خاطرات ماندگار

سلام

این هفته که رفتیم مدرسه هر روز معلم هر درس برگه های تصحیح شده رو آورد و تحویل داد و خدا رو شکر روسفید از آب در اومدم و مورد تشویق معلم مربوطه و مامان قرار گرفتم البته تشویق ها نقدی و جایزه نبود آفرین و ماشاءالله و بهت افتخار میکنم++قربونت برم.

تو کامپیوتر می گشتم که عکسهامو(مال ماه قبل) رو دیدم داغ دلم تازه شد گفتم هم عکسها رو بذارم هم خاطراتشو بنویسم

یه شب می خواستم طناب بزنم که هر کار میکردم نمیشدمامان خانم اون موقع حوصله داشت و فرت و فرت عکس می گرفتمثلاً تو عکس بالا داشتم به مامان می گفتم:" ولمون می کنی بابا؟؟؟و مامان هم می گفت:بابا که نگرفتتیا این یکی عکس با مشقّت داشتم طناب میزدمشرمندهفقط موندم چطور با اون خندیدن مامان خانم  دستش لرزیده و این عکس تار نشده بعدشم بی خیال طناب زدن ناموفق شدم و رفتم فوتبال بازی کنمولی مامان بی خیال عکس گرفتن نشد ادامه در پست بعد...

 

****************

خدا رو شکر حال داداش مهدی بهتر شده با مریضی مهدی اتفاقات تازه  و کمیابی تو خونه مون افتادراستش بابای ما اینقدر که روابط اجتماعیش  عالی و مردم پسنده yes smileysروابطش با ما اینطور نیستبخاطر همین گفتم کمیاب!!!!

دیشب که همراه مهدی و مامان از خونه مامان بزرگ برگشتیم خونه ،بابا طبق معمول روی کاناپه لم داده بود و کنترل تلویزیون دستش بود و اخبار ایران و جهان را از کانالهای مختلف دنبال می کرد،همینکه چشمش به مهدی افتاد انگار تازه بعد از ۹ سال و ۸ ماه (زمان تولدش) دیدتش  دستاشو باز کرد و گفت: مهدی چطوری؟ بیا تو بغلمبغلمن که از دیدن این حادثه فرزند دوستانه بابا از تعجب شاخ در آورده بودم چون بیشتر اوقات بابا وقتی بهمون نزدیک میشه که دستش بصورت مشت گره کرده колобокو دندوناشم روهم فشار میده و اون مشت ،یا همونطور گره کرده بر فرق سرمون فرود میاد یا باز میشه و با محبت پدرانه(که دردناک هم هست) بر صورتمان نواخته خواهد شدمهدی هم که بخاطر همون حال بدش Whoop De Dooاصلاً متوجه حرف و حرکت عشقولانه و واقعا تازه و کمیاب  بابا نشد و مستقیم رفت تو آشپزخونه تا داروشو بخورهConsole

منم با خودم گفتم: چرا بابا وقتی ما مریض می شویم مهربون میشه؟

 

 

/ 1 نظر / 23 بازدید
حامد

دیگه ماشاالله شما فهمیده ای! با ین نرخ دلار و عرض نباس انتظار نقد داشت! نسیه هم بود بگیر!!! ماهم خدارو هزاران مرتبه شکر می گوییم! که حال داشیت بهتر شده! خوشبحالتون که داداشای خوبی واسه هم هستین! ما که محرومیم! ولی یکی قول داده داشم شه (همین جا ازش تشکر می کنم) داداش کوچولو ممنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونتم ببخش که بعضی وقتا اذیتت میدم!! دیگه خیلی داری مته به خشخاش میگذاری! اینجوری که شما میگی هم نیس! مامانا بخاطر مادر بودنشون یه جور احساساتشون بیان میکنن و باباها یه جور پسر خوبم!