آخرین روزهای سال 1391

 

سلاااااااااااااااااااااااااام

خوبید؟ تعطیلات خوش میگذره؟

 تعطیلات ما که از یکشنبه ۲۷ اسفند رسماً آغاز شد و حسابی خوشحاااااااااااااااااال شدیم . ولی خوب با اینکه آقای وزیر عیدی داده بودند که امسال پیک نوروزی در کار نمی باشد ولی انگار با ایشون هماهنگی نشده بود و امسال هم این پیک در کار است!!!!

خودمونیم ! وقتی نباید بریم مدرسه چقدر زود میگذره!!!

یادم رفت تو پست قبل بنویسم که پنجشنبه ۱۸ اسفند بالاخره بسته پستی رسید و جایزه معدل ترم اول رؤیت شد که سایز من نبود و کوچکترین سایزش از مدیوم شروع میشد و منم نمی خواستم تا بزرگ میشم صبر کنم چون هر چند وقت یکبار لباس استقلال تغییر می کنه به همین دلیل از مامان خواستم تا اگر امکانش هست برام کوچکش کنه ولی بهش آسیب نرسهو مامان با دقت و حوصله لباس رو کوچک کرد و منم زنگ ورزش پوشیدم.لباسی با اسم خودم

روز پنجشنبه ۲۵ اسفند  همراه مامان ، برای خرید لباس بیرون رفتیم !!! برای اولین بار سوار اتوبوس و تاکسی شدم و به قول مامان خیلی غر زدمراستش اصلاً حوصله شلوغی اتوبوس رو نداشتم تازه کل مسیر رو وسط اتوبوس ایستادم چون شلوغ بود و مسافر زیااااااااااااااادولی خوب اینم یه تجربه بود دیگه.

۲۶ اسفند ،شنبه شب، اتاقمو مرتب کردم (اتاق تکونی )و بخاطر اینکه دیروقت بود و بقیه خوابیده بودند نخواستم با صدای جارو برقی بیدارشون کنم با یه دستمال کف اتاقمو جاروی مختصری زدم  و آشغالها رو جمع کردم.

روز یکشنبه ۲۷ اسفند قرار بود با دوستم امید به سرزمین رؤیایی بریم ، که بخاطر بستری شدن بابابزرگ(پدری) در بیمارستان و خسته بودن بابا ، به دوستم گفتم نمی تونم بیام و امید هم گفت:اشکال نداره منم نمیرم تا فردا با هم بریم و قرارمون افتاد دوشنبه عصر ساعت ۴.

دوشنبه ۲۸ اسفند ،بعد از اینکه بابا از عیادت بابابزرگ به خونه برگشت من و مهدی لباس پوشیدیم بابا مارو به سرزمین رؤیایی رسوند و قرار شد دو ساعت بعدش بیاد دنبالمون ،بریم استخر.البته همون عصر حوله و لوازم استخر رو برداشته بودیم و تو ماشین بود، امید قبل از ما رسیده بود و منتظرمون بود، ماشین برقی سوار شدیم و مهدی برای اولین بار تنها سوار شد و با اینکه فکر میکرد مثل دفعات قبل (کوچکتر بود و پاش به پدال نمی رسید)نتونه ماشینو برونه ولی بخاطر اینکه امید تو این قسمت مهمونمون کرده بود مهدی مردونگی کرد و نگفت نمی تونم و سوار ماشین شد.سه تایی حسابی بازی کردیم و ۷۸۶ کارت جایزه هم بردیم و سه تا عروسک هم هدیه گرفتیم به هر سه تامون خوش گذشت!!!امید جان متشکریم

البته بابا با نیم ساعت تأخیر اومد دنبالمون و رفتیم استخر،استخر هم شلوغ بود یه آقایی هم با نوه ش اومده بود استخر ،که با دیدنش من و مهدی خیلی تعجب کردیم خدارو شکر همش تو جکوزی بودو تو استخر نیومدهم خودش و هم  بچه ش پشمالو بودندبابا هم چون دکتر گفته بود باید تو آب راه بره ،دیشب کمتر شنا کرد و بیشتر تو آب قدم زد ،چون زانو و مچ پاش حسابی ورم کرده و درد میکنهخدا کنه زود پاش خوب بشهحسابی با مهدی تو قسمت سرسره بازی کردیم و خوش گذشت،مهدی خیلی گرسنه شده بود ،چون نهار هم نخورده بودنهار قاتوق گوشت(=آبگوشت کوفته) داشتیم و مهدی نخورد.بابا گفت بریم پیتزا بخوریم و ما هم از خدا خواستیمداشتیم شام می خوردیم که یه پسر تپل سمت قسمت سرسره میدوید (بدون دمپایی) محکم زمین خوردوقتی هم شام خوردیم گفتیم بریم خونه (بعد از دو ساعت آب بازی) .بابا جون دوستت داریم ممنونیم داشتیم می اومدیم بیرون که مهدی رفت سرشو با سشوار خشک کنه چون بیرون سرد بود و باد می اومدو قتی برگشت سوتی داد در حد المپیکمهدی همونجا کفشهاشو گذاشته بود و داشت با دمپایی های استخر(که اتفاقاًلنگه به لنگه هم پوشیده بود) می اومد بیرون که اگر اون پیرمردِ نگفته بود: آقا مهدی با دمپایی میری خونه؟ ما متوجه نمیشدیماز بس بابا ما دو تا رو تو استخر صدا زد علـــــــــــی !!!!!مهـــــــــــــدی!!!!!!! دیگه همه اسمهامونو یاد گرفته بودندجالبه وقتی به مهدی میگم عجب سوتی دادی مهدی!!!میگه به من میگن مستر سوتی

سه شنبه ۲۹ اسفند ،از صبح خونه بودیم و پلی استیشن بازی کردیم و عصر با صالح تلفنی حرف زدیم که بیاد بریم ترقه و فشفشه بخریم که چهارشنبه سوری رو بجا بیاریم و صالح هم اومد ولی تو محله مون نه فشفشه بود نه ترقهبعد که بابا و مامان برای عیادت بابا بزرگ به بیمارستان رفتند ما همراه صالح رفتیم خونه مامان بزرگ و تا غروب اونجا بودیم بعدش اومدیم خونه و آش رشته خوردیم.این آش رو مادرجون کیمیا و آریا( عمه زاده ها )پخته بودند و حسابی مزه داد. حاج خانم ممنون

ساعت ۷:۳۰ هم با مامان رفتیم تو زمین خالی کنار خونه مون و دو تا آتش بزرگ برافروختیمو از روش پریدیم جناب مستر سوتی هم با تفنگ آب پاش غول پیکرش کنار آتش وایساده بود که اگر خدای نکرده یکی وقت پرش از آتش ،لباسش آتش گرفت اونو خاموش کنهو خدا رو شکر به خیر گذشت و نیازی به کمک آتش نشان افتخاری یا همون مستر سوتی نشدو در آخر با تفنگش آتش رو خاموش کرد

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد،برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد

 

 

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
مامان دینا

سلام سال نو مبارک.سالی سرشار از سلامتی و تندرستی و براتون آرزو میکنم.

مهدی

سلام داداش علی به امید سالی پر خیر و برکت برای شما علی آقای گل و جناب مستر سوتی عزیز و خانواده محترم و دوستان گرامی تون.[گل] شمع این مسئله را بر همه کس روشن کرد که توان تا به سحر گریه بی شیون کرد بر سر تربت زهرا,علی از خون جگر گریه ها تا به سحر بی خبر از دشمن کرد داغ پیغمبر و زهرا و همان طفل شهید همگی آمد و بر قلب علی مسکن کرد.