جمعه 9 فروردین

 

سلام

دیروز  ظهر مهمان دایی مهدی بودیم. به پیشنهاد من و صالح و مهدی ، دایی به مهمونها گفتند ناهار رو  به گردش میریم تا بچه ها بتونند تو تپه های شنی هفت باغ بازی کنند.دایی جون دوستت داریم

ساعت ۱۰ صبح جمعه بطرف جاده هفت باغ حرکت کردیم ،ساعت ده و نیم به مقصد رسیدیم .دیروز طبق معمول روزهایی که با دایی همسفر بودیم خیلی به ما خوش گذشت. دایی مهدی بسیار مهربان است و ما هم خیلی دوستشون داریم. دیروز عصر بجز مامان بزرگ و بابا و زندایی بقیه به دو گروه تقسیم شدیم و  با دایی  و خاله ها وسطی بازی کردیم و با حرفهای دایی خندیدیم و گذر زمان رو حس نکردیم . 

وقت بازگشت به خانه طبق قولی که دایی داده بودند کنار مداد رنگی هایی که روی تپه شنی هستند ایستادیم و حسابی بر روی شنها غلتیدیم و دویدیم دایی جون خوش قول متشکریم

وقتی به طرف پایین میدویدم

نزدیک بود با مامان تصادف کنم

و

دیشب هم خونه دایی علی مهمان بودیم که با بچه ها ی دایی علی (مبین و غزل)نقاشی کشیدیم و بعدش هم با لگو ها خونه و تفنگ ساختیم و بعد هم مهدی و مبین با شمشیر نینجا بازی کردند  دیروز خیلی خوش گذشت.وقت برگشت به خونه تو ماشین مهدی حرف خوبی زد:" واقعاً راست میگن وقتی خوش بگذره خیلی زود میگذره!"اصلاًباورم نمیشه تعطیلات به این زودی تمام شدهفته دوم که مدرسه میریم روزی دو تا امتحان داریمهمه روزها یک درس سخت یک درس آسونه ولی یک روز که علوم و حرفه امتحان داریم هر دو درس سخت هستند .

خوب و خوش و سلامت باشید .

من برم مسابقه فوتبال رو ببینمبه امید موفقیت تیم محبوب استقلااااااااااااااااااااااال همیشه برنده

/ 1 نظر / 9 بازدید
مهدی

سلام علی جان داداش مهدی هم یک پا حکیمه,فقط یه کم سوتی میده.[شوخی]