خدارو شکر به خیر گذشت

سلام

تا این اتفاق اکشن بقول علی بیات نشده اینجا ثبتش می کنیم.

ما داشتیم شام میخوردیم و طبق معمول آقای پدر زودتر از بقیه شامشون رو تموم کردند و برای آبیاری باغچه به حیاط رفت. بعد از چند دقیقه در حالیکه شاخه های شکسته ی بیدمشک دستش بود به حالت اعتراض  در حیاط رو باز کرد و رو به علی و مهدی گفت:تمام شاخه های بیدمشک رو با توپ شکستید مهدی بعد از اینکه بابا دوباره به حیاط برگشت ،گفت: باد و طوفان ِ غروب اینا رو شکسته ،نه ما. منم دیدم حق با مهدی ِ چون همون موقع طوفان که رفتند به اردکها برسند و به جای امن منتقلشون کنند ،اومد تو اتاق و گفت درختها رو طوفان داره می شکنه.منم به آقای پدر گفتم :فکر کنم باد شدید غروب این شاخه ها رو شکسته و برگشتم و مشغول شستن ظرفهای شام بودم که دیدم علی و مهدی با هم وارد هال شدند در حالیکه مهدی گریه میکرد و علی دستش رو گرفته بود ،اول فکر کردم کتک خوردند، پرسیدم:چی شده؟ علی گفت: مهدی لبه استخر راه می رفت که پاش سُر خورد و افتاد تو استخر ،که با دستاش خودشو گرفت و لبه استخر آویزون موند ،وگرنه الان مُرده بود(دور از جونش)میگم:صد بار بهت گفته بودم با این کفشهای ابری اونجا راه نرو خطرناکه !بخاطر این بود.علی و مهدی  از پله ها بالا رفتند ،در حالیکه علی می خندید و می گفت: عجب فیلم اکشنی بود چه جوری خودتو کنترل کردی که نیفتادی؟و مهدی: نمیدونم بابا ،دست از سرم وردار(=بردار)

/ 0 نظر / 7 بازدید