ماجراهای مبصر کلاس

 

فداتون بشم الهی:*

سلام

باتفاق آقای پدر و علی و مهدی سوار ماشین شدیم ، بعد از چند دقیقه ای که گذشت مهدی در حالیکه ریز ریز می خنده منو صدا زد: مامان، امــــــــــروز... (حرفشو ادامه نداد و شروع به خنده).

میگم خوب امروز چی؟

-:امروز خانم منو از کلاس بیرون کردقربونت برم

-:برای چی؟

-:امروز آرمین وقتی خانم اومد سر کلاس،به خانم گفت:" خانم،مهدی چه جور مبصریِ که بچه ها رو با مجله میزنه؟" و  محمد هم حرف آرمین رو تأیید کرد.خانم هم گفت: مجله رو بده به من و منم مجلّه رو به خانم دادم.همون موقع عادل گفت: "خانم مهدی چند تا مجلّه زاپاس داره که با اونا بچّه ها رو میزنه." و منم عصبانی شدم و هم مجلّه رشد و هم پیک نوروزی رو انداختم جلوش(عادل) و گفتم بیا بگیررررر و خانم هم گفت: مهدی از کلاس برو بیرون و وقتی اخلاقت عوض شد برگرد تو کلاس!!!!منم بی هیچ اعتراضی بلند شدم و از کلاس بیرون رفتم.

-:کارت اشتباه بود،تازه می خواستی اعتراض هم بکنی؟؟

-:مامان ،من اصلاً هیچ کس رو اذیت نمی کنم اتفاقاً دیروز هم سر جام نشسته بودم(قبل از اومدن معلم سر کلاس) عادل اومد بهم گفت: خوابالو چه جور مبصری هستی؟بلند شو این بچّه ها رو سر جاشون بنشون!منم به هر کسی می گفتم بشین و نمی نشست با مجلّه (مجله لوله شده)میزدم بهش.

-:مبصر که نباید بچه ها رو بزنه! خوب بعد چی شد؟

-:هیچی دیگه اونقدر بیرون کلاس وایسادم تا خانم اومد و گفت:بیا تو!

-:از خانم عذرخواهی کردی؟

-:من با عمل نشون دادم که پشیمونم.

-:چه جوری؟

-:سرمو انداختم پایین و خودمو ناراحت گرفتم و این یعنی معذرت میخوام.

-:عجب!واقعا زحمت کشیدی!!خانم چیزی بهت نگفت؟

-: گفت تو خجالت نمی کشی؟ وقتی مجله ها رو میندازی جلوی دوستت ،با اینکار فقط به دوستت اعتراض نمی کنی داری به همه اعتراض می کنی.

-:وای خدا مرگم بده،آبروی منو بردیکلافه

-:مامان تو این ۶ ماه این اولین بار بود که من افتادم بیرون ،اون بچه هایی که هفته ای یکبار از کلاس می افتند بیرون ،آبروی مامانشون کلاً رفته؟بازنده

علی: دیگه مبصر نیستی؟

مهدی: نه بابا ،هنوز مبصرم!

بفرمایید چغاله باداماینم چغاله بادام خوشمزه و تازه

 

 

/ 8 نظر / 24 بازدید
متین وروجک

من می خوام از اون چغاله ها مبصر باید قاطع باشه آفرین پسر خوب من بودم با کابل می زدم[نیشخند]

مرد كوچك من

مممممممممممممم عجب خوشمزه‌ان چاغاله‌هااا مبصر بودن اين دردسرارو هم داره عزيزم[ماچ]

ستاره آبی

سلام دوست عزیز با تبریک سال نو،امیدوارم که با خوبی و خوشی به استقبال بهار رفته باشید. هم حکایت مدرسه فرزند شما شیرین بود و هم این عکس که چشمک می زند[چشمک] موفق باشید.[گل]

مامان پرنیان

سلام و سال نو مبارک ایشالله سال خوب و خوش همراه با سلامتی پیش رو داشته باشین[قلب] خاطره ی جالبی از مبصر بودن مهدی جان گذاشتین ایشالله همیشه با یادآوری این خاطرات شیرین لبش خندون باشه[ماچ]

مادر دوقلوهای ناهمسن

سلام سال نو مبارک عجب مبصر خشنی سالی که نکوست از بهارش پیداست فکر کنم تا روز آخر با کاتیوشا بزنتشون [اضطراب] منم چاقاه بادوم سر درخت [قلب]

حامد

سلام مهدی جان. همین که پشیمونی یعنی خودت میدونی که نباس موقع عصبانیت به کسی توهین کرد (مجله ها رو پرت کردن بی احترامی ست!!!) هرچند که دوستت هم کار بسیار نادرستی کرده که خبر چینی کرده! معلم باید اونو هم تنبیه می کرد که بدونه خبر چیدن کار درستی نیست!

کیمیا

خاطرات زیبای شما رو مطالعه کردم و لذت بردم.موفق باشید.اگر دوست داشتید به وبلاگ من هم سری بزنید و خوشحالم کنید. [لبخند]

آرمین

من حق داشتم بگم آخه خیلی محکم می زدی به خود منم زدی حالا عادل ولش کن اون کلا مغروره دیگه حالا چه برسه اون موقه ها دیگه واویلا ولی من کار خوبی کردم گفتم چون دو هفته بود بچه ها رو می زدی تازه منم الکی زدی