از جنس مهربانی

سلام

بافتنی می بافتم ،مهدی هم  پشت سرم ایستاده بود و تو موهام دست می کشید ، با ناراحتی گفت: وای مامان چند تا موی سفید تو موهات هست ! گفتم : خوب دیگه علائم پیری ِ ! مهدی با دقت یه تار موی سفید جدا کرد و گفت بذار الان  سفیدا رو می کـَنم  تا موهات یه دست سیاه باشه. گفتم نه نمیخواد! پرسید چرا؟ گفتم چون اگه بکـَنی زیاد میشن 

مهدی: خوب پس چند تا سیاه رو می کـَنم که سیاها زیاد بشن

من:

**********

شنبه بعد از بیدار شدن از خواب (ساعت ۸:۳۰) : مامان ساعت ۵ صبح از رو تخت افتادم رو زمینشکست

-:اوه ،پس اون صدای وحشتناک  بخاطر سقوط  تو  بود؟؟؟

-:تو متوجه شدی؟بازنده

-:بین خواب و بیداری بودم و مطمئن نبودم که یکی از تخت افتاده باشهمن نبودم .طوریت که نشد؟ جاییت درد نگرفت؟

-:اصلاً انرژی نداشتم ،چند لحظه رو زمین خوابیدم بعد دوباره برگشتم سر جام. زانوم هم درد میکنه

-:تا حالا سابقه نداشت از تخت بیفتی،لابد تأثیر بازیهای کامپیوتری روز جمعه است!!کلافه

-:ابرو خدا رو شکر این کامپیوتر هست وگرنه معلوم نبود تقصیر گردن کی میفتاد

***************

بعد از دو روز تعطیلی (پنجشنبه -جمعه) چون این هفته شیفت ظهر هست ، صبح شنبه غر و لند کنان گفت: من نمی دونم چرا وقتی تقسیم چهار رقمی بر سه رقمی رو هم بلدم باید تقسیم سه رقمی رو بنویسم؟

گفتم: بخاطر اینکه تکرار و تمرین زیاد  باعث میشه بهتر و سریعتر  ،به جواب تقسیم برسی.

-:ولی من اعصابم خورد میشهو حال و حوصله حل  کردن این تقسیم های پیش پا افتاده رو ندارم

-:

**************

دیروز که از مدرسه برگشته ،خوشحال و خندان : مامان،ما چهارشنبه تعطیلیم

-:به چه مناسبت؟

-:به مناسبت جلسه معلمهای کلاس چهارمتازه من سه شنبه هم نمیرم ،چون بیکاری معلممون هستو این هفته از دوشنبه تو خونه هستیم تا شنبه هفته آینده

-:(عشق به درسِ این وروجک منو کشته)

*****************

دیروز بعد از عوض کردن لباس مدرسه رفته حمّام ، صداش زدم  و گفتم بچّه این همه حموم  میری که چی بشه؟ تو دیروز هم بعد از استخر حموم بودی

-:بعد از استخر که بخاطر استخر رفتم حمام.امروز حمومی که هر جمعه باید می رفتم و دیروز نرفته بودم

-:فرق این دو تا حمام بجز هوس آب بازی هر روزه  ته تغاری چیزی نیست.زودباش

***********

دیشب قبل از شروع سریال ،رفته کنار قفس کاسکو وایساده و بعد در حالیکه ریز ریز می خنده اومد کنار من و گفت:مامان ، مونس داره با یه خرمگس اختلاط(گفتگو) می کنهوقتی به قفس نگاه کردم دیدم راست میگه و مونس سرشو خم کرده و داره به ظزف شیشه پاک کن که کنار قفس ِ نگاه می کنه و با ولوم ِ پایین  حرف میزنه

************

امروز قبل از رفتن به مدرسه ،قسمتهای خوندنی کتاب ریاضی شون (رأس زاویه- تقارن-ضلع متوالی و....) می خوند و برای تأیید گفته هاش باید  می گفتم :"درسته" تو این فاصله داداش ارشد(محمد) صندلی اتاق خودشو با صندلی اتاق مهدی عوض کرد  اتفاقاً منم وقت جابجایی دو صندلی متوجه شدم ولی چیزی نگفتم چون دوست ندارم تو کارهاشون دخالت کنم. بعد از اینکه مهدی به اتاقش رفت اومد تو آشپزخونه و به من گفت: مامان ،محمد صندلی داغون خودشو با صندلی من عوض کرده.بیا بریم در ِ اتاقش و ازش بخواه صندلیمو پس بده!

گفتم: صندلی که مال من نبوده ،تو خودت باید از حقّت دفاع کنی و صندلیتو پس بگیری!

-:آخه من زورم بهش نمی رسه،منو می زنه!

بهش گفتم باشه بیا دو تایی می ریم بهش میگیم،در حالیکه از خنده ریسه می رفتبا فاصله( قابل توجهی)نسبت به در اتاق محمد ایستاده ، به در اتاق محمد ضربه زدم،صداش کردم که چرا صندلیتو با صندلی مهدی عوض کردی؟ ولی محمد هیچ جوابی نداد مهدی هم همونطور که می خندید :فکر میکرد با یه بَبو گلابی طرفه و من متوجه نمیشم که صندلی نِکِراسش رو با صندلی نو و نوار من عوض کردهدیدی مامان؟ چون کم آورده هیچی نگفت و جواب نداد

برای نهار محمد از اتاقش اومد بیرون ، و دلیلش رو استفاده نکردن مهدی از صندلی عنوان کرد ،که منم باهاش موافق نبودم و گفتم نباید اینکارو می کردی!خلاصه مهدی گفت:مامان وقتی رفت دانشگاه (ساعت ۱ کلاس داشت)،صندلی ها رو جا به جا کن!

۱۱:۴۵ساعت ،مهدی لباسهای مدرسه رو می پوشید و آماده رفتن به مدرسه میشد و  محمد تو حیاط بود که با سرعت دو تا صندلی رو جا بجا کردم (به نفس نفس افتاده بودم) مهدی هم از حرکت سریع من غش غش می خندیدبعد هم ازش خواستم در اتاقش رو قفل کنه و به مدرسه بره تا کسی نتونه به وسایلش دست بزنه

دیدم قبل از اینکه خداحافظی کنه ،دوباره صندلی خودش رو برد تو اتاق محمد ،صندلی محمد رو برد تو اتاق خودش و در رو باز گذاشت .ازش پرسیدم مگه صندلی خودت رو نمی خواستی؟ گفت:برای من فرق نمی کنه ،چون زیاد روی صندلی نمی نشینم ولی محمد برای انجام بیشتر کارهاش باید رو صندلی بشینه !حالا که با این راحت تره منم حرفی ندارم

-:

/ 15 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
برای تو

چه پسر باحالیه این پسر گلت حاصر جواب اما این حرکت اخرش کلی کیف کردم

اعظم

سلام عزیزم خدا بچه های گل وحاضر جواب وشیطونت رو برات حفظ کنه انشالله

آزاده مامان دیانا&آوینا

چقدر دلم برای این خونه و گلهای زندگیتون تنگ شده بود.حالا که اومدم کلی حرف و شیرین زبونی حالمو حسابی عوض کرد و خنده رو لبهام آورم مخصوصا ماجرای صندلی و موهای مامان[زبان]

سهیلا مامان درسا جون

ای جان چقدر این گل پسرمون عاقل و با محبته الهی قربونش برم آفرین پسرم که هوای برادر بزرگتر رو داری و این ن ن ن ن ن ن همه فداکاری کردی حالا یه بوس بده به خاله [ماچ]

ستاره آبی

سلام دوست عزیز. غیبتم طولانی بود و دسترسی به اینترنت نداشتم. خیلی قشنگ بود.به خصوص جریان موی سپید و سیاه.[لبخند]خدا براتون نگهشون داره. همینطور سایه پدر و مادر خوبشون که دنیا مهرو محبت را انتقال میدن همیشه بالای سر باشه..[گل]

مامان الیانا

سلام مامان مهربونم عزیز دلم [قلب] همه لحظه ها و کاراشون شیرین بود واقعا لذت بخش زندگی با بچه ها و حرفاشون و عقایدشون [بغل]همیشه سالم و همیشه شاد و همیشه بر قرار و برای من یه دوست که نیازمندت باقی بمونی عزیزم[قلب]

مامان الیانا

سلام مامان مهربونم عزیز دلم [قلب] همه لحظه ها و کاراشون شیرین بود واقعا لذت بخش زندگی با بچه ها و حرفاشون و عقایدشون [بغل]همیشه سالم و همیشه شاد و همیشه بر قرار و برای من یه دوست که نیازمندت باقی بمونی عزیزم[قلب]