروز ....

از وقتی که علی و مهدی از مدرسه برگشتند منو کچل کردند از بس پرسیدند:مامان دسته ها کجاست؟و منم گفتم: تا بعد از امتحانات خرداد جاشون امنه!

جالبه تمام سوراخ سُمبه های خونه رو گشتند و موفق هم نشدند!

وقتی مشغول جستجو بودند،مهدی: اگه مامان دسته ها رو قایم کرده باشه ،حتماً تو کابینتهای آشپزخونه است.

و در آخر که از جستجوی بی سرانجام خسته شده، منو تهدید کرد که : اگه جای دسته ها رو  نگی  منم مثل علی دیگه نمیذارم ازم عکس بگیری و بذاری تو وبلاگالتماس هم بکنی دستامو می گیرم جلو صورتم تا نتونی عکسی بذاری تو وبلاگ


 
سیزدهم و چهاردهم فروردین 1391
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : مامانشون
 
روزهای پایانی سال 1390
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : مامانشون

سلام

 

پنجشنبه ۲۵ اسفند را اینگونه گذراندم

  1. برای تمیز کردن گاراژ به مامان کمک کردمو حسابی خسته شدم
  2. یک دوش جانانه هم خستگیم رو از بین برد و هم گرد و خاکی که به تن و لباسم نشسته بود
  3. عصر  باید می رفتم سالن شهرداری برای تست فوتسال که بخاطر تماشای بازی استقلال یادم رفت
  4. ساعت ۵:۳۰ تا ۷   بچه ها تو سالن ولی عصر (عج) فوتسال بازی کردند باز هم بدلیل بالا نرفتم

جمعه ۲۶ اسفند را اینگونه سپری کردم:

  1. با محمد فوتبال بازی کردیم.смайлы
  2.  بخاطر  نام خانوادگی تو خونه حرف می زدیم که مامان گفت: علی دلش میخواست فامیلش مثل بقیه(فامیل پدری) باشه و من گفتم  می خواستم فامیلم" حیدری" یا "می داوودی "یا  جباری باشه  >>> اینم عشق زیاد به استقلال و بازیکنانش
  3. داداش مهدی  گفت: میخواستم فامیلم رونالدو باشه
  4. دیشب مامان از دست  دعواها و سر و صداهای من و مهدی و محمد خیلی عصبی شده بود و گفت واقعا ً دخترا گلند و وقتی آبجی اومد تو اتاق بوسیدش تا رفع خستگیش بشه ،داداش مهدی هم حسادتش گل کرد و با تفنگ اسباب بازیش به آبجی شلیک کرد 
  5. دیروز قرار بود بریم روی پلی استیشن بازی جدید بریزیم که بابا گفت معده ش درد می کنهو دراز کشیده بود
  6. همون موقع بحث بعد از کنکور محمد و کار شد که بابا سریع از جاش بلند شد تا در مورد کار با محمد حرف بزنه، من و مهدی گفتیم: معده ات خوب شد؟ یهو چی شد سوپر من شدی؟Superhero
  7. بابا قول داده امروز عصر روی پلی استیشن بازی جدید بریزیم امیدوارم بابا خدای نکرده "چوپان دروغگو" نشه

 

 

امیدوارم همه ی ایرانیان عزیز در هر کجای دنیا که هستند  روزهای پایان سال ۱۳۹۰ رو با سلامتی پشت سر بگذارند و سال ۱۳۹۱ رو با سلامتی و شادی تحویل بگیرندLove Shower

 

 


 
چشم درشت
ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : مامانشون

سلام

دیروز مهدی بعد از خوردن ناهار  مشغول بازیهای کامپیوتری شدComputer

 

قربونت برم:*

 

و این بازی تا قبل از رفتن به ژیمناستیک ادامه داشت.

فدای چشمهای مهربونت:*

قربونت برم عزیز دلم

لباس ژیمناستیکشو پوشیده و طبق معمول مشغول انواع و اقسام حرکات ورزشیTrampoline قبل از رفتن به سالن که در یکی از پشتک ها  پاش محکم  به زمین خورد و دردش گرفت و همونجور پخش زمین،علی و بابا جون هم تو ماشین و منتظر وروجک که خبر ندارند مصدوم هم شده برای رفتن عجله هم دارند چون علی باید به موقع به  امتحان کانون  زبان برسه. بهش میگم : با این مدل گرم کردن، کار خودتو ساختی؟ اگه نمی تونی بلند شی پس امروز نمیخواد بری از جاش بلند شد و لنگان لنگان خودشو به ماشین رسوند .

ساعت ۵:۳۰ که رفتم دنبالش تو ماشین ...

من: پات خوب شد؟ تونستی امروز هم تمرینات رو خوب انجام بدی؟

مهدی:تازه امروز هم با حرکت پیچ که من انجام دادم چشم بچه ها  از تعجب درشت شد

-:

-:هیچکس نتونست بدون اینکه تعادل داشته باشه پیچ انجام بده

-:هزار آفرین به پسر ورزشکار

-:داری مسخره ام می کنی؟

-:خدا نکنه بچه دارم جدی میگم.

مسیر رو برای رفتن به خشکشویی و گرفتن شلوار محمد،تغییر دادم

مهدی:اول منو برسون خونه بعد برو خشکشویی

-:نه خیلی بنزین ارزونه که اینکارو کنم؟

-:خوب خیلی طول میکشه تا تو با خشکشویی دعوا کنی و شلوار رو بگیری(هفته قبل که محمد شلوار رو گرفت و رنگ شلوار کاملاً عوض شده بود،محمد از غصه شلوارش تا صبح خوابش نبرد، قرار شد دوباره شسته بشه تا شاید رنگ برگرده  که هیچ تغییری نکرده بود)

-:نه من دعوا نمیکنم زود میام

وقتی برگشتم تو ماشین

مهدی:۵ دقیقه دعوا کردنت طول کشید!

-:من دعوا نکردم فقط گفتم یکبار امتحان کردن این خشکشویی به قیمت خراب شدن رنگ شلوار حساسترین عضو خانواده مون تموم شد!

-: ای بابا اینا رو ۵ دقیقه گفتی؟

-:اوه


 
نیمه دوم اسفند را خوب آغاز کردیم!
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : مامانشون

سلام

 از تیتر وار نوشتن خوشم میاد.اینجوری کمتر موردی رو از قلم میندازم

  1. اولین نفری که برگه امتحان جغرافی  رو به معلم داد من بودممعلممون هم همونموقع اونو تصحیح کردو ۲۰  گرفتم
  2. بالاخره امروز جوائز قهرمانی فوتبال  اهدا ء شد.
  3. همونطور که گفتم ۹۰۰۰ تومن وجه نقد و یک تقدیر نامه از طرف مدرسهVery Funny
  4. عصری فاینال زبان داشمخدا کمک کرد خیلی آسون بود انشاءا... نمره کامل رو بیارم ساعت ۳:۴۵ رفتم کانون و الان برگشتمHappy Dance
  5. فردا امتحان علوم داریم باید بشینم بخونم
  6. دیگه چیزی به سال ۱۳۹۱ باقی نمونده
  7. هفته دیگه مثل امشب چهارشنبه سوریGun Touting
  8. فعلاً
  9. اینم نتیجه ی  کار دو لجباز : مامان و من

اخبار ورزشی می بینم

من اخبار ورزشی می بینم و مامان اصرار داره که به دوربین نگاه کنم

چشم از تی وی بر نمیدارم:ی

چشم از تلویزیون بر نمیدارم و بخاطر جا بجایی مامان خنده م میگیره

بالاخره مامان موفق شد

مامان خوشحال میگه : من موفق شدم ازت عکس بگیرم

 

 


 
بعد از ژیمناستیک یکشنبه 14 اسفند
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : مامانشون

بدون شرح!!!

مهدی عزیزم در خواب ناز

و

علی مهربون در حال نوازش داداش کوچکتر

 


 
مشروح اخبار
ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : مامانشون

نوش جان کردن ژله بستنی خوشمزه

سلام

 لیست امتحانات این هفته من Whoop De Doo

  1.    امتحان جغرافی امروز بدلیل آماده نبودن سؤالات چاپی برگزار نشد و قراره فردا امتحان  بدیمامیدوارم ۲۰ بگیرم
  2. فردا علاوه بر جغرافی امتحان زبان هم داریمکه همه رو بلدم
  3. سه شنبه هم فاینال کانون زبان برگزار میشهچون زبان را دوست دارم نمی ترسم
  4. چهارشنبه هم امتحان علوم داریمامیدوارم ۲۰ بگیرم

 

 فوتبال -مسابقات-اهداء جوائز :

  1.  جایزه  ی قهرمانی سه شنبه ۱۶ اسفند داده خواهد شد.
  2.  جایزه  سکه از هر نوعش  خبری نیست.
  3. جایزه   اول: ۹۰۰۰ تومان وجه نقد به هر یک از بازیکنان تیم اول که ما باشیم.
  4. جایزه دوم:  ۷۰۰۰ تومان وجه نقد به بازیکنان تیم دوم که کلاس ۱۰۴ باشند
  5. جایزه سوم هم وجود نداره
  6. جالبه که ۶۰۰۰ تومان فقط پول لباس دادیم انگار ۳۰۰۰ تومان جایزه بهمون تعلق گرفت
  7. البته فکر کنم لوح تقدیر هم در کار باشد!!

 

خالی بندیهای هم کلاسی:

داشتم از پارک دلفین ها برای همکلاسیهام تعریف میکردم که محمد رضا رسید و گفت : منم وقتی رفتیم کیش،به پارک دلفین ها رفتم تازه سوارشون هم شدم باهاشون عکس هم گرفتم

رفتن به پارک دلفین ها و عکس باهاشون قبول ولی سوار شدن دیگه از اون حرفا بودکه بهش میگن خالی بندی

باز همین محمد رضا گفت: با پسر عموم که راننده ی تریلی هست سوار تریلی شدیم که پسر عموم  با سرعت بالا  دستـــــــــــی کشید

بد بیاری هم سرویسی:

عصری وقتی مامان اومد دنبالم ،تو ماشین گفتم: جهانفر  امروز گفت از اون روز که شما رفتین کیش "عرب" (هم سرویسی) غایبه  و بچه ها گفتن که غش کرده ، مامان گفت: وااااااااااای باهاش تماس بگیر احوالشو بپرس ؟چرا غش کرده؟ گفتم مامان شاید شایعه باشه و رفته باشن مسافرت.وقتی رسیدیم خونه ،با عرب تماس گرفتم گفت : اول آنژین گرفتمGroan ،پنی سیلین زدم و بعدش غش کردم از چهارشنبه هم آبله مرغون گرفتم و مجبور بودم خونه بمونم که بقیه آبله مرغون نگیرن،فردا میام مدرسه! بعد از خداحافظی و قطع تلفن گفتم :عجب بدشانس ِ این عرببد بیاری پشت سر هم


 
گزارش کلی این چند روز
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : مامانشون

سلااااااااااااااااااااااااااااااااامhello

فداتون بشم:*

من و داداش مهدی  وقت رفتن به کیش 

سفر خیلی خوبی بود

و خیلی خوش گذشت

جزیره زیبا و آرام کیش

درخت سبز

شهر قدیمی حریره

دوچرخه سواری کنار ساحل

باغ پرندگان

پارک دلفین ها

ماشین های لوکس و خیابان ها با گلکار های چشم نواز

هوای مطبوع و بهاری

اولین جایی بود که چهارراه  با  چراغ قرمز  نداشت

ساحل مرجانی  جزیره و آبهای نیلگون خلیج  تا ابد فارس

همه و همه عالی بود

و حسابی خوش گذشت

بابا جون دست مریزاد که ما رو به این سفر بردی

سایه پر مهرت همیشه بر سرمون جاودان

و امااااااااااااااااااااااااااااااااااا

شنیدن خبرهای غرور آفرین ملیهم این خوشی ها رو کامل کرد.

۱-جایزه اوسکار فیلم ایرانی جدا.یی ن.ادر از سی.مین

۲- قهرمانی تیم ما در مسابقات فوتبالhappy friends

بالاخره بعد از دو بازی و برد در هر دو بازی

قهرمان شدیمсмайлы

من نبودم ولی اخبار این دو مسابقه ،لحظه به لحظه برام ارسال میشد

و فردا شنبه جایزه ها اهدا خواهد شد

از شما خوبان به خاطر دعاهاتون متشکرم


 
همکلاسی شوخ طبع
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : مامانشون

سلام

۱- بعلت دریاچه بودن حیاط  امروز بازی لغو شد

۲- بازی فردا انجام میشه که من نیستمو تیم کلاس ما باید بدون  بازیکن خوبش بازی کنه

۳-امتحان اجتماعی امروز رو ۲۰ گرفتم

زنگ ورزش  امروز یکی از همکلاسی هام که خیلی اهل شوخی و خنده است  

شروع کرد  با آهنگ  مداح ها  شعر خوندن

 و همچین رفته بود تو حس و آی ی ی ی آی ی ی می گفت که منتظر بودیم بقیه روضه ش رو بشنویم

  گفت: حالا بگووووووووو باباااااااااااااااااااااا چند بخش ِ؟ دو بخش ِ دو بخش ِ.

: حالا بشینید یه مطلب مهمّی رو بهتون بگم

 : الان وقت نیست فردا بهتون میگم

من و بقیه بچه ها از حرکاتش می خندیدیم

باز دستشو مدل مدّاح ها بالا و پایین می آورد و دست دیگه ش رو مثل میکروفون گرفته بود گفت: خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره

دیگه کلاس رو هوا بود.

عصری کلاس زبان داشتیم و دیکته زبان هم ۲۰ گرفتم