انشاء های من

 

 اولین انشاء امسال من:

از زبان یک درخت زندگی را شرح دهید.

روزی روزگاری بود ،غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. در یک جنگل سبز درختان زیادی وجود داشت یکی

از آن درختان من بودم من هر روز تعداد زیادی پرنده را می دیدم که روی من می نشستند و لانه می -

ساختند من خیلی دوست داشتم که پرندگان روی من لانه بسازند و زندگی کنند .یکروز جنگلبان مریض

شد و نتوانست آن روز به ما سر بزند من و بقیه درختان خیلی نگران بودیم یک دفعه شنیدم که صدای ماشین می آید ،چشمتان روز بد نبیند دیدیم تعدادی انسان با خانواده به گردش آمده اند آن هنگامی که بازی می کردند توپشان به شاخه های ما می خورد و می شکست به همین خاطر ما خیلی زجر کشیدیم.

ما خدا خدا می کردیم که بروند اما وقتی داشتند می رفتند روی(تنه ی) ما یادگاری نوشتند و ما خیلی دردمان آمد حالا دعا می کردیم جنگلبان خوب شود و به ما رسیدگی کند آن شب به سختی گذشت صبح که از خواب بلند(بیدار) شدم دیدم هیزم شکن آمده و می خواهد ما را ببُرد من دعا می کردم که جنگلبان از راه برسد و ما را نجات دهد اما دیگه(دیگر) کار از کار گذشته بود من بیشتر نگران پرنده هایی بودم که روی من لانه داشتند ولی کاری از دست من بر نمی آمد ،و هیزم شکن مرا برید و به کارخانه ی چوب بری(نجاری) برد و مرا به نیمکت تبدیل کردند و به یک مدرسه دادند .

من خیلی ناراحت بودم که پرندگان لانه شان خراب شده بود.

وقتی مرا به مدرسه بردند بچه ها روی من یادگاری نوشتند و وقتی سال تحصیلی تمام شد مرا بیرون انداختند چون پر از خط و خطوطی بودم که بچه ها کشیده بودند من از همه ی شما بچه ها می خواهم که روی ما(درختان) یادگاری ننویسید.

/ 3 نظر / 6 بازدید
آزاده حقیقت پناه خاله آرش وروجک

سلام علی آقای گل انشات حرف نداشت خیلی عالی بود. این نشون میده قوه تخیل خیلی خوبی داری. علاوه بر ورزش و درس به هر رشته هنری هم گرایش داشته باشی موفق میشی انشالله همیشه موفق باشی

مامان پرنیان

آفرین علی جان انشاء خیلی زیبا یی نوشتی و واقعا"از خوندنش لذت بردم[قلب]انشالله تو امتحانهات هم مثل همیشه موفق باشی پسرم[گل]